۱۱ / خرداد / ۱۴۰۵ - 01 June 2026
23:53
کد خبر : 9732387
۱۶:۳۸

۱۴۰۴/۰۹/۱۰
همراه با مادر شهید ؛

روایت زندگی و شهادت سرباز فداکار امنیت «شهید غلامرضا مرادی»

شب قبل از رفتنش همه در اتاق نشسته بودیم. خسته بودم و پلک‌هایم سنگین شده بود که ناگهان احساس کردم کسی پاهایم را می‌بوسد. چشم باز کردم؛ دیدم غلامرضا سرش را روی فرش گذاشته و پاهای مرا می‌بوسد...

به گزارش خبرگزاری بسیج آزادشهر ، شهید غلامرضا مرادی فرزند نورالدین، متولد ۱ فروردین ۱۳۵۲، از همان سال‌های کودکی طعم سختی و کار را چشید. پس از گذراندن دوره ابتدایی، برای ادامه تحصیل راهی گنبد شد، اما مشکلات مالی او را از ادامه تحصیل بازداشت. غلامرضا در کنار حضور فعال در برنامه‌های مذهبی، با کارگری و کشاورزی دوشادوش پدر برای تأمین مخارج خانواده تلاش می‌کرد.

او در موعد سربازی به خدمت مقدس اعزام شد و پس از ۲۱ ماه خدمت، در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۷۳ به استخدام نیروی انتظامی درآمد.غلامرضا بلافاصله به استان سیستان و بلوچستان اعزام شد و به‌زودی بنا بر توانایی‌ و تعهدش به منطقه نصرت‌آباد منتقل گردید تا با حضور در رسته اطلاعات در تأمین امنیت مردم نقش‌آفرینی کند.

با اعزام به منطقه رودهن سیستان و بلوچستان، تلاش‌های شبانه‌روزی شهید مرادی آغاز شد؛ تلاش‌هایی بی‌وقفه که سرانجام در ۱۵ تیر ۱۳۷۸ و هنگام خنثی‌سازی یک مین، به نقطه‌ای رسید که آرزوی همیشگی غلامرضا بود؛ شهادت در راه امنیت مردم.

روایتی از مادر شهید؛ شبی که غلامرضا وداع کرد

مادر گرامی شهید، آخرین شب حضور فرزندش را چنین روایت می‌کند:

«شب قبل از رفتنش همه در اتاق نشسته بودیم. خسته بودم و پلک‌هایم سنگین شده بود که ناگهان احساس کردم کسی پاهایم را می‌بوسد. چشم باز کردم؛ دیدم غلامرضا سرش را روی فرش گذاشته و پاهای مرا می‌بوسد. گفتم مادر جان چرا مرا شرمنده می‌کنی؟ گفت: مادر جان، من چطور زحمت‌های این پاهایی را که برای من این همه سختی کشیده‌اند جبران کنم؟

بعد رو کرد به من و پرسید: مادر از من راضی هستی؟ در همان لحظه برادرش هم همین سؤال را پرسید و من پاسخ او را دادم اما جواب غلامرضا یادم رفت. وقتی از خانه بیرون رفت، خواهرش گفت: مادر جواب غلامرضا را ندادی! رفت دنبالش و غلامرضا برگشت. به او گفتم: مادرجان، حتماً از تو راضی‌ام.

غلامرضا گفت: مادر من می‌خواهم بدانم اگر شهید شدم، صبرت چقدر است؟ گفتم: وقتی تو شهید بشوی، من هم دلم را کنار دل بقیه مادران شهدا می‌گذارم. با این حرف با کف دست روی قلبم زد، قلبم را بوسید و با لبخند گفت: مادر، برخلاف قد کوچکت، قلب بزرگی داری. بعد او را بغل کردم و صورتش را بوسیدم... و غلامرضا رفت.

قسمتی از وصیتنامه شهید:
پدر و مادر جان از شما تقاضا دارم اولا بنده را حلال کنید، ثانیا بعد از من همسر و فرزندم را مراقبت کنید ،همچنان به آنان محبت و رسیدگی کنید که جای خالی مرا احساس نکنند،مدافع اسلام و جمهوری اسلامی ایران و همیشه همراه رهبر انقلاب و دستورات آن امام را همچنانگذشته اجرا کنید.

انتهای پیام/


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید