این خطبه در واقع داراى پنج فراز است (که در ضمن چهار بخش مورد بحث و بررسى قرار میگیرد): فراز اول دربارۀ حمد و ثناى الهى و پناهبردن به فضل و کرم و رحمت او و فراز دوم دربارۀ شهادت به توحید پروردگار و آثار پربار ایمان به توحید و فراز سوم شهادت و گواهى به نبوت، به اضافۀ بخش مهمى از فضایل پیغمبر اکرم(ص) و اوضاع و احوال عصر جاهلیت و گرفتاریهاى عظیم جامعۀ اسلامى در آن زمان و اشاره به زحماتى که پیامبر اسلام براى دگرگونساختن این وضع تحمل فرموده و بالاخره در فراز چهارم اشارات پرمعنایى دربارۀ موقعیت اهلبیت و عظمت مقام آنها و لزوم پناهبردن مردم در مشکلات دینى به آنان آمده است.

در فراز پنجم همین معنى را به شکل دیگرى ادامه مىدهد و مردم را از مقایسهکردن آل محمد با دیگران برحذر مىدارد و با بیان اینکه هیچیک از افراد این امت همتاى آنان نیستند، امتیازات آنان را بر مىشمرد و از بازگشت حق به اهلش اظهار رضایت و خشنودى مىکند.
همان گونه که در آغاز خطبه خواندیم، مرحوم سیدرضى تصریح مىکند که این خطبه بعد از بازگشت امامعلی(ع) از صفین ایراد شده است. حال و هواى خطبه نیز تناسب با این معنى دارد؛ زیرا شرح احوال مردم در عصر جاهلیت، بازگوکنندۀ این حقیقت است که از تکرار جاهلیت دوم برحذر باشند و اجازه ندهند بازماندگان عصر جاهلیت که عمدتاً لشکر شام را در میان صفین تشکیل مىدادند، در رسیدن به نیات سوء خود موفق شوند و نیز تأکید مىکند که دست به دامان اهلبیت پیامبر بزنند تا از خطراتى که اسلام را در آن زمان تهدید مىکرد رهایى یابند؛ چراکه خود پیامبر بارها فرمود: «من در میان شما دو چیز گرانمایه به یادگار مىگذارم که اگر به آنها تمسک جویید، هرگز گمراه نخواهید شد: قرآن و اهلبیت.»
از اینجا روشن مىشود که آنچه ابنابىالحدید در یک داورى عجولانه دربارۀ زمان صدور خطبه گفته است، صحیح به نظر نمىرسد. او میگوید حال و هواى آخر خطبه متناسب با زمان بازگشت از صفین نیست؛ چراکه آن زمان بر اثر حادثۀ حکمیت و نیرنگ عمروبنعاص و تقویت معاویه و مشکلات دیگرى که در لشکر آن حضرت ظاهر گشت مناسب چنین سخنى نبود، بلکه تناسبى با آغاز خلافت آن حضرت دارد و اگر سیدرضى زمان صدور آن را بعد از بازگشت از صفین دانسته، اشتباهى از او نیست. او آنچه را در کلمات پیشینیان یافته، بازگو کرده است و چه بسا اشتباه از سابقین باشد. به گفتۀ بعضى از دانشمندان این سخن را درباره کسى باید گفت که کوه علم و دریاى وقار و اسطوره مقاومت و جهاد نباشد.
شخصى با سعه صدر على(ع) هرگز در برابر چنین حادثهاى خودش را نمىبازد و روح بلند و فکر گستردۀ او اجازه نمىدهد که پریشان حال و مضطرب و مشوش گردد، بلکه بهعکس، همان گونه که گفتیم این خطبه به مردم هشدار میدهد که تسلیم تبلیغات مسموم و تلاشهاى شیطانى حاکمان شام نشوند و از بازگشت به عصر جاهلیت بپرهیزند و آنگونه که حق به اهلش بازگشته، دست از آن برندارند و محکم، تا آخر بایستند.
اینکه ابنابىالحدید معتقد است پیروزى در این میدان از آن معاویه بود و با جملۀ «الان اذ رجع الحق الى اهله: اکنون حق به اهلش بازگشته تناسبى ندارد» صحیح به نظر نمىرسد؛ زیرا اولاً معاویه هرگز در این میدان پیروز نشد، تنها از یک شکست قطعى بر اثر نیرنگ عمروبنعاص نجات یافت و على(ع) همچنان حق را در اهلش (خودش و اهلبیت) مىبیند و به مردم هشدار مىدهد، مراقب باشند که حق از اهلش گرفته نشود.
ثانیاً داستان حکمیت و داورى زشت و ظالمانۀ عمروبنعاص برخلاف آنچه بسیارى فکر میکنند، به هنگام حضور امام در صفین واقع نشد بلکه چند ماه بعد از آن صورت گرفت و جالب اینکه خود ابنابىالحدید در جاى دیگر به این معنى تصریح کرده است؛ بنابراین اگر ابنابىالحدید مىخواهد جملۀ اخیر خطبه را دلیل بر این بگیرد که این خطبه بعد از جنگ صفین نبوده، دلیل نادرست و شاهد باطلى است.
شرح خطبه ۲ نهج البلاغه
بخش اول
اَحْمَدُهُ اسْتِتْماماً لِنِعْمَتِهِ وَاسْتسْلاماً لِعِزَّتِهِ وَاسْتِعْصاماً مِنْ مَعْصیَتِهِ. وَاَسْتَعینُهُ فاقهً اِلى کِفایَتِهِ اِنّهُ لا یَضِلُّ مَنْ هَداهُ وَلا یَئِلُ مَنْ عاداهُ وَلا یَفْتَقِرُ مَنْ کَفاهُ فَاِنَّهُ اَرْجَحُ ما وُزِنَ وَ اَفْضَلُ ما خُزِنَ. وَ اَشْهَدُ اَنْ لا اِله اِلاّ الله وَحْدَهُ لا شَریکَ لَهُ شَهادَهً مُمْتَحَناً اِخْلاصُها، مُعْتَقَداً مُصاصُها نَتَمَسَّکُ بِها اَبَداً ما اَبْقانا، وَ نَدَّخِرُها لاَهاویلِ ما یَلْقانا فَآنها عَزیمهُ الایمانِ، وَ فاتِحَهُ الاِحْسانِ، وَ مَرْضاهُ الرَّحمنِ، وَ مَدْحَرَهُ الشَّیْطانِ. وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، اَرْسَلَهُ بِالدّینِ الْمَشْهُورِ وَ الْعَلَمِ الْمَأثُورِ وَ الْکِتابِ الْمَسطُورِ، وَالنُّورِ السّاطِعِ وَ الضِّیاءِ اللامِعِ، وَ الاَمْرِ الصّادِعِ، اِزاحَهً لِلشُّبُهاتِ، وَ احْتِجاجاً بِالْبَیِّناتِ، وَ تَحْذیراً بِالآیاتِ وَ تَخْویفاً بِالمَثُلاتِ.
ترجمه
حمد و ستایش مىکنم او را براى جلب اتمام نعمتش و اظهار تسلیم در برابر عزّتش و تقاضاى حفظ و نگهدارى از معصیتش، چراکه آن کس را که او هدایت فرماید هیچگاه گمراه نمىشود و آن کس را که او دشمن دارد هرگز رهاى نمییابد؛ زیرا ستایش او در ترازوى سنجش، از همه چیز سنگینتر است و براى ذخیرهکردن، از هر گنجى برتر و گواهى مىدهم که جز خداوند معبودى نیست؛ یگانه و بیشریک است، همان گواهیای که خلوص آن آزموده شده و عصاره و جوهرۀ آن را در عمق عقیده خود جاى دادهام، شهادتى که تا خدا ما را زنده دارد به آن پایبندیم و آن را براى صحنههاى هولناکى که در پیش داریم، ذخیره کردهایم.
زیرا این (شهادت به توحید) پایۀ اصلى ایمان و ریشه و قوام آن و سرآغاز همۀ نیکیها و سبب جلب خشنودى خداوند و موجب طرد و دورى شیطان است و نیز گواهى مىدهم که محمّد (صلىاللهعلیهوآله) بنده و فرستاده اوست. او را با دین و آیین آشکار و نشانه روشن و کتاب نوشته شده و نور درخشان و روشنایى تابنده و امر و فرمان قاطع و بىپرده فرستاد تا شبهات را از میان بردارد و با دلایل و منطق روشن استدلال کند و بهوسیلۀ آیات الهى مردم را از مخالفت خدا برحذر دارد و از کیفرهاى که به دنبال مخالفت، دامنگیرشان مىشود، بترساند.
تفسیر
دو اصل اساسى در اسلام
این خطبه مانند بسیارى از خطبههاى نهجالبلاغه با حمد و ستایش پروردگار آغاز مىشود؛ ولى در اینجا انگیزههاى سهگانهاى براى حمد و ستایش الهى بیان شده است: نخست تقاضاى افزایش و تکمیل نعمتهاى الهى و دیگر اظهار تسلیم در مقابل قدرت و عزّت او و سوّم تقاضاى حفظ و نگهدارى از معاصى به برکت الطاف او میباشد. مىفرماید: «حمد و ستایش مىکنم او را بهخاطر جلب اتمام نعمتش و اظهار تسلیم در برابر عزّتش و تقاضاى حفظ و نگهدارى از معصیت و نافرمانیش» (اَحْمَدُهُ اسْتِتْماماً لِنِعْمَتِهِ وَاسْتسْلاماً لِعِزَّتِهِ وَاسْتِعْصاماً مِنْ مَعْصیَتِهِ).
باید توجّه داشت که مفهوم حمد چیزى بیشتر از شکر است و به تعبیرى دیگر، شکر آمیخته با ستایش است و این از یکسو سبب فزونى نعمتهاى الهى میشود؛ همان طور که مىفرماید: «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لاَزیدَنَّکُمْ» و از سوى دیگر انجام وظیفه عبودیّت و بندگى است و آن همان تسلیم در برابر عزّت پروردگار است و از سوى سوّم موجب جلب عنایات و الطاف و امدادهاى حق، براى حفظ از گناهان است. بعد از حمد به سراغ استعانت از پروردگار میرود و دلیل آن را نیز بیان میفرماید، میگوید: «از او یارى میجویم چراکه نیازمند به کمک و کفایت او هستم» (وَاَسْتَعینُهُ فاقهً اِلى کِفایَتِهِ).
آرى هنگامى که بنده آگاه خود را سرتاپا نیازمند به آن ذات بىنیاز و صاحب کمال مطلق مىبیند، دست استعانت به دامان لطفش مىزند و در همه چیز و در همه حال از او یارى میطلبد. سپس به دلیل دیگرى براى این یارى جستن اشاره کرده، میافزاید: «چراکه آن کس را که او هدایت فرماید، هرگز گمراه نمیشود و آن کس را که خدا او را دشمن دارد، هرگز نجات و رهاى نمییابد و هرکس را کفایت کند، هرگز نیازمند نخواهد شد» (اِنّهُ لایَضِلُّ مَنْ هَداهُ وَلا یَئِلُ مَنْ عاداهُ وَلا یَفْتَقِرُ مَنْ کَفاهُ).
آرى قدرتش آنچنان است که هیچکس را یاراى مقابله با آن نیست و علمش چنان است که هیچ خطایى در آن راه ندارد. این احتمال نیز وجود دارد که این جملههاى سهگانه دلیل دیگرى براى حمد و هم دلیل براى استعانت باشد. در پایان این کلام باز به دلیل و نکتۀ دیگرى براى حمد پروردگار اشاره میفرماید، میگوید: «چراکه ستایش او در ترازوى سنجش، از همه چیز سنگینتر و براى ذخیرهکردن از هر گنجى برتر است» (فَاِنَّهُ اَرْجَحُ ما وُزِنَ وَ اَفْضَلُ ما خُزِنَ).
در واقع فواید و آثارى که در جملههاى قبل آمده، مربوط به این جهان است و آنچه در دو جملۀ اخیر آمده، مربوط به جهان دیگر و ذخیرۀ یومالمعاد است و به این ترتیب حمد پروردگار مایۀ نجات در دنیا و آخرت است و چه زیباست که در این جملههاى کوتاه تمام ابعاد و نکات را در کوتاهترین عبارت بیان فرموده است.
بیجهت نیست که ابنابىالحدید هنگامى که به شرح این خطبه میرسد و از کنایات و تعبیرات لطیف و بدیع آن سرمست میگردد، میگوید: «فَسُبحانَ مَنْ خَصَّهُ بِالْفَضائِلِ الَّتى لاتَنْتَهى اَلْسِنَهُ الْفُقَهاءِ اِلى وَصْفِها وَ جَعَلَهُ اَمامَ کُلِّ ذى عِلْم وَ قُدْوَهَ کُلِّ صاحِبِ خَصِّیَهِ: منزه است خدایى که على (علیهالسلام) را به فضایلى مخصوص کرد که زبان فصیحان توان وصف آن را ندارد و او را بر هر عالمى مقدّم داشت و پیشوا و اسوۀ هر صاحب فضیلتى کرد.» سپس به سراغ ریشۀ تمام نیکیها و پاکیها و فضایل و افتخارات یعنى شهادت به توحید میرود و میفرماید: «من گواهى میدهم که جز خداوند معبودى نیست، یگانه و بیشریک است» (وَ اَشْهَدُ اَنْ لا اِله اِلاّ الله وَحْدَهُ لا شَریکَ لَهُ).
پناهگرفتن، در سایۀ توحید هم بهخاطر آن است که ریشۀ تمام عقاید و افکار پاک و اعمال صالح است و هم بهخاطر اینکه کسانى که مدعى الوهیت آن حضرت بودند، به نادرستى اعتقاد خود پى ببرند. سپس میافزاید: «این شهادت و گواهى من به حقیقت توحید یک شهادت ساده نیست؛ بلکه شهادتى است که خلوص آن آزموده شده و عصاره و جوهرۀ آن را در عمق عقیده خود، جاى دادهام (نهتنها زبان من که تمام ذرّات وجودم و اعماق روح و جانم به آن گواهى میدهم)» (شَهادَهً مُمْتَحَناً خْلاصُها، مُعْتَقَداً مُصاصُها).
نه یک شهادت و گواهى زودگذر بلکه «شهادتى که تا خداوند ما را زنده دارد به آن پایبندیم و آن را براى صحنههاى هولناکى که در پیش داریم، ذخیره کردهایم» (نَتَمَسَّکُ بِها اَبَداً ما اَبْقانا، وَ نَدَّخِرُها لاَهاویلِ ما یَلْقانا). امام (علیهالسلام) در این گفتار عمق ایمان و وفادارى خود را به حقیقت توحید در تمام ابعاد و همه صحنههاى زندگى اعلام میدارد و هرکس تاریخ زندگى آن بزرگوار را مطالعه کند، این حقیقت را بهروشنى در تمام زندگى آن حضرت میبیند که لحظهاى به شرک آلوده نشد و در برابر هیچ بتى سجده نکرد و همیشه در سایۀ توحید گام برمیداشت و از هرگونه شرک خفىّ و جلىّ بیزار بود.
سپس دلایل چهارگانهاى براى تمسّکجستن به این اصل اصیل ذکر میفرماید، میگوید: «زیرا شهادت به توحید، پایۀ اصلى ایمان و ریشه و قوام آن است و همچنین سرچشمۀ همۀ نیکیها و سبب جلب خشنودى خداوند و موجب طرد و دورى شیطان است» (فَآنها عَزیمهُ الایمانِ، وَ فاتِحَهُ الاِحْسانِ، وَ مَرْضاهُ الرَّحمنِ، وَ مَدْحَرَهُالشَّیْطانِ). چنانچه در بحث نکات خواهد آمد، خواهیم دید که هیچیک از مراتب ایمان به اصول دین، بدون توحید، اساسى ندارد و نیز تمام نیکیها و اعمال صالح از حقیقت توحید سرچشمه میگیرد و به همین دلیل سبب خشنودى خدا و دورى شیطان است چراکه مهمترین ابزار شیطان شرک است، خواه بهصورت جلىّ و آشکار باشد یا مخفى و پنهان. بعضى از مفسّران نهج البلاغه تعبیر به «فاتحه الاحسان» را اشاره به پاداشهاى نیک الهى دانستهاند که سرآغازش توحید است.
ولى تفسیرى که در بالا گفته شد، صحیحتر به نظر میرسد. بعد از تحکیم پایههاى شهادت به توحید و یگانگى خدا به سراغ دوّمین و مهمترین اصل بعد از توحید یعنى شهادت به نبوّت میرود و میفرماید: «من گواهى میدهم که محمّد بنده و فرستاده اوست» (وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ). آرى پیش از آنکه رسول خدا باشد، بنده خاصّ او بود و تا بنده خاص نباشد به مقام رسالت نمیرسد. ضمناً پاسخى است به آنها که رسولان خدا را تا سرحدّ الوهیت بالا میبردند و بزرگترین افتخار آنان را که عبودیتشان بود، از آنها میگرفتند.
سپس رسالت و مأموریت پیامبر را این چنین توصیف میکند، میفرماید: «او را با دین و آیین آشکار و نشانۀ روشن و کتاب نوشتهشده و نور درخشان و روشنایى تابنده و امر و فرمان قاطع و بیپرده فرستاد» (اَرْسَلَهُ بِالدّینِ الْمَشْهُورِ وَ الْعَلَمِ الْمَأثُورِ وَ الْکِتابِ الْمَسطُورِ، وَالنُّورِ السّاطِعِ وَ الضِّیاءِ اللامِعِ، وَ الاَمْرِ الصّادِعِ). در اینکه این تعبیرات ششگانه عمیق و پرمحتوا اشاره به چه امورى است، تفسیرهاى گوناگونى وجود دارد. نخست اینکه «دین مشهور» اشاره به آیین اسلام، «علم مأثور» اشاره به معجزات، «کتاب مسطور» اشاره به قرآن، «نور ساطع» اشاره به علوم الهى پیامبر، «ضیاء لامع» اشاره به سنّت آن حضرت و «امر صادع» (به قرینۀ آیه فَاصْدَعْ بِما تُؤمَرُ) اشاره به ترک تقیّه و اظهار توحید بدون پرده در برابر مشرکان و مخالفان است.
این احتمال نیز وجود دارد که «نور ساطع» و «ضیاء لامع» توضیحات بیشترى درباره قرآن مجید باشد چراکه قرآن مایۀ روشنایى افکار و جوامع انسانى است. سپس به هدفهاى رسالت پیامبر (صلىاللهعلیهوآله) و آوردن قرآن مجید و معجزات و قوانین و احکام الهى میپردازد و میفرماید: «هدف از این بعثت و تجهیزات همراه پیامبر، چند چیز بود. هدف این بود که «شبهات را از میان بردارد و با دلایل و منطق روشن استدلال کند و بهوسیلۀ آیات الهى مردم را از مخالفت خدا برحذر دارد و از کیفرهایی که بهدنبال مخالفت دامنگیرشان میشود، بترساند» (اِزاحَهً لِلشُّبُهاتِ، وَ احْتِجاجاً بِالْبَیِّناتِ، وَ تَحْذیراً بِالآیاتِ وَ تَخْویفاً بِالمَثُلاتِ).
در تفسیر این چهار تعبیر نیز میتوان گفت که «اِزاحهً لِلشُّبُهاتِ» اشاره به حقایقى است که در پرتو براهین الهى روشن میشود و هرگونه شک و شبه را میزداید و «وَاحْتِجاجاً بِالْبَیِّناتِ» اشاره به معجزات حسّى است که براى گروهى که استدلالات عقلى، آنان را قانع نمیکند، موجب یقین و ایمان است و «تحذیر به آیات» تهدید به مجازاتهاى اخروى و «تخویف به مثلات» تهدید به مجازاتهاى دنیوى است. همان گونه که در قرآن به آن اشاره شده است، میفرماید: «وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِئَهِ قَبْلَ الْحَسَنَهِ وَ قَدْ خَلَتْ مَنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ: آنها پیش از حسنه و رحمت الهى، از تو تقاضاى شتاب در سیئه و عذاب میکنند بااینکه پیش از آنها بلاهاى عبرتانگیز، بر گذشتگان نازل شده است.»
نکتهها
توحید ریشۀ همۀ نیکیها
معمولاً شهادت به یگانگى پروردگار بهعنوان یکى از اصول قطعى اعتقادى شمرده میشود در برابر اصول دیگر؛ ولى این در واقع یک برداشت ساده از این اصل مهم اسلامى است. دقّت بیشتر در منابع اسلامى و همچنین تحلیلهاى عقلى نشان میدهد که توحید، اصلى است که در تمام اصول و فروع جریان دارد و به تعبیر دیگر تمام اصول و فروع اسلام تبلورى از توحید است؛ نهتنها در مباحث اعتقادى و عبادى که در مسائل اجتماعى و سیاسى و اخلاقى، روح توحید حاکم و جارى است.
یگانگى خداوند چه در جهت ذات و صفت و چه در جهت افعال و عبودیّت امرى است روشن و مسلّم؛ ولى در مورد نبوّت انبیا نیز به مقتضاى «لا نُفَرِّقُ بَیْنَ اَحَد مِنْ رُسُلِهِ» در میان رسولان و انبیاى او جدایى نمیافکنیم و معتقدیم همه، داعیان یک مکتب و منادیان یک برنامه بودند هرچند با گذشت زمان و پیشرفت جوامع انسانى پارهاى از احکام و برنامهها به شکل تازهاى مطرح شده است. در امر معاد به مقتضاى «وَکُلُّهُمْ آتیهِ یَوْمَ الْقِیامَهِ فَرْداً» همه در یک روز، تکوتنها و در یک دادگاه، حضور مییابند و با یک معیار دربارۀ آنها داورى میشود و هرکدام به تناسب اعمالشان پاداش و کیفر میبینند.
جوامع انسانى به یک ریشه باز میگردند و اصولى که حاکم بر آن است بلکه اصولى که بر تمام عالم هستى حاکم است، اصول ثابت و معیّنى است. درست است که قوانین الهى در ادیان آسمانى از نظر شاخ و برگ تا حدّى متفاوت بوده؛ ولى ریشههای آن در همهجا یکى است و به همین دلیل ما معتقدیم که انبیا به سوى جامعۀ واحد جهانى دعوت میکردهاند و سرانجام نیز تمام جهان در زیر چتر حکومت عدل واحدى قرار خواهد گرفت.
در مسائل اخلاقى، چه کسى است که نداند فضایل اخلاقى از توحید، و رذایل از شرک سرچشمه میگیرد. افراد ریاکار گرفتار شرکند، همان گونه که حسودان و بخیلان و حریصان و متکبّران گرفتارند. کسى که توحید افعالى خدا را در اعماق جانش پذیرا گشته و عزّت، ذلّت، روزى، حیات، پیروزى و موفقیّت را به دست تواناى او میداند، دلیلى ندارد که راه ریا و حرص و بخل و حسادت را پیش گیرد. کوتاه سخن اینکه توحید همچون یک دانۀ درشت تسبیح در مقابل بقیّۀ دانهها نیست، بلکه همچون ریسمانى است که تمام دانهها را بههم میپیوندد.
اینجاست که عمق کلام مولا در جملههای بالا روشنتر میشود؛ چراکه توحید را پایۀ اصلى ایمان و سرآغاز همۀ نیکیها و موجب خشنودى خدا و عامل طرد و دورى شیطان میشمرد و اگر آفتاب توحید بر صفحۀ جان و جسم و جامعۀ انسانى بیفتد و همه چیز در پرتو توحید روشن شود، وضع و شکل دیگرى به خود خواهد گرفت.
اگر میبینیم مولاى متّقیان على (علیهالسلام) که خود روح توحید است، بارها و بارها در خطبههای نهجالبلاغه توحید و شهادت به یگانگى خدا را تکرار میکند و از این طریق به همۀ پیروان مکتبش درس توحید تعلیم میدهد؛ بهخاطر این است که این شعله جاودانى را در دلها زنده نگه دارد و سرزمین جانها را با این آب حیات آبیارى کند تا بذرهاى نیکى و پاکى در وجودشان به ثمر بنشیند و در پرتو توحید رنگ الهى و صبغهالله را پذیرا شوند. بیشک شهادت به رسالت پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) و توجّه به مأموریتهاى او و کتاب آسمانیش بهترین زمینهساز پیشرفت حقیقت توحید در اعماق وجود انسانهاست.
درخشش توحید خالص در زندگى امیرمؤمنان(ع)
على(علیهالسلام) پیش از آنکه دیگران را به سوى این حقیقت بزرگ (توحید) دعوت کند، خود مظهر تمام عیار آن بود. در تمام عمرش لحظهاى براى بت سجده نکرد و گرد و غبار شرک بر دامان پاکش ننشست. هر گامى برمیداشت براى خدا و هر حرکتى میکرد، براى جلب رضاى او بود. از آغاز عمرش تا پایان عمر پیامبر (صلىاللهعلیهوآله) همهجا در خدمتش بود و از جان و دل میکوشید. داستان معروف پیکار او با «عمروبنعبدود» در آن هنگام که عمرو، بر زمین افتاده بود و حضرت میخواست کار او را یکسره کند، معروف است.
آرى سپاهیان اسلام با کمال تعجّب دیدند که در این لحظه حسّاس، على (علیهالسلام) توقّف کرد (و شاید برخاست و کمى راه رفت) سپس برگشت و کار عمرو را یکسره کرد. هنگامى که از علّت این ماجرا پرسیدند، فرمود: «قَدْ کانَ شَتَمَ اُمّى وَ نَفَلَ فى وَجْهى فَخَشِیتُ اَنْ اَضْرِبَهُ لِحَظِّ نَفْسى فَتَرَکْتُهُ حَتّى سَکَنَ ما بى ثُمَّ قَتَلْتُهُ فِى اللهِ: او به مادرم دشنام داد و آب دهان بر صورتم افکند. من ترسیدم اگر آخرین ضربه را بر او وارد کنم بهخاطر هواى نفس باشد. او را رها کردم تا خشم من فرونشست، سپس براى خدا او را به قتل رساندم.»
هنگامى که بعضى از یارانش پیشنهاد شرکآلودى به او کردند که براى تقویت پایههاى حکومتت در بیتالمال مسلمین تبعیض روا دار و سرشناسان و سردمداران را از بیتالمال سیر نما، فرمود: «اَتَأْمُرُونّى اَنْ اطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فیمَنْ وُلَّیتُ عَلَیْهِ وَ اللهِ لا اَطُورُ بِهِ ما سَمَرَ سَمیر وَ ما اَمَّ نَجْم فِى السَّماءِ نَجْماً: آیا به من پیشنهاد میکنید که براى پیروزى خود از جور و ستم در حقّ کسانى که بر آنها حکومت میکنم استمداد جویم؟ به خدا سوگند، تا عمر دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان آسمان در پى هم طلوع و غروب میکنند، دست به چنین کارى نمى زنم!»
هنگامى که به نماز میایستاد، آنچنان غرق صفات جمال و جلال خدا میشد که جز او نمیدید و به غیر او نمیاندیشید؛ آنگونه که در حدیث معروف آمده است که در پاى مبارکش پیکان تیرى در غزوه احد فرونشست که بیرونآورن آن در حال عادى مشکل بود، رسول خدا دستور داد که در حال نماز از پایش بیرون بیاورند (چنین کردند ولى) بعد از پایان نماز فرمود: من متوجّه بیرونآوردن تیر در حال نماز نشدم و از اینگونه جلوههای توحید در زندگى مولا فراوان است.
بخش دوم
وَ النَّاسُ فِی فِتَنٍ انْجَذَمَ فِیهَا حَبْلُ الدِّینِ وَ تَزَعْزَعَتْ سَوَارِی الْیَقِینِوَ اخْتَلَفَ النَّجْرُ وَ تَشَتَّتَ الْأَمْرُ وَ ضَاقَ الْمَخْرَجُ وَ عَمِیَ الْمَصْدَرُ فَالْهُدَى خَامِلٌ وَ الْعَمَى شَامِلٌ عُصِیَ الرَّحْمَنُ وَ نُصِرَ الشَّیْطَانُ وَ خُذِلَ الْإِیمَانُ فَآنهارَتْ دَعَائِمُهُ وَ تَنَکَّرَتْ مَعَالِمُهُ وَ دَرَسَتْ سُبُلُهُ وَ عَفَتْ شُرُکُهُ أَطَاعُوا الشَّیْطَانَ فَسَلَکُوا مَسَالِکَهُ وَ وَرَدُوا مَنَاهِلَهُ بِهِمْ سَارَتْ أَعْلَامُهُ وَ قَامَ لِوَاؤُهُ فِی فِتَنٍ دَاسَتْهُمْ بِأَخْفَافِهَا وَ وَطِئَتْهُمْ بِأَظْلَافِهَا وَ قَامَتْ عَلَى سَنَابِکِهَا فَهُمْ فِیهَا تَائِهُونَ حَائِرُونَ جَاهِلُونَ مَفْتُونُونَ فِی خَیْرِ دَارٍ وَ شَرِّ جِیرَانٍ نَوْمُهُمْ سُهُودٌ وَ کُحْلُهُمْ دُمُوعٌ بِأَرْضٍ عَالِمُهَا مُلْجَمٌ وَ جَاهِلُهَا مُکْرَمٌ .
ترجمه
(خداوند پیامبرش را در زمانی فرستاد که) مردم در فتنهها گرفتار بودند؛ فتنههای که رشتۀ دین در آن گسسته و ستونهای ایمان و یقین متزلزل شده بود. اصول اساسی فطرت و ارزشها دگرگون گشته و امور مردم پراکنده و متشتّت، راههای فرار از فتنهها بسته و پناهگاه و مرجع، ناپیدا بود. (در چنین محیطی) هدایت، فراموش شده و گمراهی و نابینایی، همه را فرا گرفته بود. (در چنین شرایطی) خداوند رحمان معصیت میشد و شیطان یاری میگردید و ایمان، بدون یار و یاور مانده بود.
ارکان ایمان فرو ریخته و نشانهها آن ناشناخته مانده و طرق آن ویران و شاهراههاش ناپیدا بود. مردم پیروی شیطان میکردند و در مسیر خواستههای او گام برمیداشتند. در آبشخور شیطان وارد شده و بهوسیلۀ آنها (مردمی که در دام شیطان گرفتار بودند) نشانههای او آشکار و پرچم وی به اهتزاز درآمده بود. این در حالی بود که مردم در فتنههای گرفتار بودند که با پای خویش آنان را لگدمال نموده و با سُم خود، آنها را له نموده بود (و همچنان این هیولای فتنه) بر روی پای خود ایستاده بود.
به همین دلیل آنها در میان فتنهها گم گشته و سرگردان و جاهل و فریبخورده بودند (و اینها همه در حالی بود که مردم آن زمان) در کنار بهترین خانه (خانۀ خدا) زندگی داشتند (ولی) با همسایگانی که بدترین همسایگان بودند؛ خوابشان بیخوابی و سرمۀ چشمهاشان اشکها بود. در سرزمینی که دانشمندش به حکم اجبار، لب فرو بسته و جاهلش گرامی بود.
تفسیر
دورنمایى از عصر جاهلیت امامعلی(ع)
در این فراز کوتاه و پرمحتوا و ضمن بیان بیست و چند جملۀ فشرده و گویا، وضع زمان جاهلیت را بهطور دقیق ترسیم میکند؛ آنچنانکه هر خوانندهاى گویى خود را در آن عصر و زمان احساس میکند و تمام نابسامانیها و بدبختیهاى مردم آن عصر را با چشم خویش میبیند. بىاغراق مىتوان گفت که امام علی(ع) در این جملههاى کوتاه و فشرده، یک کتاب بزرگ را خلاصه کرده است و این نشانۀ دیگرى از قدرت بیان، فصاحت، بلاغت و عمق و زیبایى فوقالعادۀ سخنان آن حضرت است.
بدیهى است تا وضع سابق مردم، یعنى قبل از قیام رسول خدا، دقیقا ترسیم نشود، عظمت رسالت پیامبر(ص) و خدمتى که او به جامعۀ انسانیت کرد و اثرى که آیین پاکش گذاشت، بهطور کامل روشن نخواهد شد. همیشه اینگونه مقایسههاست که عظمت کار و برنامۀ انبیا و مردان بزرگ را در طول تاریخ مشخص میکند.
در نخستین جملهها میفرماید: «خداوند پیامبرش را در زمانى فرستاد که مردم در فتنهها گرفتار بودند، فتنههایى که رشتۀ دین در آن گسسته و ستونهاى ایمان و یقین متزلزل شده، اصول اساسى فطرت و ارزشها دگرگون گشته و امور مردم پراکنده و متشتت و راه فرار از فتنهها بسته و پناهگاه و مرجع، ناپیدا بود (و الناس فى فتن انجذم فیها حبل الدین و تزعزعت سوارى الیقین و اختلف النجر و تشتت الامر و ضاق المخرج و عمى المصدر.)
از یکسو، فتنههاى شیاطین و وسوسههاى هواپرستان، رشتههاى ایمان و اعتقاد و معارق دینى را پاره کرده بود و از سوى دیگر، نابسامانى، سراسر جامعه را فرا گرفته و آتش اختلافات از هر سو زبانه میکشید و از همه بدتر اینکه در چنین شرایطى نه راه فرارى وجود داشت و نه پناهگاهى و مردم مجبور بودند در آن محیط آلوده به انواع انحراف و گناه بمانند و در آن لجنزار متعفن دست و پا بزنند. تعبیر به «حبلالدین» (ریسمان دین) که بهصورت مفرد آمده، اشارهاى به وحدت آیین حق است و اینکه تمام اصول تعلیمات انبیا به ریشۀ واحدى باز میگردد، هرچند دستورات و برنامهها و تعلیم معارف، با گذشته تفاوت مییافته است.
قرآن مجید در یک جمله پرمعنى در این زمینه از قول مؤمنان صادق مىگوید: «لا نفرق بین احد من رسله.» تعبیر به «اختلف النجر» نشان مىدهد که اختلافات در عصر جاهلیت اختلافات صورى و در شاخ و برگ نبود، بلکه اختلافات اصولى و بنیادین بود. بلکه مىتوان گفت این تعبیر اشارهاى است به این معنى که حتى پایههاى فطرت انسانى و اصول شناختهشدۀ فطرى مانند توحید و عشق به نیکیها و پاکیها همه متزلزل شده بود و یا نظام ارزشى جامعه بسیار متفاوت گشته و هر گروهى با معیار جداگانهاى با مسائل برخورد داشتند و همین عامل اساسى تشتت امور بود.
تعبیر به «تشتتالامر» مىتواند اشارهاى به اختلاف فوقالعادۀ مذاهب آن زمان باشد (به این طرز که منظور از امر را امر دین بدانیم) و یا تشتت و پراکندگى در همۀ امور اجتماعى، چه امر دین و چه دنیا، چه مسائل مربوط به اجتماع و چه خانواده، چه مسائل اقتصادى یا اخلاقى. معناى دوم تناسب بیشترى با عصر جاهلیت دارد و بدبختى بزرگ اینجاست که انسان در میان شک و تردید و بىایمانى و انواع اختلافات و پراکندگى و فساد غوطهور باشد و راه گریزى نیز از آن نداشته باشد؛ بهطورى که یأس و ناامیدى سرتاپاى وجود او را فرا گرفته باشد و این یک ترسیم واقعى از آن زمان است.
سپس در پنج جملۀ دیگر نتایج آن وضع نابسامان را بیان فرموده، مىگوید: «در چنین محیطى هدایت فراموش شده و گمراهى و نابینایى، همه را فراگرفته بود و درست به همین دلیل خداوند رحمان معصیت مىشد و شیطان یارى مىگردید و ایمان بدون یار و یاور مانده بود» (فالهدى خامل و العمى شامل، عصى الرحمن و نصر الشیطان و خذل الایمان). بدیهى است براى پیمودن راه اطاعت خداوند از یک سو نور هدایت لازم است و از سوى دیگر چشم بینا؛ در محیطى که نه چراغ فروزانى وجود دارد و نه چشم بینایى، مردم خواهناخواه بهصورت لشکریان شیطان درمیآیند و معصیت و گناه، سراسر جامعه را فرامىگیرد.
این نکته قابلتوجه است که در جملۀ (عصىالرحمن)، از میان تمام نامهاى خداوند بر نام رحمان تکیه شده که اشاره به این است که خداوندى که رحمتش دوست و دشمن را فراگرفته، اطاعتش یک امر فطرى و بدیهى است، اما کوردلان عصر جاهلیت حتى از دیدن چنین واقعیتى محروم بودند. باز در چهار جملۀ دیگر چنین نتیجهگیرى مىفرماید: «در این شرایط نابسامان، ارکان ایمان فروریخته و نشانههاى آن ناشناخته مانده و طرق آن ویران و شاهراههایش ناپیدا بود» (فآنهارت دعائمه و تنکرت معالمه و درست سبله و عفت شرکه).
تعبیر به «دعائم» ممکن است اشاره به مردان الهى و رهروان راه حق و یا تعلیمات اصولى انبیا باشد و تعبیر به «آنهارت» اشاره به نابودکردن آنها و یا فراموشکردنشان باشد. معالم مىتواند اشاره به کتب آسمانى پیشین و یا اصول تعلیمات انبیا باشد و «سبل» و «شرک» اشاره به طرق و راههاى شناخت است؛ اعم از طرق عقلانى و فطرى یا طریق وحى و تعلیمات آسمانى. این نکته نیز قابلتوجه است که شرک همان طور که قبلاً اشاره شد، به معناى شاهراه است. راههاى کوچک ممکن است محو و فراموش شود؛ ولى شاهراهها معمولاً خود را نشان مىدهند؛ اما در چنین جامعهاى حتى شاهراههاى هدایت نیز محو و نابود شد.
در یک نتیجهگیرى دیگر امام مىفرماید: «در چنین شرایط و وضعى، مردم در دام شیطان افتاده و به پیروى او تن داده بودند. شیطان را اطاعت کرده و در مسیر خواستههاى او گام برمىداشتند (اطاعوا الشیطان فسلکوا مسالکه) و درست در همین حال در آبشخور شیطان وارد شدند و از آن سیراب گشتند (و وردوا مناهله).» نتیجۀ آن همان شد که امام علی(ع) در جملههاى بعد فرموده: «بهوسیلۀ آنها (مردمى که در دام شیطان گرفتار بودند) نشانههاى شیطان آشکار و پرچم وى به اهتزاز درآمده بود.» (بهم سارت اعلامه، و قام لواوه).
سپس در ترسیم دقیق و با تشبیهات گویا و زندهاى مىفرماید: «این در حالى بود که مردم در فتنههایى گرفتار بودند که با پاى خویش آنان را لگدمال نموده و با سم خود آنها را له کرده بود و همچنان (این هیولاى فتنه) بر روى پاى خود ایستاده بود» (فى فتن داستهم باخفافها و وطئتهم باظلافها و قامت على سنابکها). آیا این فتنهها همان فتنههایى است که در بالا به آن اشاره شد یا فتنههاى دیگرى است. ظاهر این است که همان فتنههاست که با اوصاف و آثار دیگرى بیان شده. در اینجا امامعلی(ع) فتنههاى عصر جاهلیت را به حیوان وحشى و خطرناکى تشبیه کرده که با سم خود صاحبش را لگدمال نموده و همچنان بر سر پا ایستاده تا هر حرکتى را در برابر خود ببیند، در زیر پاى خود له کند.
تعبیر به «سنابک» که به معنى سر سم حیوانات تک سم است، اشارۀ لطیفى به این حقیقت است که فتنه هرگز شکست نخورده بلکه با قدرت تمام، سایۀ شوم خود را بر مردم افکنده بود (زیرا اینگونه حیوانات هنگامى بر سر سم مىایستند که کاملاً آماده نشاندادن عکسالعملهاى خشن از خود باشند). به این ترتیب اوضاع در آن زمان بهقدرى خراب و پیچیده بود که امیدى براى نجات نمىرفت. درست به همین دلیل امام علی(ع) در آخرین جملههاى خود چنین نتیجهگیرى مىفرماید: «آنها در میان فتنهها گم گشته و سرگردان و نادان و فریب خورده بودند» (فهم فیها تائهون حائرون جاهلون مفتونون).
تائهون: اشاره به این است که راه حق را بهکلى گم کرده و حتى خویشتن خویش را نیز از دست داده بودند. حائرون: اشاره به نهایت تحیر و سرگردانى آنهاست که حتى قدرت تصمیمگیرى براى اندیشیدن به راه نجات نداشتند. جاهلون: اشاره به این است که اگر بهفرض تصمیم براى نجات مىگرفتند، جهل و بىخبرى به آنها اجازه پیداکردن راه نمىداد. مفتونون: اشاره به اوهام، خیالات، فریب و نیرنگهایى است که آنها را به خود جلب و جذب کرده بود، سراب را آب و مجاز را حقیقت مىپنداشتند.
اینها درحالى بود که مردم آن زمان در (کنار) بهترین خانه (در کنار خانه خدا و سرزمین انبیاى بزرگ) زندگى داشتند؛ ولى با همسایگانى که بدترین همسایگان بودند (فى خیر دار و شر جیران). بهخاطر این بدبختیهاى مضاعف و متراکم، خوابشان بىخوابى و سرمههاى چشمشان اشکها بود (هرگز استراحت و آرامشى نداشتند و هیچگاه بهخاطر جنایات مکررى که صورت مىگرفت و مصایبى که پىدرپى روى مىداد، اشک چشمانشان خشک نمىشد!) (نومهم سهود، و کحلهم دموع).
اسفناکتر اینکه در سرزمینى مىزیستند که دانشمندش به حکم اجبار لب فروبسته و قدرت بر هدایت و نجات مردم نداشت و جاهلش گرامى بود و حاکم بر جامعه (بارض عالمها ملجم و جاهلها مکرم). براى جملۀ «فى خیر دار» چهار تفسیر متفاوت در کلمات مفسران نهجالبلاغه دیده مىشود. بعضى چنان که گفتیم آن را اشاره به خانه کعبه و حرم امن الهى دانستهاند (بنابراین که جملههاى بالا همه ناظر به توصیف عصر جاهلیت باشند) درحالىکه بعضى دیگر آن را اشاره به سرزمین شامات دانستهاند که آن هم از اراضى مقدسه و سرزمین انبیاى بزرگ بود؛ ولى شامیان آن زمان که لشکر معاویه را تشکیل مىدادند، بدترین همسایگان آن زمین بودند (این در صورتى است که جملههاى بالا را ناظر به عصر خود آن حضرت بدانیم).
احتمال سوم اینکه منظور از آن کوفه و جایگاه زندگى خود آن حضرت باشد که مشتی منافق، عهدشکن و همسایۀ بد، آن سرزمین را احاطه کرده بود. احتمال چهارم اینکه منظور از آن، سراى دنیاست که افراد آلوده و بدکار در آن فراوانند. تفسیر اول از همه مناسبتر و صحیحتر به نظر مىرسد و تعبیرات بالا همه با آن هماهنگ است؛ بنابراین تفسیر جملۀ «نومهم سهود» تا آخر اشاره به ناامنیها، پریشانحالىها و مصایب عصر جاهلیت است و عالمان، همان افراد پاکى بودند که بعد از ظهور پیامبر(ص) بهسرعت در اطراف او جمع شدند و جاهلان، فاسدان و مفسدان قریش و مانند آنها بودند.
اما بنا بر تفسیرهاى دیگر ناظر به ناامنیهاى عصر معاویه و مشکلات شام و عراق در آن زمان است و همان گونه که اشاره شد، این تفسیرها با روح خطبه چندان سازگار نیست. شاهد این معنى علاوه بر آنچه گفته شد، حدیثى است که ابنابىالحدید در کتاب خود از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده است که هنگام حکایت حال خود در آغاز بعثت مىفرماید: کنت فى خیر دار و شر جیران: من در بهترین سرا و در میان بدترین همسایگان بودم.
تعبیر به «نومهم سهود و کحلهم دموع» اشارۀ لطیفى است به شدت ناامنى و مصایب بسیار آن دوران که اگر شبها به خواب مىرفتند، خوابى بود ناآرام و توأم با ترس و وحشت و بىخوابیهاى مکرر و دامنۀ مصایب آنقدر گسترده بود که به جاى سرمهاى که مایۀ زینت و آرایش چشم است، اشکهاى مداوم و سوزان که سرچشمه انواع ناراحتیهاست، از چشمانشان جارى بود.
طبیعى است در چنین سرزمینى، عالمان که در آغاز اسلام تنها یاران پیامبر اسلام(ص) بودند، مجبور به لب فروبستن و جاهلان که سران قریش و بزرگان شرک و الحاد بودند، در نهایت احترام مىزیستند. این احتمال نیز وجود دارد که منظور از عالم، موحدان و آگاهان محدود و معدود قبل از بعثت پیامبر مانند عبدالمطلب و ابوطالب و قسبنساعده و لبیدبنربیعه و امثال آنان باشند. نکته: ترسیمى از زندگى مرگبار انسانها در عصر جاهلى: امام علی(ع) در عبارات فشرده و بسیار پرمحتواى بالا، ترسیم دقیق و زندهاى از وضع عصر جاهلیت عرب فرموده است که با مطالعه دقیق آن، گویى انسان خود را در آن عصر مشاهده مىکند و همۀ نابسامانیها و تیرهروزیها و زشتیهاى آن زمان را با چشم مشاهده مىکند.
این بیان از یک سو عظمت مقام پیامبر اسلام(ص) را روشن مىسازد؛ چراکه هر قدر تاریکى عمیقتر و سیاهى شدیدتر باشد، نور و روشنایى آشکارتر به نظر مىرسد و عظمت خدمات پیامبر اسلام و سازندگى آیین پاکش واضحتر مىشود. چراکه جامعۀ آن چنانى را به جامعۀ اسلامى عصر رسول خدا تبدیلکردن کارى غیرممکن به نظر مىرسید و تنها قدرت اعجاز و نیروى عظیم وحى و عمق و جامعیت دستورات اسلام توانست این چنین معجزهاى را نشان دهد.
از سوى دیگر، گویا اشارهاى است به تجدید افکار و آداب و رسوم جاهلى در عصر آن حضرت که بهخاطر انحراف مردم از دستورهاى پیامبر اسلام(ص) در دوران خلفاى پیشین رخ داد. این معلم بزرگ عالم انسانیت فریاد خویش را در لابهلاى این تعبیرات آشکار ساخته و به مردم عصر خود هشدار مىدهد که چشم باز کنند و درست بنگرند که در کجا بودند و اکنون در کجا هستند و از خطراتى که آیندۀ جامعۀ اسلامى را بهخاطر زندهشدن عادات و رسوم جاهلى شدیداً تهدید مىکند، آگاه شوند.
جالب اینکه امام این خطبه را بعد از بازگشت از صفین ایراد فرموده و بهوسیلۀ آن دلیل ناکامیها را در جنگ صفین بیان مىفرماید و با زبان معروف (ایاک اعنى و اسمعى یا جاره: منظورم تویى ولى اى همسایه تو بشنو) که زبان کنایى بلیغ و رسایى است، یاران خود را آگاه و باخبر مىسازد. مطالعۀ این جملههاى تکاندهنده براى امروز ما مسلمانها و آنچه را در دنیاى حاضر و عصر تمدن ماشینى میبینیم نیز هشدار دیگرى است؛ چراکه جمله به جملۀ آن کاملاً بر اوضاع و احوال کنونى دنیاى مادى قابل تطبیق است.
امروز هم مردم در درون فتنهها فرورفتهاند. ارکان ایمان و یقین متزلزل شده، راههاى شناخت حق در میان تبلیغات زیانبار و آلوده به فساد اخلاق پنهان گشته، امور مردم پراکنده و متشتت و راه فرار از فتنهها پیچیده، گمراهى و نابینایى فراگیر و هدایت به فراموشى سپرده شده است. گناه و معصیت جامعه بشرى را فراگرفته و شیاطین یکهتاز میدان جهانند. آرى! هم در عصر آن امام بزرگوار، مردم غفلتزده بهسوى ارزشهاى جاهلى روى آورده بودند و هم در عصر ما و عجیبتر اینکه چنان مردم آن زمان به خواب فرورفته بودند که فریادهاى بیدارگر این معلم بزرگ، جز در گروه خاصى اثر نکرد و همچنان به راه خود ادامه دادند و ارزشهاى عصر جاهلیت را یکى پس از دیگرى زنده کردند و سرانجام حکومت اسلامى تبدیل به خلافت امویان و عباسیان شد و نهتنها پیشرفت اسلام را در جهان متوقف ساخت که ضربههاى شدیدى بر پیکر اسلام و مسلمین وارد کرد!
براى تکمیل این بحث شایسته است نگاه عمیقترى به اوضاع مردم از جهات مختلف در عصر جاهلیت داشته باشیم و آنچه را امام علی(ع) در جملههاى کوتاه و پرمعنایش بیان فرموده، گستردهتر در لابهلاى آیات قرآن و تواریخ آن زمان مشاهده کنیم. جاهلیت عرب و جاهلیتهاى مشابه آن در اقوام دیگر نشاندهندۀ مجموعهاى از عقاید باطل و خرافات، آداب و رسوم غلط و گاه زشت و شرمآور، کارهاى بیهوده و برخوردهاى قساوتمندانه بوده است. بتهایى را از سنگ و چوب مىتراشیدند و پرستش مىکردند و در مشکلات خود به آن پناه مىبردند و این موجودات بىشعور را شفیعان درگاه خدا و حاکم بر مقدرات و خیر و شر خود مىپنداشتند.
تنها دختران خود را با دست خویش بهعنوان دفاع از ناموس یا بهعنوان اینکه دختر ننگى است در خانواده زنده به گور نمىکردند؛ بلکه گاه پسران خود را نیز با دست خود به قتل مىرساندند، گاه بهعنوان قربانى براى بتها و گاه بهخاطر فقر و تنگدستى شدید! و نهتنها از این جنایت عظیم و بىمانند نگران نبودند بلکه به آن افتخار مىکردند و از نقاط مثبت خانوادۀ خود مىشمردند! مراسم نماز و نیایش آنها کفزدنها و سوتکشیدنهاى ممتد در کنار خانۀ کعبه بود و حتى زنانشان بهصورت برهنه مادرزاد احیاناً اطراف خانۀ خدا طواف مىکردند و آن را عبادت میشمردند.
جنگ و خونریزى و غارتگرى مایۀ مباهاتشان بود و زن در میان آنان متاع بىارزشى محسوب مىشد که از سادهترین حقوق انسانى محروم بود و حتى گاه بر روى آن قمار مىزدند. فرشتگان را دختران خدا مىدانستند؛ درحالىکه همان گونه که در بالا اشاره شد، تولد دختر را ننگ خانواده خود مىپنداشتند: «و یجعلون لله البنات سبحانه و لهم ما یشتهون» «م خلقنا الملائکه اناثا و هم شاهدون». آنها احکام خرافى عجیبى داشتند؛ ازجمله مىگفتند: «جنینهایى که در شکم حیوانات ماست، سهم مردان است و بر همسران حرام است؛ اما اگر مرده متولد شود همگى در آن شریکند.»
هنگامى که از همسر خود ناراحت مىشدند و مىخواستند او را مورد غضب شدید قرار دهند، ظهار مى کردند؛ یعنى کافى بود به او بگویند: «انت على کظهر امى: تو نسبت به من همچون مادرم هستى.» این سخن به عقیدۀ آنها سبب مىشد که آن زن به منزلۀ مادر باشد و تحریم گردد، بىآنکه حکم طلاق را داشته باشد و به این ترتیب زن را در یک حال بلاتکلیفى مطلق قرار مىداد. از ویژگیهاى دردناک عصر جاهلیت مسئلۀ جنگ و خونریزى وسیع و گسترده و کینهتوزیهایى بود که پدران براى فرزندان به ارث مىگذاشتند.
همان وضع وخیمى که قرآن مجید از آن به «شفا حفره من النار: لبۀ پرتگاه آتش» تعبیر کرده، مىفرماید: «و اذکروا نعمه الله علیکم اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا و کنتم على شفا حفره من النار فانقذکم منها: نعمت بزرگ خدا را بر خویشتن به یاد آرید که دشمن یکدیگر بودید و خدا در میان دلهاى شما الفت ایجاد کرد و به برکت نعمت او برادر شدید و شما بر لب پرتگاهى از آتش بودید، خدا شما را نجات داد.»
عقاید دیگرى از قبیل اعتقاد به ارتباط نزول باران با طلوع و غروب ستارگان خاص، فال نیک و بد زدن به پرندگان، ایمان به غولهاى بیابان و مانند اینها در میان آنها وجود داشت که قرآن مجید از مجموع آنها بهعنوان ضلال مبین، گمراهى آشکار، تعبیر کرده است. چه تعبیر رسا و گویایى! مى فرماید: «هو الذى بعث فى الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفى ضلال مبین: او کسى است که در میان جمعیت درس نخوانده. رسولى از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنها مىخواند و آنها را تزکیه مىکند و به آنان کتاب و حکمت مىآموزد و به یقین، پیش از آن در گمراهى آشکار بودند.»
آرى این بود سرگذشت عرب جاهلى و همین است ویژگیهاى اصلى جاهلیتهاى قرون و اعصار که در اشکال مختلف و محتواى واحد ظاهر مىشود و از همین جاست که به عظمت و بزرگى کار پیامبر اسلام و قرآن مجید مىتوان پى برد و چه خوب مىگوید یکى از فرزانگان غرب به نام (توماس کارل) که مىگوید: «خداوند عرب را بهوسیلۀ اسلام از تاریکیها بهسوى روشناییها هدایت فرمود. از ملت خموش و راکدى که نه صدایى از آن مىآمد و نه حرکتى محسوس بود، ملتى به وجود آورد که از گمنامى بهسوى شهرت، از سستى بهسوى بیدارى، از پستى بهسوى فراز و از عجز و ناتوانى بهسوى نیرومندى سوق داده شد. نورشان از چهار سوى جهان مىتابید. از اعلان اسلام، یک قرن بیشتر نگذشته بود که مسلمانان یک پا در هندوستان و پاى دیگر در اندلس نهادند و بالاخره در همین مدت کوتاه، اسلام بر نصف دنیا نورافشانى مىکرد.»
بخش سوم
هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ، وَ لَجَاُ اَمْرِهِ، وَ عَیْبَهُ عِلْمِهِ، وَ مَوْئِلُ حُکْمِهِ، وَ کُهُوفُ کُتُبِهِ، وَ جِبالُ دینِهِ، بِهِمْ اَقامَ انْحِناءَ ظَهْرِهِ، وَ اَذْهَبَ ارْتِعادَ فَرائِصِهِ.
ترجمه
آنها محل اسرار خدایند و پناهگاه فرمان او و ظرف علم او و مرجع احکامش و جایگاه حفظ کتابهاى (آسمانى) او هستند و کوههای استوار دینند. بهوسیلۀ آنان قامت دین را راست نمود و لرزش و تزلزل و وحشت آن را از میان برد.
