۱۲ / خرداد / ۱۴۰۵ - 02 June 2026
01:30
کد خبر : 9742202
۰۹:۰۱

۱۴۰۴/۱۱/۰۷

«سربازِ ننه، فداییِ آقا»؛ روایت ناتمام مادری که فرزندش را در برف بزرگ کرد و در راه آرمان سپرد

برخی قصه‌ها با اشک نوشته می‌شوند و با خون امضا می‌شوند، قصه زندگی شهید سامر شریعتمدار رزمنده یگان فاتحین، حکایت عشقی است که از میان برف‌های سنگین طالقان آغاز شد و در ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ در مهرشهر کرج به آسمان پیوست.

به گزارش خبرگزاری بسیج از البرز، برخی قصه‌ها با اشک نوشته می‌شوند، اما با خون امضا می‌شوند، قصه زندگی شهید «سامر شریعتمدار»، رزمنده دلاور یگان ویژه فاتحین، حکایتِ عشقی است که از میان برف‌های سنگین طالقان آغاز شد و در ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ در مهرشهر کرج به آسمان پیوست.

«سربازِ ننه، فداییِ آقا»؛ روایت ناتمام مادری که فرزندش را در برف بزرگ کرد و در راه آرمان سپرد

مادری که کوه صبر بود

مادر شهید، با صدایی که لرزش آن حکایت از داغی سنگین دارد، از روزهایی می‌گوید که سامر کوچک بود و سایه پدر بر سر نداشت، وی خاطره‌ای را بازگو می‌کند که اشک هر شنونده‌ای را جاری می‌سازد: زمستان بود و برف تا زانو می‌رسید، دست سامر با آب جوش سوخته بود و من برای پانسمان و مداوا، وی را به کول می‌گرفتم و در آن مه و برف سنگین، مسیر روستای گوران را پیاده طی می‌کردم، هیچ‌کس نبود، فقط من بودم و پسرم. سامر هیچ‌گاه این فداکاری مادر را فراموش نکرد؛ وی بزرگ شد، مرد شد، اما همیشه می‌گفت: ننه، محبتی که در آن برف‌ها به من کردی و مرا به دوش کشیدی، چطور فراموش کنم؟

وداع تلخ پس از سه روز انتظار

لحظه شنیدن خبر شهادت، برای این مادر، لحظه انفجار غم بود، وی می‌گوید ابتدا حقیقت را از وی پنهان کرده بودند تا اینکه سرانجام اجازه دیدار دادند؛ نمی‌خواستند بگویند سامر رفته است، وقتی بعد از سه روز اجازه دادند پیکرش را ببینم، فقط صورت روحانی‌اش را دیدم که انگار در خوابی شیرین است، در تشییع جنازه در طالقان به وی گفتم: پسرم، مرا حلال کن، اگر کوتاهی کردم مرا ببخش؛ نمی‌دانستم این‌قدر عاشق آقایی که برایش جان دادی.

از سنگر کار و تحصیل تا معراج شهادت

شهید شریعتمدار، مظهر تلاش و غیرت بود، او به طور همزمان در سه جبهه کار می‌کرد تا چرخ زندگی خانواده و فرزند یک‌ساله و نیمه‌اش «زینب» بچرخد، روزها در دادگاه و پروژه‌های عمرانی طالقان مشغول بود و شب‌ها در کنار مادرش آرام می‌گرفت، وی که آرزوی وکیل شدن داشت و مدام از مادر می‌خواست برای قبولی‌اش دعا کند، در روز حادثه با وضو و تلاوت قرآن کریم، راهی میدان شد، وی به برادرانش گفته بود: به ننه نگویید، من به دنبال شهادت می‌روم.

یادگاری برای تاریخ

امروز از سامر، علاوه بر خاطره آن نوجوانی که روی دوش مادر در برف‌ها مداوا می‌شد، دختری کوچک به یادگار مانده است، مادر شهید با قلبی شکسته اما استوار می‌گوید: وی رفت و حتی فرصت خداحافظی به من نداد، شاید می‌دانست اگر نگاهش کنم، پایش سست می‌شود، حالا من مانده‌ام و زینبِ سامر؛ همان‌طور که پدرش را در سختی بزرگ کردم، یادگارش را هم برای این نظام و انقلاب حفظ خواهم کرد.

«سربازِ ننه، فداییِ آقا»؛ روایت ناتمام مادری که فرزندش را در برف بزرگ کرد و در راه آرمان سپرد

پیکر مطهر این شهید والامقام که در درگیری با تروریست‌های مزدور به شهادت رسید، در خاک پاک طالقان آرام گرفته است، اما یاد وی به عنوان «سرباز مخلص ولایت» و «فرزند فداکار مادر» برای همیشه در تاریخ ایثار این مرز و بوم باقی خواهد ماند.


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید