
به گزارش خبرگزاری بسیج استان خراسان رضوی از نیشابور، پدر شهید مهدی علیآبادی، نوجوان بسیجی و از نخبگان علمی که در حمله بیرحمانه اغتشاشگران با سلاح گرم به شهادت رسید، آن شب تلخ را این طور روایت می کند: فاجعه را وقتی با چشمانت نمیبینی و فقط میشنوی دردش هزار بار عمیقتر است. آن شب من تنها ندیدم اما فریاد خاموش آنچه بر جگرگوشهام میرفت را با تمام وجود حس کردم.
از همان شب به بعد بجز بار غم، حسرت و پشیمانی یک جمله مثل پتک در مغزم تکرار میشود نباید تنهایش میگذاشتم...
آن شب انگار از همه جا بوی آتش میآمد و خون...
روز هجدهم دی ماه شهر از حوالی ظهر بوی التهاب میداد. مغازهها یکییکی کرکرههایشان را پایین میکشیدند همه میدانستند که امشب خیابانها عرصه فریاد خواهد شد. من و پسرم مهدی مثل شبهای گذشته در کنار بچههای پایگاه بسیج وظیفه داشتیم در هنگامه این غوغا نظم را حفظ کنیم.
آن شب انگار از همه جا بوی آتش میآمد و خون ما آرام مسیر خیابان فردوسی را طی کردیم و وقتی به حوالی میدان آزادی رسیدیم و به یکباره سیل عظیمی از جمعیت چون موجی خروشان به سمت ما سرازیر شد.
ما چه داشتیم؟ تنها باتومهایی در دست، که در برابر خشم سنگ، پارهآجر و تیزی قمه و تبر پشیزی نمیارزیدند. حتی اشکآورمان هم تمام شده بود. اغتشاشگران فهمیدند که ما دستخالیایم. حملهشان وحشیانه بود زخم قمه بر تن هرکس که گیر میآوردند، حکایت از قصدی شوم داشت.
اصلا عاشورا بود...
با شنیدن فریاد فرمانده که متفرق شوید!
همگی دویدیم، مهدی به همراه دوستش محمد مهدی سبحانیفر کنارم بودند فرار کردیم اما در اولین پیچ کوچه حس کردم بچهها نیستند.
دست بیداد تقدیر چهار نوجوان را از ما جدا کرد برگشتن ۴ نفر به طرف جمعیت باعث شد که اغتشاشگران دست از تعقیب ما بردارند در حقیقت آنها سپر ما شده بودند چون اگر آن جمعیت دنبال ما میآمدند، راه نجاتی نداشتیم.
آن قسمت شهر کاملاً در محاصره اغتشاشگران بود اگر دستشان به جمعیت ۷۰ نفره بچههای بسیجی میرسید تعداد شهدا و مصدومان بیشتر میشد اصلا عاشورا بود اما تقدیر طور دیگری رقم خورد.
۲ نفر از بچهها توانستند فرار کنند، اما پسرم مهدی و محمدمهدی سبحانیفر، پس از نجات دوستشان محمدمهدی کاویانی، خودشان طعمه شدند هر ۲ فداکاری کردند برای نجات همه ما ۲ نوجوان میان جمعیتی که هر کدام برای ضربهزدن بردیگری پیشی میگرفت.
بدنی که بیشتر از هفتاد ضربه قمه و چاقو داشت و ...
من به سختی چند قدم جلوتر رفته بودم که پاهایم سنگین شد انگار سیمان به کفشهایم ریخته بودند. چطور دست خالی به خانه بروم؟
جواب مادرش را چه بدهم؟
بچهها دلداریام دادند که مهدی و محمدمهدی فرار کردند و هر دو سالماند. اما قلبم گواهی میداد که چه بر سر بچهها آمده است. آن شب را در پایگاه ماندم در انتظار صبحی که هیچگاه نباید میآمد.
به خانه نرفتم فردا شب هم دوباره در پایگاه به همراه بچهها راه پسرم مهدی را ادامه دادم. تا صبح جمعه که در غسالخانه بهشت فضل برای آخرین مهدی را دیدم.
با بدنی که بیشتر از هفتاد ضربه قمه و چاقو داشت و جای اصابت گلوله بر سرش اغتشاشگران پسرم مهدی را شکنجه و شهید کرده بودند. روی سنگ سرد با صورت و بدنی تکه پاره و خونین خوابیده بود.
برای آخرین بار موهای سیاهش را از روی پیشانی بلندش کنار زدم، بوسیدمش و زمزمه کردم؛ مهدی همیشه میگفتی باید کاری برای کشورم انجام دهم. من فکر میکردم این خدمت در درس خواندنت خلاصه میشود نمیدانستم تو سرباز وطن و شهید امنیت میشوی!
ستون زندگیام از هم پاشیده
من کارگر روزمزدم نجار سیارم! کار باشد میروم، نباشد نمیروم. مهدی، کلاس یازدهم نمونه دولتی بود با نمرات عالی! هم درسش را میخواند و هم عصرها به کمکم میآمد. ستون خانه ما بود با رفتنتش انگار ستون زندگیام از هم پاشیده است.
شبها وقتی خسته از کار به خانه برمیگشتیم مهدی به جای استراحت، کتابهایش را برمیداشت و تا نیمههای درس شب میخواند. با اینکه بار خانه را به دوش میکشید، اما در کمال صرفهجویی زندگی میکرد.
کفشها، لباسها، همه چیز مرتب و تمیز. عاشق زبان انگلیسی بود؛ میگفتیم هزینه کلاسش را بپردازیم، اما او با کتابهای امانتی و آموزش گرامر از طریق گوشی، عقب نمیماند.
مهدی پسر کمحرف و بیادعایی بود. پسری که در اوج جوانی، درس و کار را با هم گره زد و در نهایت، مردانه ایستاد تا ما زنده بمانیم.
حالا هر بار که از آن میدان میگذرم، نه برای قدمهای سنگینم، که برای سنگینیِ یادِ اوست که دنیا بر دوشم سنگینی میکند. مهدی من، آزادی ما را با خونش خرید و من... من ماندهام با سایهای از آن شب، در قاب میدان آزادی.
خبرنگار/ قاسمی
یادداشت
یادداشت؛
یادداشت خبرنگار/خاک جانسپرده؛