تفسیر
مقام والاى آلمحمد(علیهالسلام) امامعلی(ع) در این بخش از خطبه، توصیفى از آل پیامبر و امامان اهلبیت مىکند و در عباراتى کوتاه و بسیار پرمعنا، موقعیّت آنان را بعد از پیامبر روشن مىسازد و با هشت جمله پىدرپى، در واقع آنچه را در حدیث ثقلین و حدیث سفینۀ نوح و حدیث نجوم آمده است، توضیح مىدهد. در شش جملۀ اوّل میفرماید: «آنها محلّ اسرار خدایند و پناهگاه فرمان او و ظرف علم او و مرجع احکامش و جایگاه حفظ کتابهاى آسمانى او هستند و کوههای استوار دینند» (هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ، وَ لَجَاُ اَمْرِهِ، وَ عَیْبَهُ عِلْمِهِ، وَ مَوْئِلُ حُکْمِهِ، وَ کُهُوفُ کُتُبِهِ، وَ جِبالُ دینِهِ).
گرچه بعضى از دانشمندان قسمتى از این جملهها را مرادف و شبیه هم دانستهاند؛ ولى حق این است که هرکدام اشاره به نکتهاى دارد. در جملۀ اوّل این حقیقت بازگو شده است که اسرار الهى نزد آنهاست. بدیهى است کسى که مىخواهد رهبرى دین الهى را به عهده داشته باشد، باید از تمام اسرار آن باخبر باشد؛ چراکه بدون آن پیشبینیهاى صحیح را در امر هدایت و تدبیر و نظم امور آنان، نمىتواند بر عهده بگیرد، بهخصوص اینکه رهبرى آنها مربوط به زمان خاصّى نبوده است و به تمام تاریخ بشریّت نظر داشته است (در بحث علم غیب پیامبر و پیشوایان معصوم نیز گفتهایم که بخشى از علم غیب اساس رهبرى آنان را تشکیل مىدهد و بدون آن، امر رهبرى ناقص خواهد بود).
در جملۀ دوّم نشان داده شده که آنها پناهگاه امر الهى هستند. آیا منظور از امر در اینجا تنها اوامر تشریعى است یا اوامر تکوینى را نیز شامل مى شود. ظاهر جملههای قبل و بعد نشان مىدهد که این جمله نظر به فرمانهاى تشریعى خداوند دارد که مردم در کسب این اوامر و اطاعت از آنها باید به پیشوایان معصوم از اهلبیت پیامبر پناه ببرند. جملۀ سوّم، آنها را صندوقچۀ علوم الهى مىشمارد. نهتنها اسرار و نهتنها اوامر، بلکه تمام علومى که براى هدایت انسانها لازم و ضرورى است و یا بهنحوى در آن دخالت دارد، در این صندوقچهها نهفته شده است!
و در جملۀ چهارم، آنها مرجع احکام الهى شمرده شدهاند که مردم در اختلافاتشان، چه از نظر فکرى و چه از نظر قضایى، باید به آنها مراجعه کنند تا رفع اختلاف و حلّ مشکل شود و اگر «موئل حِکَمِه» (حِکَم بر وزن اِرَم جمع حکمت است) خوانده شود، تفاوت آن با جملههای قبل روشنتر خواهد شد چراکه در اینجا سخن از فلسفهها و حکمتهاى احکام الهى است که بخشى از علوم پیامبر و پیشوایان معصوم را تشکیل مىدهد.
امّا جملۀ «وَ کُهُوف کُتُبِهِ» بیانگر این حقیقت است که محتواى همه کتب الهى نزد آنان است. این شبیه چیزى است که از على (علیهالسلام) نقل شده که مىفرمود: «اَما وَاللهِ لَوْ ثُنِیَّتْ لى وَسادَه فَجَلَسْتُ عَلَیْها لاَفْتَیْتُ اَهْلَ التَوْریه بِتَوْراتِهِمْ… وَ اَفْتَیْتُ اَهْلَ الاِنْجیلِ بِاِنْجیلِهمْ… وَ اَفْتَیْتُ اَهْلَ الْقرآنِ بِقرآنِهِمْ: به خدا سوگند اگر مسندى براى من آماده شود و بر آن بنشینم براى پیروان تورات به توراتشان فتوا میدهم و… براى پیروان انجیل به انجیلشان و براى اهل قرآن به قرآنشان…»
در جملۀ ششم، آنها را کوههای استوار دین معرفى کرده که ظاهراً اشاره به چیزى است که در آیات متعدّدى از قرآن مجید درباره کوهها و نقش آن در حفظ آرامش زمین و نزول برکات، بر آن آمده است. در آیۀ ۱۵ از سوره نحل میخوانیم: «وَاَلْقى فِى الاَرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَمْیدَ بِکُمْ وَ آنهاراً وَ سُبُلا لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُون: در زمین کوههاى ثابت و محکمى افکند تا لرزش آن را نسبت به شما بگیرد و نهرها و راههاى ایجاد کرد تا هدایت شوید.»
در حقیقت، کوهها همچنان که در تفسیر این آیه و آیات مشابه آن آمده است، از یکسو فشارهایی را که از درون و از بیرون بر زمین وارد مىشود، خنثى مىکنند و از سوى دیگر، منبع بزرگى براى نهرها و چشمههای آب هستند و از سوى سوّم کانونى براى انواع معادن گرانبها. امامان معصوم نیز مایۀ آرامش افکار و سیرابشدن دلها و نشر ذخایر گرانبها در میان امّتند. بهدنبال این شش توصیف زیبا و پر معنا، دو جملۀ دیگر اضافه مىفرماید و مىگوید: «بهوسیلۀ آنان (امامان اهلبیت) قامت دین را راست نمود و لرزش و تزلزل و وحشتِ آن را از میان برد» (بِهِمْ اَقامَ انْحِناءَ ظَهْرِهِ، وَ اَذْهَبَ ارْتِعادَ فَرائِصِهِ).
«انحناء ظهر؛ خمیدهشدن پشت» کنایۀ لطیفى از فشار مشکلاتى است که از سوى دشمنان دانا و دوستان نادان بر دین وارد مىشود و بهوسیلۀ این بزرگواران، این فشارها خنثى مىگردد و قامت دین راست مىشود. «ارتعاد فرائص: لرزش آن قسمت از بدن که روى قلب را پوشانیده» کنایۀ لطیف دیگرى از اضطراب و وحشتى است که از سوى مکاتب الحادى و انحرافات دینى و اعتقادى بر مؤمنان وارد مىگردد که بهوسیلۀ ائمۀ هدى خنثى مىشود و آرامش خویش را باز مىیابد.
نکتهها
آل پیامبر پناه امت اسلامى
آنچه در جملههای حسابشدۀ بالا آمده است، هرگز مبالغه نیست. حقایقى است که تاریخ زندگى امامان معصوم مخصوصاً عصر امیرمؤمنان، امام باقر، امام صادق و امام علیبنموسىالرضا (علیهمالسلام) گواه بر آن است که چگونه این بزرگواران در مقابل مکتبهاى التقاطى که بر اثر گسترش اسلام و ورود افکار انحرافى به حوزۀ مسلمین و نیز خرافات و اوهام و تفسیرهاى غلط و نادرست و تحریف غالیان و قاصران، مانند کوه ایستادند و اسلام خالص و ناب را حفظ کردند.
تاریخ مىگوید در برابر هیچ سؤالى از مسائل دین که از آنها مىشد، ناتوان نمىماندند و به بهترین وجه پاسخ مىگفتند. طوفانهاى عجیبى بعد از رحلت پیامبر اسلام (صلىاللهعلیهوآله) رخ داد و اگر این لنگرهاى عظیم الهى نبودند شدّت طوفان، کشتى اسلام راستین را غرق مىنمود. در پارهاى از موارد با علوم و دانشهاى خود، با افشاگریها و تبیین حقایق اسلام و در پارهاى از موارد با خون پاک خود، آنگونه که امام حسین سالار شهیدان و یارانش در کربلا انجام دادند، از حوزۀ اسلام دفاع کردند.
اگر انحرافات اعتقادى و عقاید عجیب و غریبى را که در کتب ملل و نحل ذکر کردهاند، با معارف و عقایدى که امامان اهلبیت عرضه داشتهاند و نمونه آن همین «نهج البلاغه» و «صحیفه سجادیّه» با آن محتواى بسیار بالاست و آنچه از روایات ائمه اهلبیت در کتابهایی مانند توحید صدوق و کتب مشابه آن آمده است، مقایسه کنیم، حقیقت آنچه را در جملههای بالا در توصیف آنان آمده است، درمىیابیم.
اینها همان چیزى است که در جاى دیگر نهجالبلاغه در لابهلاى سخنان على (علیهالسلام) با کمیلبنزیاد آمده است که میفرماید: «اَللّهُمَّ بَلى لا تَخْلُو الاَرْضُ مِنْ قائِمِ للهِِ بِحُجَّه اِمّا ظاهِراً مَشْهُوراً اَوْ خائِفاً مَغْمُوراً لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللهِ وَبَیِّناتُهُ… یَحْفَظُ اللهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَبَیِّناتِهِ حَتّى یُودِعُوها نُظَرائَهُمْ وَ یَزْرَعُوها فى قُلُوبِ اَشْباهِهِمْ: آرى، هرگز روى زمین خالى نمىشود از کسى که به حجّت الهى قیام کند، خواه ظاهر و آشکار باشد یا خائف و پنهان، تا دلایل الهى و نشانههای روشن او باطل نگردد… خداوند بهواسطۀ آنها حجّتها و دلایلش را حفظ مىکند تا به افرادى نظیر خود بسپارند و بذر آن را در قلوب افرادى شبیه خود بیفشانند.»
این همان حقیقتى است که پیامبر در روایت متواتر معروف به آن اشاره فرموده و توصیه کرده است که دست از دامان قرآن و اهلبیت برندارند تا هرگز گمراه نشوند و مفهوم آن این است که جدایى از هریک از این دو، همراه با گمراهى است. ۲. آل پیامبر کیانند؟ از آنچه در بالا گفته شد، بهخوبى روشن مىشود که منظور از اهلبیت، امامان معصوم است؛ نه آنگونه که بعضى از مفسّران نهجالبلاغه احتمال دادهاند که اشاره به افرادى همچون حمزه و عبّاس و جعفر باشد که در عصر پیامبر (صلىاللهعلیهوآله) با فداکاریهاى خود اسلام را حفظ کردند. درست است که اینها خدمات پرقیمتى داشتند؛ ولى محتواى جملههای هشتگانۀ بالا چیزى فراتر از این مسأله است و جز بر امامان معصوم تطبیق نمىکند.
بخش چهارم
زَرَعُوا الْفُجُورَ، وَسَقَوْهُ الْغُرُورَ، وَ حَصَدوا الثُّبُورَ، لا یُقاسُ بِآلِ مُحَمَّد صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مِنْ هذِهِ الاُمَّهِ اَحَد، وَلا یُسَوَّى بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ اَبَداً. هُمْ اَساسُ الدّینِ، وَ عِمادُ الْیَقینِ. اِلَیْهِمْ یَفیىءُ الْغالی، وَ بِهِمْ یَلْحَقُ التّالی. وَ لَهُمْ خَصائِصُ حَقِّ الْوِلایَهِ، وَ فیهِمُ الْوَصِیَّهُ وَ الْوِراثَهُ; اَلآنَ اِذْ رَجَعَ الْحَقُّ اِلى اَهْلِهِ وَ نُقِلَ اِلَى مُنْتَقَلِه!
ترجمه
آنها بذر فجور را افشاندند و با آب غرور و نیرنگ، آن را آبیارى کردند و سرانجام، بدبختى و هلاکت را درو نمودند. هیچکس از این امّت را با آل محمّد (صلىاللهعلیهوآله) نمىتوان مقایسه کرد و آنها که از نعمت آلمحمد(صلىاللهعلیهوآله) بهره گرفتند، با آنان برابر نخواهند بود؛ چراکه آنها اساس دین و ستون استوار بناى یقینند. غلوّکننده بهسوى آنان باز مىگردد و عقبمانده به آنان ملحق مىشود و ویژگیهاى ولایت و حکومت، از آن آنهاست و وصیّت و وراثت (پیامبر) تنها در آنهاست؛ ولى هماکنون که حق به اهلش بازگشته و به جایگاه اصلىاش منتقل شده (چرا کوتاهى و سستى مىکنند و قدر این نعمت عظیم را نمى شناسند؟)
تفسیر
هیچکس با آنان برابرى نمى کند! باتوجّهبه اینکه این خطبه بعد از جنگ صفّین ایراد شده است، چنین به نظر مىرسد که ضمیرها در جملههای سهگانۀ آغاز این بخش، به اصحاب معاویه و همچنین خوارج برمىگردد. این احتمال نیز داده شده است که به منافقین باز گردد یا به همۀ کسانى که با حضرتش به مبارزه و مخالفت برخاستند. بههرحال در یک تشبیه دقیق و گویا مىفرماید: «آنها بذر فجور را (در سرزمین دل خویش و در متن جامعۀ اسلامى) افشاندند و با آب غرور و نیرنگ آن را آبیارى کردند و سرانجام، بدبختى و هلاکت را که محصول این بذر شوم بود، درو کردند» (زَرَعُوا الْفُجُورَ، وَسَقَوْهُ الْغُرُورَ، وَ حَصَدوا الثُّبُورَ).
این درست مراحل سهگانهاى است که امروز دربارۀ زراعت گفته مىشود: «کاشت، داشت و برداشت» و روشن است که بذرهاى فجورى که با غرور و نیرنگ آبیارى شود، محصولى جز این نخواهد داشت. سپس بار دیگر به بیان اوصاف آل محمّد (صلىاللهعلیهوآله) با تعبیرات صریحتر و آشکارترى باز مىگردد و مقام والا و حقوق ازدسترفتۀ آنان را در عباراتى کوتاه و پرمعنا، همان گونه که راه و رسم آن حضرت است، بازگو مىکند.
نخست مىفرماید: «هیچکس از این امّت را با آل محمّد (صلىاللهعلیهوآله) نمىتوان مقایسه کرد» (لا یُقاسُ بِآلِ مُحَمَّد صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مِنْ هذِهِ الاُمَّهِ اَحَد). دلیل آن هم روشن است؛ زیرا آنها به گفتۀ صریح پیامبر در حدیث ثقلین که تقریباً همۀ علماى اسلام آن را در کتابهاى خود آوردهاند، قرین قرآن و کتابالله شمرده شدهاند و مىدانیم هیچکس از امّت، غیر آنها، قرین قرآن نیست.
افزون بر این، آیاتى همچون آیه تطهیر که شهادت به معصومبودن آنها مىدهد و آیۀ مباهله که بعضى از آنان را نفس پیامبر مىشمرد و آیات و روایات دیگر شاهد این مدّعاست. به علاوه علوم، دانشها و معارفى که از آنان نقل شده با علوم و دانشهاى دیگران قابل مقایسه نیست. آیا نظیر آنچه در همین نهجالبلاغه آمده است یا عشرى از اعشار آن از دیگران نقل شده است؟ آیا مجموعهاى همچون صحیفۀ سجّادیه و حتّى یک دعاى آن از دیگرى سراغ دارید؟
احکام وسیع و گستردهاى که از امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام) دربارۀ جزئیات دین نقل شده و مناظراتى که از امام علیبنموسىالرضا (علیهالسلام) در ابواب مختلف عقاید دینى با پیروان مذاهب دیگر، در حالات آن امام نقل شده، شبیه و مانندى در این امت دارد؟ در جملۀ بعد سخنى مىفرماید که در حقیقت دلیل جملۀ قبل است. مىفرماید: «آنها که از خوان نعمت آل محمّد (صلىاللهعلیهوآله) بهره گرفتند، هرگز با خود آنان برابر نخواهند بود!» (وَلا یُسَوَّى بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ اَبَداً).
چه نعمتى از این بالاتر که اگر فداکاریهاى على (علیهالسلام) نبود، دیگران در زمرۀ مسلمین وارد نمىشدند. تاریخ زندگى آن حضرت از داستان لیلهالمبیت گرفته تا جریان جنگ بدر و احد و خندق و خیبر و مانند آن، همه گویاى این واقعیّت است. جایى که پیامبر دربارۀ او در آن جمله معروف مىفرماید: «ضَرْبَهُ عَلىٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ اَفْضَلُ مِنْ عِبادَهِ الثَّقَلَیْنِ» و در تعبیر دیگرى «لَمُبارَزَهُ عَلىٍّ (علیهالسلام) لِعَمْرِوبْنِ عَبْدِوَدٍّ اَفْضَلُ مِنْ اَعْمالِ اُمَّتى اِلى یَوْمِ الْقِیامَهِ: ضربهاى که على (علیهالسلام) در جنگ خندق بر پیکر عمروبنعبدود (در آن لحظۀ حسّاس و بسیار بحرانى) وارد کرد، برتر از عبادت جن و انس است.»
ایثارگرى على (علیهالسلام) در لیلهالمبیت، در آن شب که جان خود را سپر براى حفظ جان پیامبر نمود، فداکاریهاى او در جنگ خیبر آنجا که دیگران هرچه کوشیدند کارى از پیش نبردند، ایستادگى بینظیر او در جنگ احد در حسّاسترین لحظاتى که لشکر اسلام متلاشى شده و پیامبر تنها مانده بود و مواقع حسّاس دیگرى در تاریخ اسلام چه در عصر پیامبر و چه بعد از او که بازوهاى تواناى على (علیهالسلام) و علم و دانش سرشار او براى حمایت اسلام بهکار مىافتاد، بر هیچکس پوشیده نیست.
در عصر خلفاى نخستین و سپس دوران تاریک بنىامیّه و عصر ظلمانى بنىعبّاس، چراغهاى فروزانى که محیط اسلام را روشن مىساخت و مسلمین را در برابر تهاجم فرهنگ بیگانه و احیاى سنن جاهلیّت حفظ مىکرد، همان امامان اهلبیت بودند و اینها واقعیّتهایی است که بر هیچ محقّقى پوشیده نیست؛ هرچند دشمنان اهلبیت سخت کوشیدند که مردم را در مورد این مسائل در بىخبرى نگه دارند.
جالب اینکه امام در جملۀ بالا مىفرماید: «نعمت وجود اهلبیت بهطور مستمر و ابدى جارى است و منحصر به عصر و زمانى نبوده و نخواهد بود»؛ چراکه آنچه از ثمرۀ شجرۀ مبارکۀ اسلام، امروز مىچینیم، گذشته از زحمات فوقالعادۀ پیامبر اسلام، محصول تلاشهاى عظیمى است که این باغبانان وحى براى آبیارى آن در هر عصر و زمانى به خرج دادهاند. سپس به دو نکتۀ دیگر اشاره مىفرماید که از نکتۀ قبل سرچشمه گرفته است و آن اینکه: «اهلبیت اساس و شالودۀ دین و ستون استوار بناى رفیع یقینند» (هُمْ اَساسُ الدّینِ، وَ عِمادُ الْیَقینِ).
آرى وحى در خانۀ آنان نازل شده و در آغوش وحى پرورش یافتهاند و آنچه را از معارف دین دارند، از پیامبر گرفتهاند و ازآنجاکه اسلام راستین نزد آنهاست، سرچشمۀ یقین و ایمان مردمند. در جملههای بعد چنین نتیجهگیرى مىکند که: «غلوکننده بهسوى آنان باز مىگردد و عقبمانده به آنان ملحق مى شود» (اِلَیْهِمْ یَفیىءُ الْغالی، وَ بِهِمْ یَلْحَقُ التّالی). چگونه چنین نباشد درحالیکه آنها صراط مستقیم دینند و امّت وسط مىباشند که معارف و عقاید و دستورهاى اسلام را خالى از هرگونه افراط و تفریط مىدانند و بازگو مىکنند.
اگر به تاریخ عقاید فرقههای اسلامى که از اهلبیت دور ماندهاند، مراجعه کنیم و گرفتاران در دام جبر و تشبیه و الحاد در اسما و صفات الهى را ببینیم و اینکه چگونه بعضى غلوّ در اسما و صفات الهى را به جایى رساندهاند که قائل به تعطیل شدهاند و گفتند ما هرگز توان معرفت او را نداریم (نه معرفت اجمالى و نه معرفت تفصیلى) و در مقابل آنها گروهى آنچنان ذات اقدس الهى را پایین آوردند که او را در شکل جوان اَمْرَدى دانستند که موهاى بههمپیچیدۀ زیبایى دارد.
در مسئلۀ جبر و تفویض، گروهى آنچنان تند رفتند که انسان را موجودى بىاختیار در چنگال قضا و قدر دانستند که ذرّهاى، اراده او کارساز نیست و هرچه تقدیر ازلى بوده باید انجام دهد، خواه راه کفر بپوید یا ایمان و دستهاى آنچنان گرفتار تفریط گشتند که براى انسان استقلال کاملى در برابر ذات پاک خداوند قائل شده و با قبول تفویض، راه شرک و دوگانگى را پیش گرفتند.
ولى مکتب اهلبیت که مسألۀ نفى جبر و تفویض و اثبات «امر بین الامرین» را مطرح مىکرد، مسلمانها را از آن افراط و تفریط خطرناک و کفرآلود برحذر داشت و اینجاست که صدق کلام امام روشن مىشود که غلوکنندگان باید بهسوى آنها بازگردند و واپسماندگان سرعت گیرند و به آنها برسند و این تشبیه لطیفى است که قافلهاى را در نظر مجسّم مىکند که راهنمایان هوشیار و آگاهى دارد؛ ولى گروهى بیحساب پیشى مىگیرند و در بیابان گم مىشوند و گروهى سستى کرده، عقب مىمانند و طعمۀ درندگان بیابان مىشوند.
سپس در یک نتیجهگیرى نهایی مىفرماید: «ویژگیهاى ولایت و حکومت از آن آنهاست» (وَ لَهُمْ خَصائِصُ حَقِّ الْوِلایَهِ). مقدّمداشتن «لهم» در جملۀ بالا اشاره به این است که این ویژگیها منحصر به آنهاست. چگونه از همه شایستهتر نباشند درحالىکه آنها اساس دین و ستون یقینند و اسلام راستین و ناب محمّدى را خالى از هرگونه افراط و تفریط عرضه مىکنند و نعمتهاى وجودى آنها بر همگان جریان دارد. درست به همین دلیل: «وصیّت پیامبر و وراثت خلافت او در آنهاست» (وَ فیهِمُ الْوَصِیَّهُ وَ الْوِراثَهُ).
