خرمشهر؛ ای شهر نخلهای زخمی و کوچههای سوخته!
تو را چگونه روایت کنیم که واژهها تاب شکوهت را داشته باشند؟ چگونه از تو بگوییم که خون، در رگهای جمله جاری شود و حماسه، از دل کلمات برخیزد؟
تو آغاز غربت جنوب بودی و ابتدای غیرت یک ملت.
آنجا که دشمن، مغرور از هیاهوی تانکها و هجوم آتش، سودای فتحی آسان را در سر میپروراند و خیال میکرد میتواند خاک وطن را در چند روز به تاراج ببرد؛ غافل از آنکه در کوچههای تو، مردانی ایستادهاند که «مرگ»، واژهای گم در قاموس مردانگی آنهاست.
خرمشهر!
تو را با صدای خمپارهها به یاد میآوریم؛ با کوچههایی که بوی باروت گرفته بودند و نخلهایی که سرهای بریدهشان، رو به آسمان ایستاده بود.
تو را با اشک مادرانی میشناسیم که در آستانه خانههای ویران، چشم انتظار بازگشت فرزندانشان ماندند و با لبخند رزمندگانی که در میان دود و خون، خدا را صدا میزدند و در گمنامی، نامشان جاودانه شد.
چه کسی میتواند حماسه تو را با معیار جنگهای زمینی معنا کند؟
مگر میشود ایمان را در برابر گلوله شمرد؟
مگر میشود عشق به وطن را با ستونهای آهنین به محاسبه نشست؟
در تو، خاک سنگر شد و خون، پرچم.
در تو، هر کوچه اذان مقاومت گفت و هر خانه، قبله ایثار شد.
جوانانت، بیآنکه هراس مرگ در دل داشته باشند، سینهها را سپر کردند تا ایران بماند؛ تا پرچم «لا اله الا الله» بر فراز این سرزمین فرو نیفتد.
ای شهر خون و قیام!
هنوز بوی شرجی روزهای آتش از کوچههایت به مشام میرسد. هنوز صدای گامهای مردانی در گوش تاریخ مانده است که تنشان، پلی شد تا از میان انفجار و گلوله عبور کنند و نام تو، با آزادگی گره بخورد.
به نخلهای بیسرت فکر میکنیم؛
به دیوارهایی که جای گلوله را تا همیشه بر تن نگاه داشتند؛
به مسجد جامعی که قلب تپنده مقاومت شد و به اشکهایی که در سوم خرداد، رنگ شوق گرفتند.
و آنگاه که آزادی از راه رسید، تو دوباره متولد شدی.
از زیر خاکستر، چون ققنوسی برخاستی و آفتاب، بر پنجرههای شکستهات طلوع کرد.
دشمن آمده بود تا صدایت را خاموش کند، اما نامت، بلندتر از همیشه در تاریخ پیچید.
خرمشهر!
تو روایت ایستادگی ملتی هستی که آموخت میتوان زیر باران آتش ایستاد و خم نشد.
تو هنوز هم در حافظه این سرزمین جاری هستی؛
در نبض نخلها، در اشک مادران، در صدای تکبیر مردان و در پرچمی که با خون، برافراشته ماند.
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰
یادداشت
یادداشت؛
یادداشت خبرنگار/خاک جانسپرده؛