_هلا حبيبتي، شلونچ؟ أختي، مشتاقين إلچ.
_هلا سلوى حبيبتي، إنتِ غالية على كلبي، وأنا هم مشتاقلچ.
_ وينچ هسه؟ رحتوا تحضرون التشييع؟
إي والله، رحنا بكلّ روحنا وقلوبنا.
شلون ما نروح، وأعزّ ضيف بالدنيا إجه لمدينتنا، ولا نطلع نستقبله؟
هو چان قائدنا و أبونا كلّنا.
و این مکالمه بین من و سلوی، مادری از دیوانیه عراق بود که چند سالی هست در مسیر اربعین سیدالشهدا با هم آشنا شدیم.
برایم پیام داده بود که روایتهایت را میخوانم. آنها را دوست دارم. حالا که آقای شهید ایران میهمان کشور عراق شده، من میگویم و تو بنویس.
صدای بغضآلود سلوی،دل مرا هم هوایی کرد و هر دو با هم گریه کردیم. سلوی میدانست من علاقه خاصی به رهبر شهید دارم، برایش گفته بودم که به دیدار آقا مشرف نشدم، و حالا گریههای من، اشک او را هم جاری کرده...
چند ثانیه بدون مکالمه و فقط با صدای گریه ما گذشت و بعد ادامه داد...
يا ريتچ چنتِ ويانه. لو چنتِ هِنا، هسه قبل الأربعين، چنّا راح نستقبل أوّل زائر للأربعين. الشوارع كلها مليانة، رجال ونسوان، كبار وصغار، كلهم طالعين يستقبلون السيّد.
ما تدرين شكد چان عندی شوق حتى أشوفه... كل شويّة أگول بيني وبين نفسي: كأنّه الإمام المهدي إجا، وإحنا طلعنا نستقبله.
سلوی گفت: نمیدانی چقدر اشتیاق داشتم که او را ببینم... مدام با خودم فکر میکردم که انگار امام زمان آمده و ما به استقبالش رفتهایم. هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحال بودم که به استقبال یار خراسانی میروم. و ناراحت بودم، چون آرزو میکردم کاش من و پدر و مادرم و فرزندانم فدای او میشدیم.
خیابانها پر از جمعیت است؛ زن و مرد، پیر و جوان، همه برای استقبال از آقا آمدهاند. حتی پیرمردها و پیرزنهای شهر که توان راه رفتن ندارند. همسایه ما به سختی نفس میکشد اما به همراه دو پسرش آمده کنار خیابان ایستاده، تا از همان دور برای سیدعلی دست تکان دهد و بگوید چقدر دوستش دارد.
خواهرم به همراه دو فرزند کوچکش آمدهاند و میگوید خیلی خوشبخت است که در دورهای زندگی میکند که یار خراسانی امام زمان را درک کرده اما بسیار گریان است که باید در مراسم تشییع آن مرد بزرگ او را ببیند.
اصلا نمیتوانم بگویم که مردم شهرهایمان با چه حال زاری در این گرمای آتشین به خیابانها آمدهاند تا سیدعلی را به سمت حرم سیدالشهدا تشییع کنند. ما ساعتها زیر آفتاب ایستادیم تا او بیاید اما خواستم این را بگویم که تو بنویسی؛
امروز با دلی آکنده از داغ، تو را بدرقه میکنیم، ای رهبر شهید. تو برای ما تنها یک فرمانده یا یک رهبر نبودی. پناه روزهای سخت، صدای عزت امت و تکیهگاه مظلومان بودی. امروز هر کوچه نجف، گنبدهای کربلا، هر موج فرات و هر نخل سوخته عراق، نام تو را زمزمه میکند و شهادتت را آغاز راهی میداند که با خون پاکت روشنتر شد.
ما مردم عراق، فرزندان سرزمین مقاومت، عهد میبندیم که خاطره حضورت را از حافظه تاریخ پاک نکنیم. اگرچه جای قدمهایت میان زائران و مجاهدان خالی است، اما راهی که نشان دادی در دلهای ما زنده خواهد ماند.
سلام بر تو، ای رهبر شهید، آقا سیدعلی. از کنار ضریحهای نورانی، از میان نخلستانهای استوار و از کرانههای فرات، برایت دعا میکنیم و گواهی میدهیم که خون تو، پیوند ملتهای ما را عمیقتر و پرچم عزت را برافراشتهتر از همیشه خواهد کرد.
او گفت و من گوش دادم... و با خودم تجسم میکنم تمام آنچه را که تعریف می کند. سلوی، گهگاهی میان صحبتهایش فارسی حرف میزند. لهجه غلیظ عراقی که کلمات فارسی را ادا میکند، و میان حرفهایش به فارسی میگوید؛ «فدای آن شهیدی که میهمان سیدالشهداست»... و باز میگوید از آنچه میبیند و من به حال دل سلوی و همه مردمی که در بینالحرمین پدر شهیدمان را به سمت شش گوشه رویایی جهان تشییع میکنند، غبطه میخورم.
چشمهایم را میبندم و در حالیکه اشک امانم را بریده و غبطه به حال مردم عراق، «مردم هموطن عراقی» میخورم، با خودم زمرمه میکنم؛
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به جان دوست دارمت....
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