۱۲ / خرداد / ۱۴۰۵ - 02 June 2026
11:04
کد خبر : 9742282
۱۹:۲۹

۱۴۰۴/۱۱/۰۷

محمدمهدی برای نجات من آمد و خودش شهید شد

پسر من از ۸ سالگی دیگر نمازش قضا نشد. این اولین جمله‌ای است که عباس سبحانی‌فر، پدر شهید ۱۵ ساله محمد مهدی سبحانی‌فر با صدایی محکم به زبان می‌آورد.اما در پس این جمله کوهی از غرور و دردی پنهان است که تنها یک پدر شهید می‌داند.

خبرگزاری بسیج-نیشابور؛ محمدمهدی پسرم نه یک نوجوان معمولی که باهوش و پرانرژی بود. او در هر عرصه‌ای که قدم می‌گذاشت از ورزش تا درس فعال و کوشا بود و به تازگی کمربند مشکی کاراته را گرفته بود.

علاقه عجیبش به بسیج، فراتر از یک فعالیت نوجوانانه بود. با اشتیاق در پایگاه حاضر می‌شد. در اوج روزهای پرالتهاب شهر، محمدمهدی شاهد سختی‌هایی بود که بر سر نیروهای بسیج می‌آمد.

محمدمهدی برای نجات من آمد و خودش شهید شد

شهیدی که همه جا دعای شهادت می کرد

پسرم ترس را با اشتیاق معامله ‌کرده بود و آگاهانه می‌دانست که این مسیر ممکن است به قیمت جانش تمام شود، اما او آرزوی بزرگی در سر داشت. 

شهادت، آرزوی خالص و تکراری‌اش بود‌ از همه می‌خواست برای تحقق این آرزو دعا کنند.

پنج‌شنبه ۱۸ دی‌ماه، وداع ناتمام

صبح روز پنج‌شنبه هجدهم دی ماه مدارس تعطیل بودند و محمدمهدی طبق عادت روزهای تعطیل که صبح‌ها تا اداره با من همراه بود و به پایگاه می‌رفت صبح آن روز هم با من همراه شد و جلوی پایگاه خداحافظی کردیم.

تا حدود ساعت ۴ عصر که مثل همیشه تماس گرفتم که آماده باش با هم برویم خانه. اما او گفت نمی‌آیم. اصرار کردم که محمدمهدی بیا برویم خانه استراحت کن بعد شام می‌آورمت.

هر چه اصرار کردم بی‌فایده بود. می‌دانستم شهر آبستن آشوب فتنه است برای همین گفتم حالا که می‌مانی پس نیتت خالص باشد.

محمدمهدی کوتاه و قاطع گفت نیّتم خالصه!

شب شهادت...

پدر بسیجی شهید در حالیکه کلماتش را با مکث سنگینی بیرون می‌ریزد از شب حادثه می‌گوید: بهترین دوستان پسرم همان بچه‌های پایگاه بسیج بودند. آن شب، حدود چهل، پنجاه بسیجی از چند پایگاه مختلف، یک گروه شده بودند تا در مسیری مشخص در شهر حرکت کنند که در تقاطع فردوسی شمالی در یک کمین خونین از جمعیت صد نفره اراذل و اوباش قیچی شدند.

فرمانده پایگاه با دیدن حجم آشوب فریاد زد: فرار کنید و نمانید.

فرشته نجات از زبان شاهد عینی

بقیه ماجرا روایت ایثار و شهادت است از زبان محمدمهدی کاویانی، نوجوان ۱۷ ساله و مجروح آن شب: 

محمدمهدی سبحانی‌فر و دوستش مهدی علی‌آبادی از جمعیت اوباش دور شده بودند که در همان حین مرا دیدند که زیر دست و پای این اراذل کتک می‌خورم. آنها برگشتند تا مرا نجات دهند...

اینجا دیگر کلمات یاری نمی‌دهند. صدای گریه، امان صحبت را از محمدمهدی کاویانی می‌گیرد.

محمد مهدی برای نجات من آمد و خودش شهید شد...

رؤیای مادر و امضای آسمانی

از ساعت ۹ شب که تلفن همراه پسرم خاموش شد، من و همسرم به دنبال پسرمان گشتیم. جستجویی بی‌فایده در خیابان‌های شلوغ و پرآشوب شهر تا ساعت ۲ صبح که به خانه برگشتیم. 

ناامید و خسته نشسته روی مبل خوابم برد که در خواب، صورت خندان محمدمهدی را دیدم. با عصبانیت با او دعوا کردم که تو امشب مرا از نگرانی کُشتی. محمدمهدی مثل همیشه، با لبخند گفت: مامان خیالت راحت من مسجد پیامبرم.

از خواب پریدم و تا صبح همه شهر را به دنبال مسجد پیامبر اکرم نیشابور گشتم. تا اینکه صبح، با شنیدن خبر شهادت پسرم، به همسرم گفتم: محمدمهدی دیشب در مسجدالنبی بوده...

این روایت، سند ایمان و فداکاری شهید محمدمهدی سبحانی‌فر نوجوان ۱۵ ساله‌ای است. شهادتی که با نیّت خالص مُهر و با رؤیای مسجدالنبی تأیید شد.

فاطمه قاسمی
نویسنده: فاطمه قاسمی

گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید