
به گزارش خبرگزاری بسیج خراسان رضوی از نیشابور، با بلند شدن صدای گریه نوزاد، اهل خانه صلوات بلندی می فرستند و خدا را شکر می کنند، مادربزرگ سریع اسپند دود کرده و پدربزرگ جعبه شیرینی را در بین اهالی خانه پخش می کند، قابله لبخندزنان به اتاق می آید و می گوید مبارک باشد، خدا یک پسر کاکل به سر به شما هدیه داده. صدای گریهای که پس از ۶ ماه غم و اندوه، دل پر غصه مادر را جانی دوباره می دهد و امید را در دل مادر بارور می کند. لمس انگشتان نوزاد و نگاه به صورت معصومش لبخندی بر دل مادر می نشاند و می گوید ابراهیمم خوش آمدی.
ابراهیم، نامی برای تسلی دل خود نهاد
نام ابراهیم را همان زمانی انتخاب کرد که خبر شهادت همسرش را به او داده بودند، همانجا با خود عهد بست اگر فرزندم پسر باشد نام او را ابراهیم می گذارم تا جای خالی پدرش را برایم پر کند، تا مرا همیشه حمایت کند تا ابراهیم بت شکن من باشد و در سختی ها و مصایب مرا تنها نگذارد. آخر چندماهی از زندگی مشترکشان نگذشته بود که همسرش ابراهیم برای دفاع از این مرز و بوم راهی جبهه های حق علیه باطل شده بود. در طی این مدت شاید لحظات معدودی پیش میآمد که ابراهیم به منزل بیاید و در کنار همسرش باشد برای همین است که همسر ابراهیم میگوید؛ خاطرات زیادی از بودن در کنار همسرم به خاطر ندارم.
هر چند حق دارد چرا که در عنفوان جوانی و هنوز مدتی از زندگی مشترکش با ابراهیم نگذشته بود که با شهادت همسرش بار زندگی را به دوش کشید و فرزندش را بزرگ کرد، برای فرزندش هم پدر بود و هم مادر و همه دغدغه اش این بود که ابراهیم را مثل ابراهیم تربیت کند و او را طوری بار بیاورد تا رهرو راه پدر شهیدش باشد.
فاطمه محمدی در سن ۲۰ سالگی با ابراهیم، ازدواج کرده بود و میگوید: ابراهیم پسرعموی پدرم بود و شناخت خوبی از ایشان داشتیم اهل نماز و روزه بود و حلال و حرام خدا سرش میشد وقتی پدر و مادرش به خواستگاری من آمدند با مشورت از پدر و مادرم به این نتیجه رسیدم که به این پیشنهاد ازدواج، بله بگویم.
وی ادامه می دهد: ابراهیم مرد دلسوز و با محبتی بود و برای خوشحالی من هر کاری از دستش بر میآمد، انجام می داد. زندگی مشترکمان کوتاه بود چرا که همزمان با جنگ تحمیلی بود و ابراهیم به جبهه های حق علیه باطل شتافت و کمتر پیش می آمد در منزل باشد.
قصه عاشقی که از مشهد الرضا (ع) شروع شد
خانم محمدی با اشاره به اینکه در طی مدتی که ابراهیم در جبهه به سر می برد، یک بار به مرخصی آمد و چند روزی از مرخصیاش نگذشته بود که گفت؛ به پابوس امام رضا برویم، ادامه داد: لذا با خواهر ابراهیم و ابراهیم سوار مینیبوس روستا شده و راهی مشهدالرضا شدیم. چند ساعتی در حرم بودیم و به نظرم همانجا بود که ابراهیم شهادتش را از امام رضا خواسته بود چرا که بعد چند روز از بازگشتمان از مشهد، ابراهیم دوباره عازم جبهه شد و هنوز بیش از یک هفته از اعزام ابراهیم نمیگذشت که خبر شهادتش را به ما دادند.
وی بیان می کند: هر چند بخاطر شرایطی که داشتم و باردار بودم، دیرتر خبر شهادت ابراهیم را به من دادند و با شنیدن این خبر، شوکه شدم و گفتم ابراهیم جان، کاش بودی و خودت برای پسرت پدری می کردی.
