کتاب قاسم با قلم شیوای مرتضی سرهنگی به رشتۀ تحریر درآمده و انتشارات خط مقدم این کتاب را به چاپ رسانده است. کتاب قاسم متشکل از روایتهای مستند از کودکی تا لحظۀ شهادت شهید سردار حاج قاسم سلیمانی است.
کتاب قاسم برای اولین بار در سال ۱۴۰۳ با ۵۱۲ صفحه در قالب ۲۸ فصل منتشر شده است که بهدلیل نثر ساده و گزارشمحور آن عموم مردم میتوانند مخاطبان کتاب قاسم باشند. این کتاب علاوهبر شرح وقایع نظامی، به ابعاد اخلاقی، انسانی و معنوی سردار دلها، حاج قاسم نیز پرداخته است.
کتاب قاسم با فصلهای مستقل، کاملترین نسخۀ چاپی و مستند از زندگی حاج قاسم است. این کتاب حاصل پنج سال پژوهش یک گروه سهنفره است.
این گروه سهنفره با ثبت خاطرات و گفتوگو با نزدیکان، همرزمان و خانوادۀ حاج قاسم اقدام به جمعآوری مستندات کتاب قاسم کردهاند. علاوهبر این برای نگارش کتاب قاسم، از کتاب «از چیزی نمیترسم» که زندگینامۀ خودنوشت حاج قاسم است، بهعنوان منبعی معتبر نیز استفاده شده است.
مرتضی سرهنگی، نویسندۀ کتاب قاسم، نویسندگی را از گزارشگری و خبرنگاری جنگ در روزنامۀ جمهوری اسلامی شروع کرده است. وی بهعنوان پدر ادبیات دفاع مقدس شناخته میشود.

برشی از کتاب قاسم
…کرمان کار کنیم. مادرم گفت: «حسین رفته و نتوانسته کاری پیدا کند، فکر میکنی به تو کار میدهند؟»
هر دوشان گفتند: «نه لازم نکرده. بچهای قد تو که تا حالا فقط رابُر را دیده، کاری از دستش برنمیآید. همینجا به ما کمک کن، نمیخواهد بروی کرمان.»
اصرار کردم و گفتم: «تنها نیستم که… با احمد و تاجعلی میروم. اگر نتوانستیم کار پیدا کنیم، ما هم مثل حسین برمیگردیم.»
آخرسر راضیشان کردم. مادرم گفت: «حداقل فردا با نوروز بروید. او راهوچاه کرمان را بلد است.»
تا صبح خواب به چشمم نیامد. از فکر رفتن به کرمان دلشوره داشتم. تا آن موقع، از قناتملک و پدر و مادرم آنقدر دور نشده بودم. صبح با مادرم رفتیم دم خانۀ نوروز.
فامیل مادرم بود که نمیدانم کجای کرمان کار میکرد. درستوحسابی به کسی نمیگفت کجاست و چه کار میکند. هر بار چیزی میگفت.
در زدیم. خودش در را باز کرد. سلام کردیم. جواب داد. مادرم گفت: «عمونوروز، کی میروی کرمان؟»
سرش را خاراند و خمیازهای کشید. بعد گفت: «فردا میروم… برای چی میپرسید، فاطمهخانم؟»
جواب داد: «قاسم و احمد و تاجعلی میخواهند بروند کرمان کار پیدا کنند. خواستم آنها را به شما که راهوچاه را میدانید، بسپارم مراقبشان باشید.»
نوروز فکری کرد و گفت: «قبول… فردا حاضر باشند با اتوبوس مهدیپور میرویم.»
رفتم به احمد و تاجعلی هم این خبر را دادم. خوشحال شدند. زود برگشتم خانه تا برای فردا آماده شوم. مادرم برایم یک لحاف، یک سارق نان و کمی پِست کنار گذاشت. پنج تومان پول هم توی جیبم کرد و گفت: «قاسم، ننه، زیاد نیست. مواظب باش. خدا پشتوپناهت باشد!»
فردا از حسین، سهراب، هاجر و آذر خداحافظی کردم. عصر آن روز باروبندیلم را برداشتم. از خانه که بیرون زدم، مادرم یک کاسه آب پشت سرم ریخت. با نوروز رفتیم سر جاده. احمد و تاجعلی هم از باغشاه آمدند.
این روستا بهاندازۀ یک قیه از قناتملک فاصله داشت. یعنی اگر توی قناتملک داد میزدیم، صدامان به باغشاه میرسید. رفتیم رابر و ته اتوبوس مهدیپور نشستیم و راه افتادیم. اتوبوس مهدیپور بین رابر و کرمان رفتوآمد میکرد.
کمی که رفتیم، با صدای موتور ماشین که مثل لالایی بود، چشمهایم گرم شد و خوابم برد. نزدیک کرمان احمد بیدارم کرد. هوا تاریک شده بود؛ اما به شهر که رسیدیم، چراغ خیابانها و مغازهها همهجا را روشن کرده بود.
