
اگرچه در سطح میدانی شدت درگیریها کاهش یافته، اما در سطح ذهنی و ادراکی، رقابت نهتنها کاهش نیافته بلکه پیچیدهتر و چندلایهتر شده است. در این چارچوب، مواضع ترامپ و در سوی دیگر، دکتر قالیباف و سایر مقامات ارشد جمهوری اسلامی، دو الگوی متمایز از مدیریت ادراک و جهتدهی افکار عمومی را نمایندگی میکنند.
در گفتمان ترامپ، سه مؤلفه اصلی قابل شناسایی است: «تهدید حداکثری»، «ابهام هدفمند» و «گشودگی محدود به مذاکره». او در یک بازه زمانی کوتاه، از تهدید به حملات گسترده علیه زیرساختهای ایران، به پذیرش آتشبس موقت، و سپس به تردید در تمدید آن و همزمان اشاره به امکان مذاکره حرکت کرده است. این نوسان رفتاری، از منظر علوم شناختی، نوعی ایجاد عدم قطعیت ادراکی در ذهن طرف مقابل محسوب میشود؛ بهگونهای که امکان پیشبینی رفتار آینده را دشوار کرده و هزینه محاسبه تصمیم را افزایش میدهد. چنین رویکردی میتواند در کوتاهمدت به تقویت بازدارندگی روانی منجر شود.
با این حال، همین راهبرد در سطحی عمیقتر با یک چالش اساسی مواجه است. هنگامی که فاصله میان «شدت تهدیدها» و «رفتار عملی» افزایش مییابد، مخاطب- بهویژه نخبگان و تحلیلگران- دچار بازنگری انتقادی در پیام میشود. در این حالت، نوعی «ناهمخوانی میان گفتار و عمل» شکل میگیرد که به تدریج اعتبار منبع پیام را تضعیف میکند. به بیان دیگر، اگر تهدیدهای بزرگ به اقدامات همتراز منجر نشوند، اثر روانی آنها کاهش یافته و حتی میتواند به بیاعتمادی منجر شود. از این رو، اگرچه ترامپ در ایجاد فضای روانی پرتنش موفق بوده، اما در تثبیت یک روایت پایدار و قابل اتکا با محدودیت مواجه است.
در مقابل، مواضع دکتر قالیباف و دیگر مقامات جمهوری اسلامی از الگویی برخوردار است که میتوان آن را «انسجام روایی مبتنی بر مقاومت» نامید. در این چارچوب، چند گزاره کلیدی بهصورت هماهنگ و مداوم تکرار میشود: ایران آغازگر جنگ نبوده، اقدامات آن در چارچوب دفاع مشروع تعریف میشود، آتشبس تنها در صورت پایبندی طرف مقابل معنا دارد، و آمریکا و اسرائیل قابل اعتماد نیستند.
این همصدایی در سطح نخبگان، از منظر شناختی یک مزیت مهم به شمار میآید؛ زیرا از پراکندگی معنا جلوگیری کرده و برای افکار عمومی، چارچوبی روشن و قابل فهم فراهم میسازد. ویژگی مهم دیگر در گفتمان ایرانی، ترکیب همزمان «بازدارندگی سخت» و «مشروعیتسازی نرم» است. از یکسو بر توانمندیهایی مانند کنترل تنگه هرمز و آمادگی برای پاسخ قاطع تأکید میشود، و از سوی دیگر بر صلحطلبی، دیپلماسی و پایبندی به قواعد بینالمللی. این ترکیب دوگانه، امکان تأثیرگذاری همزمان بر دو سطح مخاطب را فراهم میکند: مخاطب داخلی که به اقتدار و امنیت توجه دارد، و مخاطب خارجی که به مشروعیت و ثبات اهمیت میدهد.
با این وجود، این رویکرد نیز با چالشهایی روبهروست. مهمترین چالش، فاصله احتمالی میان «روایت رسمی» و «تجربه زیسته جامعه» است. در شرایطی که جنگ -حتی در سطح محدود- با هزینههای انسانی، اقتصادی و روانی همراه است، تأکید صرف بر پیروزی، بدون تبیین دقیق این هزینهها، میتواند به ایجاد شکاف ادراکی منجر شود. در چنین وضعیتی، بخشی از مخاطبان ممکن است احساس کنند که روایت رسمی، بازتاب کامل واقعیت نیست. این شکاف، در صورت تداوم، میتواند اعتماد عمومی را تحت تأثیر قرار دهد و از اثربخشی پیام بکاهد.
جمعبندی این تحلیل نشان میدهد که در این مقطع، هیچیک از دو طرف به برتری کامل شناختی دست نیافتهاند. ترامپ در تولید سریع و اثرگذار پیامها و ایجاد فضای عدم قطعیت موفقتر عمل کرده، اما در حفظ انسجام و اعتبار بلندمدت با چالش مواجه است. در مقابل، دکتر قالیباف و سایر مقامات جمهوری اسلامی، در ارائه یک روایت منسجم و هماهنگ موفقتر بودهاند، اما برای حفظ اثرگذاری، نیازمند تطبیق دقیقتر روایت با واقعیتهای چندلایه میدان هستند.
در نهایت، این تجربه بهروشنی نشان میدهد که در عصر جنگهای شناختی، پیروزی نه صرفاً در میدان نبرد، بلکه در توانایی همزمان مدیریت سه مؤلفه کلیدی شکل میگیرد: انسجام پیام، اعتبار منبع، و انطباق با تجربه واقعی مخاطب. هر بازیگری که بتواند این سه عنصر را بهصورت همافزا حفظ کند، نهتنها روایت مسلط را شکل میدهد، بلکه مسیر تصمیمگیری و اراده جمعی را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد.
امین کوشکی، عضو هیات علمی دانشگاه حکیم سبزواری
یادداشت
یادداشت؛
یادداشت خبرنگار/خاک جانسپرده؛