اگر پیامبر دربارۀ آنان وصیّت کرد و پیشوایى خلق را به آنان سپرد؛ بهخاطر همین واقعیّتها بود، نه مسألۀ پیوند خویشاوندى و نسب. پیداست که منظور از وصیّت و وراثت در اینجا مقام خلافت و نبوّت است و حتّى کسانى که ارث را در اینجا به معناى ارث علوم پیامبر (صلىاللهعلیهوآله) گرفتهاند، نتیجهاش شایستگى آنها براى احراز این مقام است؛ چراکه پیشواى خلق باید وارث علوم پیامبر باشد و جانشین او همان وصىّ اوست.
زیرا معلوم است که ارث اموال، افتخارى نیست و وصیّت در مسائل شخصى و عادى، مطلب مهمّى محسوب نمىشود و آنها که تلاش کردهاند وصیّت و وراثت را به اینگونه معانى تفسیر کنند، در واقع گرفتار تعصّبها و تحت تأثیر پیشداوریها بودهاند؛ زیرا آنچه مىتواند همردیف «اَساسُ الدّینِ وَ عِمادُ الیَقینِ وَ خَصائِصُ حَقِّ الْوِلایَهِ» واقع شود، همان مسألۀ خلافت و جانشینى رسولالله (صلىاللهعلیهوآله) است و غیر آن شایسته نیست که همردیف این امور گردد.
سرانجام در آخرین جمله، گویى مردم قدرنشناس زمان خود را مخاطب ساخته و مىفرماید: «هماکنون که حق به اهلش بازگشته و به جایگاه اصلى منتقل شده، چرا کوتاهى و سستى و پراکندگى دارید و قدر این نعمت عظیم را نمىشناسید؟» (اَلآنَ اِذْ رَجَعَ الْحَقُّ اِلى اَهْلِهِ وَ نُقِلَ اِلَى مُنْتَقَلِهِ). از آنچه در بالا دربارۀ وصیّت و وراثت گفته شد، بهخوبى روشن مىشود که منظور از حق در اینجا همان حقّ خلافت و ولایت است که اهلبیت نسبت به آن از همه شایستهتر بودند و در واقع قبایى بود که تنها به قامت آنها راست مىآمد.
نکتهها
عظمت اهلبیت در قرآن و روایات اسلامى
تعبیراتى که در آیات قرآن مجید و روایات اسلامى دربارۀ اهلبیت آمده، بسیار والا و شگفتانگیز است. آیۀ تطهیر بهروشنى مىگوید که اهلبیت پیامبر(صلىاللهعلیهوآله) از هر پلیدى و آلودگى پاک و منزّه و به تعبیرى دیگر معصومند «اِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً.» آیۀ مباهله، على (علیهالسلام) را به منزلۀ نفس نفیس و جان پاک پیغمبر و فاطمۀ زهرا و فرزندان آنها، حسن و حسین، را نزدیکترین افراد به آن حضرت و مقرّبترین اشخاص نزد خداوند مىشمرد که دعایشان در پیشگاه او مستجاب است.
آیۀ تبلیغ، ابلاغ ولایت على (علیهالسلام) را از بزرگترین مأموریّتهاى پیامبر (صلىاللهعلیهوآله) میشمرد و قرین رسالت قرار مىدهد، تا آنجا که مىگوید: «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ: اگر ابلاغ نکنى رسالت او را ابلاغ نکردهای!» آیات فراوان دیگر که واردشدن در شرح آنها در این مختصر مناسب نیست، به علاوه در کتب فراوانى با ذکر منابع و مدارک دقیق آنها از کتب اهلِسنت تشریح شده است.
در روایات اسلامى مخصوصاً روایاتى که در صحّاح ستّه (کتب ششگانهاى که معروفترین منابع حدیث اهلِسنّت است) وارد شده، آنقدر فضایل و مناقب دربارۀ اهلبیت ذکر شده که بالاتر از آن تصوّر نمىشود و بعضى از دانشمندان آن را در چند جلد کتاب خلاصه کردهاند و بعضى، مجموع این روایات را که در منابع مختلف اسلامى (از طریق اهلسنّت) آمده، در دهها جلد گردآورى نمودهاند؛ ولى با نهایت تأسف، فشارهاى قدرتهاى حاکم بعد از رسول خدا (صلىاللهعلیهوآله) چنان زیاد بود که عظمت مقام اهلبیت در میان مردم ناشناخته ماند.
کسانى که اهلبیت پیامبر (صلىاللهعلیهوآله) را از رسیدن به حقّ خود بعد از رحلت آن حضرت منع کردند، اجازه ندادند فضایل آنها در میان مردم منتشر شود و از آن بیشتر در عصر خلفاى اموى و عبّاسى، کمتر به کسى اجازه مىدادند که زبان به شرح فضایل آنها بگشاید و از عظمت مقام آنها سخن بگوید؛ بلکه گاه، ذکر یکى از فضایل آنها سر گوینده را بر باد مىداد و یا سبب زندانهاى طولانى مىشد؛ امّا خدا مىخواست این حقایق لابهلاى کتب اسلامى باقى بماند و همچون آفتاب بدرخشد و براى کسانى که مىخواهند در برابر واقعیّات سر تعظیم فرود آوردند، ذخیره شود.
در اینجا انسان به یاد گفتۀ ابنابىالحدید مىافتد که مىگوید: «چه بگویم دربارۀ مرد بزرگى که دشمنانش اعتراف به فضیلت او داشتهاند و هرگز نتوانستهاند مناقب و فضایل او را کتمان کنند و از طرفى مىدانیم بنىامیّه بر تمام جهان اسلام تسلّط یافتند و با تمام قدرت و با هر حیلهاى سعى در خاموشکردن نور او و تشویق بر جعل اخبار در معایب او داشتند و او را بر فراز تمام منابر سبّ و دشنام دادند و ستایشکنندگان او را تهدید به مرگ کرده؛ بلکه زندانى کرده و کشتند و حتّى اجازه ندادند یک حدیث در فضیلت او نقل شود و نامى از او برده شود یا کسى را به نام او بنامند.
ولى بااینحال جز بر بلندى مقام او افزوده نشد و هرچه بیشتر کتمان مىکردند، عطر فضایل او بیشتر منتشر مىشد و همچون آفتاب بود که هرگز نور آن با کف دست پوشانده نمىشود و همانند روشنایى روز که اگر یک چشم از آن محجوب بماند، چشمهاى فراوانى آن را مىبینند.» همین معنا بهصورت فشردهتر و گویاتر در بعضى از کتب، از امام شافعى نقل شده است که مىگوید: «در شگفتم از مردى که دشمنانش فضایل او را از روى حسد کتمان کردند و دوستانش از ترس؛ ولى بااینحال شرق و غرب جهان را پر کرده است. شبیه همین مضمون از عامربنعبداللهبنزبیر نقل شده است.
توجیهات نامناسب
قابلتوجّه اینکه ابنابىالحدید، در شرح نهجالبلاغۀ خود هنگامى که به جملۀ «اَلاَنَ اِذْ رَجَعَ الحَقُّ اِلى اَهْلِهِ…» مىرسد، مىگوید: «مفهوم این سخن این است که حقّ قبل از این زمان، در غیر اهلش بوده؛ ولى ما این سخن را تأویل و توجیه مىکنیم برخلاف آنچه امامیّه مىگویند و مىگوییم که بىشک آن حضرت از همه اولى و شایستهتر براى امر خلافت بود؛ نه بهعنوان اینکه نصّى از پیامبر (صلىاللهعلیهوآله) وارد شده باشد؛ بلکه بهعنوان افضلیّت، چراکه او برترین انسان بعد از رسول خدا (صلىاللهعلیهوآله) و شایستهترین فرد از میان تمام مسلمانان نسبت به خلافت بود.
ولى او حق خود را بهخاطر مصلحتى ترک کرده بود؛ زیرا او و سایر مسلمین پیشبینى مىکردند که تنش و اضطرابى در اسلام و نشر آن پیدا خواهد شد؛ چراکه عرب نسبت به او حسد میورزید و کینه او را در دل داشت و جایز است کسى که شایستهتر براى امرى است و آن را ترک نموده و بعد به آن بازگشته بگوید: «قَدْ رَجَعَ الأَمْرُ اِلى اَهْلِه: کار به اهلش بازگشت.» بهیقین پیشداوریها مانع از این شده است که مفهوم چنین کلام روشنى پذیرفته شود زیرا اگر على (علیهالسلام) مىخواست بفرماید: «پیش از این، حق به دست اهلش سپرده نشده بود و اکنون به دست اهلش رسیده و به محل شایسته خود بازگشته است» چه عبارتى از این روشنتر ممکن بود بگوید.
این از یکسو، از سوى دیگر مىدانیم این جمله که عرب نسبت به او حسد میورزید و عداوت داشت، سخنى بىاساس است. آرى تنها گروه کوچکى که از بازماندگان سران شرک و کفر بودند چنین حالتى را داشتند و به تعبیرى دیگر جمعى از سران قریش و سران یهود و منافقین که ضربات او را در جنگهاى بدر و خیبر و حنین چشیده بودند، عداوت او را در دل داشتند؛ ولى تودههای مردم به او عشق میورزیدند؛ لذا در حدیث معروفى که در منابع معتبر اسلامى آمده است، مىخوانیم که پیامبر (صلىاللهعلیهوآله) خطاب به على (علیهالسلام) کرد و دست بر شانه او زد و فرمود: «لا یُبْغِضُکَ اِلاّ مُنافِق: تنها منافقان با تو دشمنى دارند» و در صحیح ترمذى که از معروفترین منابع اهلِسنت است، از ابوسعید خدرى نقل شده است که گفت: «اِنّا کُنّا لَنَعْرِفُ الْمُنافِقینَ بِبُغْضِهِمْ عَلىَّ بْنَ اَبى طالِب: ما منافقان را از طریق دشمنى با علىبنابیطالب مىشناختیم».
آیا ابنابىالحدید راضى مىشود که اکثریّت مسلمین آن روز را از منافقان بشمارد؟ و باز به همین دلیل مىبینیم استقبالى که از خلافت على (علیهالسلام) و بیعت با او شد، از هیچیک از خلفا نشد؛ درحالىکه معاصران او و بیعتکنندگان با وى غالباً همان صحابۀ پیامبر (صلىاللهعلیهوآله) یا فرزندان آنها بودند و این در واقع عذر ناموجّهى است که براى عدمِتسلیم در برابر واقعیّت ذکر شده است؛ امّا در مورد اینکه مىگوید نصّى بر خلافت و ولایت او نرسیده است، این سخنى است دور از واقعیّت که در جاى خود آن را اثبات نمودهایم.
منبع: کتاب پیام امام امیرالمؤمنین علیهالسلام، جلد ۱، اثر آیتالله مکارم شیرازی و همکاران