تاجعلی ماشینهایی را نشانم داد و گفت: «قاسم، ببین این ماشینها چقدر کوچکاند!»
اولین بار بود ماشینهایی به آن کوچکی میدیدم. نوروز خندید و گفت: «این ماشینهای کوچک که مثل قورباغه میمانند، فولکساند و آنها که بزرگترند، پیکاناند.»
اتوبوس مهدیپور توی یک میدانگاهی نگه داشت. مسافرها پیاده شدند. فقط ما سه نفر مانده بودیم. میترسیدیم پیاده شویم. نوروز بالا آمد و گفت: «پس چرا نشستهاید؟ بجنبید بیایید پایین!»
بیرون اتوبوس، شاگرد شوفر با دادوبیداد دبههای ماست، کشک و گونیهای خرتوپرت را از روی باربند پایین میانداخت. هرکس بارش را میگرفت، بهطرفی میرفت.
ما هم بقچهبهدست رفتیم و گوشۀ میدان نشستیم. اولین بار بود آنهمه آدم یکجا میدیدیم. هاجوواج نگاهشان میکردیم.
نوروز گفت: «این یکی از میدانهای اصلی کرمان است، به آن باغملی میگویند… از اینجا باید برویم خانۀ عبدالله سعدی.»
رفت و جلوی یک ماشین کوچک نارنجیرنگ را گرفت و گفت: «تاکسی تهِ خواجو.»
راننده ایستاد. نوروز در را برایمان باز کرد و گفت: «یالا بپرید بالا!»
سه نفری عقب نشستیم. خودش هم نشست کنار راننده. تاکسی راه افتاد. با تعجب خیابانها، کوچهها و مردم شهر را نگاه میکردیم. چقدر چراغ داشت. مردم زیادی توی خیابان رفتوآمد میکردند.
هیچ شباهتی به قناتملک نداشت. آنجا شبها سوتوکور بود؛ فقط نور کمسوی چراغهای نفتی پیش پامان را روشن میکرد. اینجا بالای سرمان هم روشن بود.
چند خیابان را که رد کردیم، راننده نگه داشت و پیاده شدیم. نوروز جلو افتاد ما هم با باروبندیلمان پشتسرش. بهسختی کولهبارم را دنبالش میکشیدم. چند کوچۀ باریک را رد کردیم. هر سه خسته شده بودیم. به کوچهای رسیدیم که اسمش خیام بود. نوروز ایستاد. دری را زد. کسی در را باز کرد.
نگاهش کردم؛ عبدالله همولایتیمان بود. با خوشرویی سلاموعلیک کرد و ما را برد خانهاش. چند نفر دیگر از همولایتیهایمان هم آنجا بودند. آنها هم آمده بودند کار کنند. خوشحال شدم. دیگر احساس غریبگی نمیکردم. انگار بین ایلمان بودم.
شام که شد، نان و پستی که مادرم بقچه کرده بود، گذاشتم وسط و با غذای آنها خوردیم. بعداز شام، حرف کار شد.
یکی از آنها گفت: «مهندسی را میشناسم که یک خانه شاگرد میخواهد. احمد درشت جثهتر است. فردا او را با خودم میبرم. اما فکر نمیکنم کسی به تاجعلی و قاسم کار بدهد.» بقیه هم همین را میگفتند؛ اما نوروز ساکت بود.
فردا صبح احمد رفت خانۀ آن مهندس و مشغول کار شد. من که دیدم احمد سر کار رفته، با علیجان، یکی از همولایتیهایمان که آنجا بود، راه افتادم توی شهر و درِ هر مغازه، رستوران و کارگاهی که میرسیدیم، میپرسیدیم: «شاگرد نمیخواهید؟»
نگاهی به قد کوچک و جثۀ نحیفمان میکردند و جواب رد میدادند. داشتم ناامید میشدم که چهارراه خواجو به ساختمان نیمهکارهای رسیدیم.
چند بچه مثل خودم سیاه و لاغر و زبروزرنگ کار میکردند. بچهها صاحبکارشان را اوستاعلی صدا میزدند. جلو رفتم، سلام دادم و پرسیدم: «شاگرد نمیخواهید؟»
صاحبکار نگاهی به قدوبالایم انداخت و پرسید: «اسمت چیه، پسر؟»
جواب دادم: «قاسم… آقا.»
نام کتاب: قاسم
موضوع: سلیمانی، سرداران، شهیدان، خاطرات، سرگذشتنامه
پدیدآورنده: مرتضی سرهنگی
ناشر: انتشارات خط مقدم
چاپ اول: ۱۴۰۳
نوبت چاپ: هفتم
چاپ آخر: ۱۴۰۴
تعداد صفحه: ۵۱۲