۱۱ / خرداد / ۱۴۰۵ - 01 June 2026
23:30
کد خبر : 9762976
۱۶:۱۵

۱۴۰۵/۰۳/۱۱
چند خط دلتنگی...

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار

گاهی تمام عمر را در انتظار یک دیدار می‌گذرانی. من نیز سال‌ها برای این دیدار، در خیالات خود حرف‌ها زدم اما، نشد....

قزوین- همیشه از امید نوشتم. از اینکه اگر امید نباشد چه می‌شود و چه نمی‌شود... اما اینبار هر چه می‌کنم نمی‌توانم.. شماتتم نکنید، که بر این دل پر ز داغ یار هر روز چه می‌گذرد...

 

«چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار»

 

این بیت را سال‌ها خواندم و گذشتم؛ بی‌آنکه بدانم روزی تمام زندگی‌ام در همین دو مصرع خلاصه خواهد شد.

 

من از آن عاشقانی بودم که دیدار یار را نه یک آرزو، که مقصد زندگی می‌دانند. هر بار که نامش را می‌شنیدم، دلم به تپش می‌افتاد. هر بار که تصویرش را می‌دیدم، در هر جای خانه، محل کار یا هرجای دیگر که بودم، با تمام وجود سلامش می‌دادم. سال‌ها با خودم می‌گفتم روزی می‌رسم. روزی می‌آید که در میان جمعیت، چشمم به چهره‌اش می‌افتد و آن لحظه تمام انتظارها به پایان می‌رسد.

 

آنقدر دوستش داشتم که همه به این عشق واقع بودند حتی تعدادی از دوستانم با توجه به این میزان علاقه، به «او» ارادتمند شده بودند و این تاثیر علاقه قلبی است.

 

چقدر برای آن روز خیال بافتم.

 

شب‌ها در رؤیاهایم بارها این مسیر را رفتم. خودم را می‌دیدم که از کوچه‌های شلوغ می‌گذرم، از رواق کشوردوست وارد می‌شوم.. از میان مردمی که همگی یک مقصد دارند می‌گذرم. صدای صلوات می‌آید. دل‌ها می‌تپد. من آرام‌آرام نزدیک می‌شوم. فاصله کمتر و کمتر می‌شود. ناگهان او را می‌بینم؛ همان چهره آشنا، همان نگاه پدرانه، همان لبخندی که خستگی سال‌ها را از جان آدم می‌شوید.

 

در خواب، بارها به دیدارش رسیدم.

اما خواب بود....

باز روزی دیگر...

باز انتظاری دیگر...

 

با خودم می‌گفتم هنوز فرصت هست. هنوز زمان باقی است. هنوز می‌توانم بروم. هنوز می‌توانم خودم را به او برسانم. مگر می‌شود عاشقی این همه سال انتظار بکشد و سهمش تنها رؤیا باشد؟

 

برای رفتن برنامه‌ها ریخته بودم. روزها را می‌شمردم. گاهی در ذهنم لحظه دیدار را مرور می‌کردم. حتی نمی‌دانستم اگر او را ببینم چه بگویم؟ شاید هیچ. شاید فقط نگاهش می‌کردم. شاید فقط اشک می‌ریختم. بعضی آدم‌ها نورند، مهرند، آرامشند.. آنها را باید در هیاهو، در سکوت، در هر ثانیه زندگی با تک‌تک سلول‌هایت دوست داشته باشی...

 

اما ناگهان همه چیز فرو ریخت.

خبر مثل صاعقه بر جانم نشست.

گفتند؛ آقا، «شهید» شد.

 

آن لحظه انگار واژه‌ها معنا نداشتند. انگار کسی جمله‌ای را گفته بود که نباید حقیقت داشته باشد. بارها شنیدم. بارها تکرار شد. اما دلم قبول نمی‌کرد.

 

شهید شد...

 

همان لحظه احساس کردم تمام مسیرها، کوچه‌ها، رواق‌هایی که در ذهنم ساخته بودم، ناگهان به بن‌بست رسیده‌اند. تمام آن رؤیاها، تمام آن انتظارها، تمام آن لحظه‌هایی که قرار بود روزی به حقیقت تبدیل شوند، حالا باید در میان بغضی سنگین دفن می‌شدند.

 

به عکسش نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم مگر قرار نبود بیایم؟ مگر قرار نبود یک بار از نزدیک ببینمت؟ مگر قرار نبود سال‌های انتظارم جایی به پایان برسد؟ و من ماندم و حسرت دیداری که هرگز اتفاق نیفتاد. 

 

من ماندم و اشک‌هایی که اگر روزی به امید و اشتیاق جاری می‌شد، حالا با شنیدن نامش در همیشه نبودنش، جاری می‌شوند.

 

امروز که روزها از آن خبر گذشته است، هنوز در رویایم همان مسیر را می‌روم. هنوز همان جمعیت، هنوز همان هیاهو. اما اینبار هرچه دنبالش می‌گردم دیگر نیست. چقدر دلم می‌خواهد یک بار دیگر آن رؤیا ادامه پیدا کند و اینبار هم تو را ببینم در حالی که درب حسینیه باز می‌شود و «شما» با لبخندی بر لب، آرام آرام در حالی‌که به جمعیت نگاه می‌کنی، به سمت جایگاه در حرکت باشی و صدای صلوات و شعار «ای رهبر آزاده، آماده‌ایم...» فضا را پرکند....

 

گاهی دلم می‌خواهد تلویزیون برنامه شب‌های محرم بیت را پخش کند، وسط برنامه در حالی‌که همه دل‌نگران «شما» هستند و حیدر حیدر را زمزمه می‌کنند، ناگهان درب باز شود و «شما» بیایی و وسط مجلس عزاداری، همه فریاد بزنند ابوالفضل علمدار خامنه‌ای نگهدار... خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست... و باز همان تصویر ماندگار آقای قالیباف با همان هیجان پخش شود که از جا برخاست و...  

 

اما هر بار که به خود می‌آیم، فقط یک بیت در ذهنم تکرار می‌شود:

 

«چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش یار»

 

و من می‌فهمم که بعضی دلتنگی‌ها قرار نیست درمان شوند؛ 

بعضی دیدارها می‌ماند 

به قیامت...

 

بماند به یادگار

سهیلا عظیمی

انتهای پیام/۱۰۱۰


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید