قزوین_ به گزارش بسیج، به مناسبت سوم خرداد، سالروز آزادسازی خرمشهر، وقتی از حماسه میگوییم، فقط از تانکهای منهدم شده و سنگرهای گرفته شده حرف نمیزنیم. از مردمی میگوییم که تاریخ را با استخوانهایشان گره زدند. یکی از آن مردم، مصطفی نجفی است؛ مردی که شصت و اندی سال قبل در روز اول فروردین ماه سال ۱۳۳۳، در روستای شیرازک از توابع تاکستان، در یک خانه گلی با کوچههای خاکی به دنیا آمد.
روستای شیرازک؛ کودکی که زود بزرگ شد
مصطفی نجفی، جانباز ۷۰ درصد و عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، روایت زندگی خود را اینگونه آغاز میکند: من در روستای شیرازک، از توابع تاکستان، در روز اول فروردین ماه سال ۱۳۳۳ به دنیا آمدم. روستای کوچکی با خانههای گلی و کوچههای خاکی بود. همانجا بزرگ شدم و خاطرات کودکیام، به آن روستا برمیگردد. اما این کودکی، آرام و بیدغدغه نبود. در همان سالهای نخست نوجوانی، ضربه سنگینی به خانواده وارد شد. پدرش از دنیا رفت. مادرش بیسرپرست شد و وضعیت مالی که از قبل هم خوب نبود، به مراتب بدتر از قبل شد.
نجفی در این باره میگوید: متأسفانه در همین دوران، پدرم فوت کرد. این ضربه سنگینی به خانواده ما زد. فشار زندگی آنقدر زیاد بود که مادرم مجبور شد برای تامین معاش، با مردی از شهر قزوین ازدواج کند. به این ترتیب، ما روستا را ترک کردیم و به حاشیه شهر قزوین، محله نوروزیان، کوچ کردیم؛ محلهای که در آن زمان بیشتر بیابان بود.
اما دل نوجوان پرجوش و غریبیدوست مصطفی در شهر قرار نگرفت. وی تحمل دوری از زادگاهش را نداشت. نجفی با صدایی که بوی خاک روستا میدهد، ادامه میدهد: من که نوجوانی پرجوش بودم و تحمل دوری از زادگاهم را نداشتم، بعد از مدتی به روستا بازگشتم و نزدیک باغبان به عنوان کارگر سالیانه با مزد ۷۵ تومان مشغول شدم. اما تلختر از فقر، بیعدالتی بود که در پایان سال، حتی آن مبلغ ناچیز را هم ندادند. ناامید و شکسته، دوباره به قزوین برگشتم.
در شهر؛ از شاگردی کفاشی تا سیمانکاری گنبد
بازگشت به قزوین، آغاز دورهای از تلاش بیامان برای لقمهای حلال بود. نجفی که هنوز نوجوانی بیش نبود، از همان سالها وارد بازار کار شد. وی هر شغلی را که پیش میآمد، با آغوش باز میپذیرفت. ایشان به ترتیب شغلهایش را اینگونه برمیشمارد: شاگرد خیاطی شدم. بعد نزد کفاشی رفتم و شاگرد کفاش شدم. سپس کارگر علافی (محل تهیه علوفه دام) شدم. پس از آن، پادویی در یک بقالی پیدا کردم. مدتی هم در کارخانه کشمشبافی و بعد در کارخانه قند کار کردم. اما هیچکدام ثبات نداشت.
این جانباز بزرگوار در این روزهای سخت، مدام به دنبال کاری میگشت که هم برایش ماندگاری داشته باشد و هم استعدادش در آن شکوفا شود. تا اینکه به پیشنهاد یکی از آشنایان، به سراغ بنایی رفت. اینجا بود که استعداد و علاقه واقعی خود را یافت. نجفی با افتخار از آن روزها یاد میکند: در این حرفه، استعداد و علاقهام را یافتم. نزد استادکار خوبی آموزش دیدم و به مرور در سیمانکاری به مهارت رسیدم. مهارتی که بعدها باعث شد تا نامش در یادها بماند. وی با غروری مردانه میگوید: حتی سالها بعد، گنبد «سلطان سید محمد» قزوین را که نیاز به سیمانکاری ظریف داشت، من انجام دادم. بنایی، آخرین شغل او قبل از انقلاب بود. دستانی که بعدها خاکریزهای جنگ را سیمان میزد، روزگاری گنبد یکی از امامزادگان قزوین را مزین کرده بود.