همسر شهید محمدی با بیان اینکه بزرگ کردن یک فرزند بدون اینکه پدر بالاسرش باشد، خیلی سخت است هر چند که پدر و مادرم و همچنین پدر و مادر ابراهیم خیلی هوایم را داشتند و نمیگذاشتند تنها باشم، میگوید: اما خیلی وقت ها هم پیش میآمد که من تنها بودم و با خاطرات اندکی که از بودن در کنار شهید داشتم، روزگارم را سپری می کردم.
وی ادامه می دهد: خیلی سخت است که در عنفوان جوانی همسرت را از دست بدهی اما خوشحالم که همسرم برای دفاع از این مرز و بوم و کیان و ارزشهای دفاع مقدس پا به جبهههای حق علیه باطل شتافت و در این مسیر به شهادت نائل آمد. امروز این امنیت و آرامشی را که داریم، مدیون خون هزاران شهید گلگون کفنی است که پرپر شدند و جان خود را فدا کنند تا این انقلاب و اسلام پابرجا باشد.
ابراهیم محمدی فرزند شهید ابراهیم محمدی نیز در خصوص همنامی با پدرش لبخندی زده و از خاطرات و تجربیات خود درباره پدر و همنامیاش با او سخن میگوید.
وی بیان میکند: شهید ابراهیم محمدی در سال ۱۳۴۵ در روستای باغشن گچ نیشابور به دنیا آمد و پس از گذراندن دوره آموزشی، در سال ۱۳۶۵ به جبهههای جنگ اعزام شد و در همان سال و در منطقه مهران به شهادت رسید.
فرزند شهید محمدی، درباره دوران کودکی خود و تأثیر نام پدر بر زندگیاش بیان می کند: من حدود پنج ماه بعد از شهادت ایشان به دنیا آمدم. خیلی خوشحالم که همنام پدرم هستم و این برای من افتخار بزرگی است.
ابراهیم، آینه پدر
وی درباره واکنشها نسبت به همنامی با پدرش میگوید: بسیاری از افراد وقتی متوجه میشوند که من و پدرم همنام هستیم، برایشان سؤال پیش میآید. من هم همیشه به آنها میگویم که این افتخار بزرگی است و خوشحالم که چنین میراثی دارم. مادرم و پدربزرگم این نام را برای من انتخاب کردهاند تا یاد و راه پدر همیشه زنده بماند.
ابراهیم بیان میکند: ما باید راه شهدا را با صلابت و انرژی ادامه بدهیم. تمام امنیت و آرامشی که در کشور داریم، مدیون خون شهداست. مشکلات اقتصادی و اجتماعی هست، اما این امنیت و آرامش در هیچ جای دنیا به اندازه کشور ما نیست. باید قدردان این نعمتها بودهو همیشه حامی و گوش به فرمان رهبر باشیم.
وی با یادآوری اشاره به سخنی که گفته بود: «پندار ما این است که شهدا رفتند و ما ماندیم، اما حقیقت این است که شهدا ماندند و ما رفتیم.» ادامه میدهد: ما باید قدردان این شهدا باشیم و راهشان را بهتر از همیشه ادامه دهیم.
ابراهیم درباره پدرش چنین بیان میکند: من هرگز پدرم را ندیدم، اما از خاطرات خانواده و دوستانش میدانم که انسان بسیار خوبی بود. همرزمان و عموهایم از اخلاق و رفتار خوبش بسیار تعریف کردهاند. او همیشه به خانوادهاش و خصوصاً به مادرم و پدربزرگ و مادربزرگم محبت داشت. اینها همه باعث شده که من با افتخار مسیر پدرم را ادامه بدهم و فرزندانم را نیز در مسیر تربیت کنم.
وی در حالی که اشک در چشمانش جمع شده می گوید: خیلیها به ما میگویند خوش به حالتان شما در فلان جا سهمیه دارید اما من در جواب آنها میگویم ای کاش من لحظه ای محبت پدری را درک می کردم و از بودن در کنار پدرم لذت می بردم و هیچگاه فلان سهیمه را به ما نمی دادند چرا که خیلی سخت است از ابتدای تولد، دست نوازشگر و حمایتگر پدر بالاس سرت نباشد. پدر پشت و پناه و حامی وستون خانواده است. پدر که نباشد به دوش کشیدن بار خانواده سخت می شود من هیچگاه محبت پدری را درک نکردهام حاضرم زندگیام را بدهم اما پدرم در بین ما باز گردد.
انتهای خبر/