قزوین_به گزارش بسیج، دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله زمانی رخ داد که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. آن روزها بسیاری از ساختارهای فرماندهی در ارتش دچار فروپاشی شده بود، دولت و حاکمیت نوپای اسلامی هنوز ساختارهای اداری نظامی را بر حسب نیاز ساماندهی نکرده بود. تمام عوامل نفوذ در بدنه رژیم پهلوی این بار با نفوذ به بدنه انقلاب حادثهها آفریدند، صدام تا قبل از ۳۱ شهریور بیش از ۶۴۸ حمله نظامی به ایران انجام داده و بیش از ۵۰۰۰ شهید حاصل تجاوز و تعرض به ایران اسلامی بود.
در ایام دفاع مقدس رزمندگانی بودند که بر اساس تکلیف شرعی پا به عرصه نبرد گذاشتند در حالی که هیچ تجربه نظامی نداشتند اما جانانه جنگیدند و بر بلندای آسمان، میهمان درگاه الهی شدند تا مزد شهادت را بر سر سفره خدای متعال تجربه کنند. خبرگزاری بسیج در گفت و گویی تفصیلی با محمد نوده فلاح از جانبازان و رزمندگان دفاع مقدس که امروز در کسوت خبرنگار و خادم آستان سیدالشهدا، آن دوران نورانی را برای شما مخاطبین عزیز روایت می کند.
محمد نوده فلاح جانباز و رزمنده دفاع مقدس می گوید؛ من دوازده ساله بودم. کلاس اول راهنمایی. به فکر جبهه رفتن افتادم، با توجه به قد بلندی که داشتم کمی سن و سالم را پوشش داده بود، به پیشنهاد یکی از دوستانم شناسنامه را دستکاری کردیم تا کسی متوجه کمی سن و سال ما نشود. ما هم برای رفتن به جبهه متولد ۱۳۵۵ بودیم و این را به ۱۳۵۰ تغییر دادیم. نزد آقای نجفی بردیم ایشان با حالت خاصی مرا نگاه کرد. متوجه شناسنامه شد اما تایید کرد و برای اولین بار به والفجر ۸ اعزام شدم اما پس از مدتی در از پادگان امام حسن(ع) ما را به قزوین منتقل کردند و گفتند سن و سال شما کم است.
گردان قزوینیها در عملیات کربلای ۴...
وی افزود: در مرحله دوم برای عملیات کربلایی ۴ در گردان قزوینی ها حضور یافتم اما با اتفاقی که برای غواصی ها افتاد بقیه نیروها وارد خط مقدم نشدند و ما برگشتم، در والفجر ۱۰ که عملیات آفندی ایران در خاک کردستان عراق بود ما را از دزفول با کامیون به کرمانشاه بردند و از آنجا چند روزی در فضایی شبیه به یک مرغداری، روزها برای حفاظت در این مکان بودیم و شبها برای آموزش و آزادباش بیرون می آمدیم. از آنجا به منطقه پاوه و سپس به کردستان عراق رفتیم. حدود ۲۴ ساعت پیادهروی داشتیم در بین راه کولاک سنگینی حادثه شد و زمین بسیار لغزنده بود. بارها زمین می خوردیم در بین راه سنگرهای عراقی را می دیدیم اما گویا خدا پردهای بر چشمان آنها انداخته بود که ما را نمیدیدند.
به نقطه ای رسیدیم که برادران کُرد پیشمرگها و قرارگاه رمضان منتظر ما بودند، لباسهای ما را با آتش خشک کردند و پس از مدتی حرکت کردیم. در بین راه دوشکاه عراقیها متوجه نیروها شد و شروع به آتش بار کرد من تیربارچی بودم اما به دلیل فاصله زیاد نمی توانستم با تیربار سنگر دشمن را خاموش کنم ناچار با شلیک آرپیجی سنگر را زدیم و بچهها به مسیر خود ادامه دادند.
حلبچه، قتلگاهی که زمان متوقف شد
تا اینکه ما به عنوان خط شکن و نیروی ضربت وارد شهر حلبچه شدیم. در آنجا من قیامت را تجربه کردم، انگار زمان متوقف شده بود. نوزادی در خواب شهید شده بود، مادری در حین فرار فرزندانش را در آغوش گرفته بود و گویی صدساله خوابیده است و مرگی خاموش همه جا را فراگرفته بود.
در حلبچه فقط معصومیت را در جنگ می دیدی. قدرت نظامی دشمن با بمبهای شیمیایی و میکروبی، زنان و کودکان را قتل عام کرده بود. در آن روز ماسک خودم را درآوردم تا یک طفلی را نجات دهم. وقتی پایین تر آمدم دستان و سینه و پاهای من شروع به تاول زدن کرد. مرا به بیمارستان منتقل کردند که تا امروز با آن کنار آمدم و یادگاری از روزهای حماسه و خون را تا قیامت امانتداری می کنم تا نزد امام و شهدای برای من گواهی دهد اگر چه جا ماندم اما هرگز از یاد و راه آنها غافل نبودم.
دفاع ما از ناموس وطن و لبیک به امام جامعه بود
اینکه بعضی ها می گویند؛ رزمندگان دفاع مقدس سواد نداشتند و غریب جو انقلاب را خوردند درست نیست ما هدف و آرمان مشخصی داشتیم امام جامعه هم حکم جهاد شرعی داده بود لحظه ای درنگ نکردیم براساس شعور و شور پا به عرصه گذاشتیم، آنها که این حرفها را می زنند کدامیک با سواد تر از دکتر چمران بودند یا هستند؟
کدامیک از تهرانی مقدم، حاجی زاده، دکتر طهرانچی، فریدون عباسی با سواد تر هستند این ها که لبه تکنولوژی و علمی دنیا را طی کردند، کدامیک با سواد تر از دکتر فخری زاده هستند؟ آنها با عقل و قلب خویش به این باور خدایی رسیدن نه بر اساس تاثیر پذیری از رسانه های فریب و دروغ! همه با تاسی از قرآن و اهل بیت برای دفاع از کشور از جان گذشتند.
دوست دارم آن روزها که پر از صفا، صمیمیت بود بارها تکرار شود و اگر زمان به عقب برگردد دوست دارم یک بار دیگر چهره شهید فهیم قویدل را ببینم، چهره ای نورانی غرق در نماز شب و مناجات با حضرت زهرا(س) که رنگ و بوی بهشتی داشت. ما که از همه کوچکتر بودیم فرماندهان هوای ما را داشتند غذای کمتری می خوردند تا به رزمندهها سهم بیشتری برسد، بزرگترها لباسهای ما را می شستند. در دفاع مقدس خدا لشگریانش را به یاری ملت ایران فرستاد. جبهه بوی خدا می داد و مردان طایفه سلمان که به دیدار حق پرواز می کردند.
اولین حضورم در شوشتر بود. انجا آموزش دیدم، آموزشهایی که بعدها در مبارزههای واقعی خیلی به من کمک کرد. وارد عملیات کربلای چهار و والفجر شدم، آننجا بود که فهمیدم جنگ یعنی چه، یعنی فداکاری، یعنی ایمانی قوی، و یعنی شهادت در راه خداست. دلم میخواست آن روزها را برایتان تعریف کنم، شاید این قصهها، دین من را نسبت به شهدا و کشورم ادا کند. ما جنگیدیم، جان فدا کردیم، و هرگز پشیمان نیستم. چون میدانم، راهی که آمدهام، راه حق و شهادت است.
انتهای پیام/۱۰۰۲/