شعلهور شدن آتش انقلاب؛ مغازه خیاطی و شمشیرهایی که از رو گرفت
فضای شهر قزوین در آستانه انقلاب، ملتهب و انقلابی بود. نجفی که همواره روحیه ظلمستیزی داشت و فقر و محرومیت را با تمام وجود لمس کرده بود، به طور طبیعی جذب این حرکت عظیم شد. وی پایگاه اصلی خود را مغازه خیاطی پسرعمویش، شهید «هادی نجفی»، معرفی میکند. مغازهای در محله هادیآباد که به مرکزی برای تجمع جوانان انقلابی تبدیل شده بود. ایشان اسامی همراهانش را نیز با احترام یاد میکند: افراد دیگری مثل شهید سلیمان سلیمانی (بعدها پاسدار)، شهید احمد حیدری و شهید الهیاری نیز از اعضای ثابت این حلقه بودند.
خاطره روز حمله نظامیان به تظاهرات؛ سینهخیز زیر رگبار
یکی از بحرانیترین روزهای زندگی نجفی، روزی بود که در مسجد النبی(ص) قزوین، حاجآقای ابوترابی (از روحانیون مبارز) مشغول سخنرانی بود. ناگهان خبر رسید که تانکها و هلیکوپترهای نظام شاهنشاهی در حال حرکت به سمت مرکز شهر هستند. وی صحنه را اینگونه توصیف میکند: ما در صحن مسجد، آمادهسازی میکردیم. توصیه شده بود اگر گاز اشکآور زدند، پارچههایی که آغشته به نفت بود را آتش بزنیم تا دود، اثر گاز را خنثی کند. اما با شروع تیراندازی واقعی، اوضاع متفاوت شد.
آن لحظه، ترس و شجاعت در هم آمیخته شد. نجفی میگوید: من و هادی نجفی و چند نفر دیگر، از در پشتی مسجد خارج شدیم و خود را به بازار قدیم رساندیم. از بازار به سمت خیابان مولوی دویدیم. در مولوی، ازدحام و تیراندازی بود. مجبور شدیم سینهخیز از عرض خیابان عبور کنیم، چون از سمت کلانتری، رگبار مسلسل میبارید. خود را به کوچههای پشت نواب رساندیم و پس از طی کردن چندین کوچهی پیچدرپیچ، سرانجام به آن خیاطی امن در هادیآباد پناه بردیم.
آن شب که شمشیرها از رو گرفته شد
اما حماسه آن روز به اینجا ختم نشد. شب همان روز، شایعهای وحشتناک شهر را فرا گرفت: خبر شهادت امام خمینی (ره) و خمینیخواهان. نجفی با چشمانی که هنوز از آن شب خیس است، روایت میکند: آن شب، وقتی با خبر شایعه «کشته شدن خمینیخواهان» مواجه شدیم، من و هادی، دو شمشیر از خانه برداشتیم و با هم عهد بستیم که تا آخرین نفس انتقام بگیریم. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم. آنها با عجله و با دلی پر از خشم و اندوه، به سمت خانه خود در نوروزیان حرکت کردند. اما وقتی با احتیاط به خانه رسیدند، متوجه شدند که خبری نبوده و تنها یک درگیری مختصر بر سر صف نفت رخ داده بود! نجفی میگوید: از شادی، اشک میریختیم. از ته دل خوشحال بودیم که امام زنده است.
پس از پیروزی انقلاب در ۲۲ بهمن، نجفی فعالیت خود را در کمیتههای انقلاب ادامه داد. وی شبها در پمپبنزینهای حساس و مراکز مهم، نگهبانی میداد تا اینکه جنگ تحمیلی شروع شد.
جبهه؛ از سرپلذهاب تا عملیات رمضان
با شروع جنگ، نجفی داوطلبانه به جبهه اعزام شد. اولین ماموریتش، شهری بود که تقریبا از سکنه خالی شده بود: سرپلذهاب. شهر زیر بمبارانهای پیدرپی، خالی از سکنه شده بود. وی را به سمت، مسئول بازرسی و انتظامات شهر سرپلذهاب منصوب کردند.
تخلیه نفت از خانههای بیصاحب؛ سختترین ماموریت اخلاقی
وظیفه جانباز نجفی عجیب و خطیر بود. از یک سو باید از غارت خانههای متروکه توسط افراد فرصتطلب جلوگیری میکرد و از سوی دیگر، کاری بسیار دردناکتر را انجام میداد. وی با صدایی گرفته توضیح میدهد: در بسیاری از خانهها، منابع نفت سفید یا گازوییل برای بخاریها باقی مانده بود. اگر خمپاره یا راکتی به این خانهها اصابت میکرد، آتشسوزی مهیبی رخ میداد و کل محله را تهدید میکرد. بنابراین، نیروهای ما وارد خانهها میشدند و این مواد سوختی را تخلیه میکردند.
ورود به آن خانهها، یکی از سختترین تجربیات زندگیاش بود. وی صحنههایی را توصیف میکند که هیچ رزمندهای نمیتواند بیاثر از کنارش بگذرد: زندگی یک خانواده، ناگهان متوقف شده بود. عروسکی روی زمین افتاده بود. لباسهای زنانه روی چرخخیاطی مانده بود. سفرهای نیمهباز روی میز بود. گاهی آنقدر تحت تأثیر قرار میگرفتیم که گریه میکردیم و به سختی میتوانستیم از خانه خارج شویم. این جانباز بزرگوار، این سه ماه را درس بزرگی در شناخت ارزش خانه و کاشانه و عمق فاجعه جنگ برای مردم بیگناه میداند.
عملیات رمضان؛ اولین رویارویی با آتش دشمن
پس از بازگشت موقت به قزوین، با آغاز عملیات رمضان، نجفی دوباره به جبهه اعزام شد. این بار دیگر در قالب نیروی رزمی حاضر شد، نه تنها مسئول انتظامات. بلکه در گردانی به نام «بشیر» و تحت فرماندهی افرادی مانند علیرضا اکبری خدمت میکرد. هنوز تجربه رزم منظم نداشت.
یک شب، منطقهای به نام «مثلثات» در حوالی بصره، که گفته میشد استحکامات طراحی شده توسط مستشاران اسرائیلی است، شاهد درگیری سختی شد. نجفی میگوید: تاریکی شب، گرد و غبار و انفجارهای پیاپی. ما در یک محاصره نسبی قرار گرفتیم و تعدادی از بچهها در همان درگیری اولیه شهید شدند. پس از چند ساعت درگیری سخت، توانستند خود را به عقب و به خط پدافندی پاسگاه «زید» برسانند. اما قرار نبود این درگیری آخرین ماجرا باشد.
خاطره انفجار خاکریز در پاسگاه زید؛ طعم شهادت با ذکر «یاالله»
در پاسگاه زید، شبی فرا رسید که خبر حمله زرهی گسترده دشمن با حدود ۳۰۰ تانک مخابره شد. درگیری شدیدی درگرفت. نجفی و یک رزمنده دیگر به نام شهید سید مصطفی حسینی یحییآبادی (که او را مردی میانسال و خوشصورت توصیف میکند) در یک خاکریز سنگر گرفته بودند. لحظه اصابت، هیچکس آن را پیشبینی نمیکرد.
نجفی با لرزشی در صدا روایت میکند: ناگهان یک گلوله توپ مستقیما به وسط خاکریز ما اصابت کرد. صدای مهیبی شنیدم و دنیا بر سرم سیاه شد. زیر حجم عظیمی از خاک و سنگ مدفون شدم. نفس کشیدن ناممکن بود. احساس کردم دارم خفه میشوم. تنها ذکری که بر لبم بود، «یاالله» بود. لحظاتی که مانند ساعتها گذشت. وی داشت طعم شهادت را میچشید. اما پس از مدتی، احساس کرد خاک از روی سرم کنار میرود. «بچههای دیگر با بیل و کلنگ خود را به ما رسانده و ما را از زیر آوار بیرون کشیدند. الحمدلله، هر دو زنده بودیم، اما به شدت در شوک و با کوفتگی بدن بودیم.» آن شهید بزرگوار، بعدها در عملیات محرم به اسارت دشمن درآمد و به شهادت رسید.
بازگشت به زندگی؛ ازدواج، خانواده و ادامه راه
پس از بازگشت از آن ماموریت و بهبود نسبی زخمش (که آن را از خانواده پنهان کرده بود)، نجفی به پیشنهاد ناپدریاش که باغبان بود، قدم در مسیر زندگی مشترک گذاشت. وی با خانمی از یک خانواده باغدار و متدین آشنا شد. از پدربزرگ همسرش که مردی باایمان و نورانی بود، با احترام یاد میکند: «وقتی مرا دید، فقط گفت: باشد.» یک سال نامزد بودند و سپس در سال ۱۳۵۷ ازدواج کردند. در آن زمان، او سیمانکار ماهری بود.
خداوند هشت فرزند (چهار پسر و چهار دختر) به نجفی عطا کرد. اما زندگی مسیر همواری نداشت. وی با اندوهی عمیق میگوید: «متاسفانه، دو تن از عزیزانم (یک پسر و یک دختر) در سال گذشته به ملکوت اعلی پیوستند. این مصیبت، ضربه سنگینی به من و خانواده وارد کرد.» با این حال، وی همچنان ایستاده است، همان طور که زیر آوار توپ ایستاده بود.
یاد شهدا زنده بماند
مصطفی نجفی، امروز یک جانباز ۷۰ درصد است. مردی که از روستای شیرازک تاکستان آغاز کرد، فقر را لمس نمود، در جوانی با انقلاب همراه شد، در جنگ از خانههای بیصاحب محافظت کرد و زیر آوار خاکریز پاسگاه زید، طعم شهادت را چشید، اما دوباره به زندگی برگشت. وی در پایان این روایت، تنها یک جمله میگوید که خلاصه تمام حماسههایش است: «امیدوارم یاد همه شهدا و ایثارگران زنده بماند».
انتهای پیام/۱۰۱۰