۲۷ / تير / ۱۴۰۵ - 18 July 2026
11:49
کد خبر : 9771434
۱۷:۴۱

۱۴۰۵/۰۴/۲۴

آرامشی که هنوزدرقلبم جاری است

بعضی دیدارها فقط یک خاطره نیستند؛ تا آخر عمر در گوشه‌ای از قلبت خانه می‌کنند، دیدارهایی که به قلب انسان چنان آرامشی می دهد که اطمینان داری تا آخرین لحظه عمرم این آرامش همراه تو خواهد بود.

تابستان سال ۱۳۹۷ بود، در محل کارم بودم که یکی از دوستان خبر داد، قرار است برای دیدار رهبر انقلاب به تهران برویم، هنوز هم لحظه شنیدن آن خبر را فراموش نکرده‌ام، از شدت خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم زیرا سال‌ها آرزو داشتم امام و رهبرم را از نزدیک ببینم و حالا این آرزو داشت رنگ واقعیت می‌گرفت.

همراه کاروانی از بندرعباس و از مسجد جامع راهی تهران شدیم، تمام مسیر را با شور و شوق غریبی گذراندم، اما هرچه به زمان دیدار نزدیک‌تر می‌شدیم، اضطراب عجیبی وجودم را فرا می‌گرفت.

نمی‌دانستم وقتی چشمم به چهره آقا بیفتد چه حالی خواهم داشت، شب قبل از دیدار، خواب به چشمم نمی‌آمد، مدام با خودم فکر می‌کردم فردا قرار است کسی را ببینم که سال‌ها با صدایش، با نگاهش و با کلامش زندگی کرده‌ام.

صبح روز دیدار، وارد حسینیه شدیم، لحظه‌ها به کندی می‌گذشت تا اینکه حضرت آقا وارد شدند…
و درست از همان لحظه، تمام اضطرابم ناپدید شد.
نمی‌دانم آن آرامش را چگونه باید توصیف کنم، انگار تمام آشوب‌های درونم یکباره خاموش شدند، دوست نداشتم لحظه ای از دیدن آن چهره نورانی غافل شوم، چهره‌ای که برایم سال‌ها مایه امید و الگوی استقامت بود.

حتی در تمام مدت سخنرانی نیز کمتر توانستم چشم از ایشان بردارم، نه به خاطر هیجان، بلکه به خاطر آرامشی که از نگاهشان می‌گرفتم، آرامشی که هنوز هم بعد از سال‌ها، هر وقت آن روز را به یاد می‌آورم، دوباره در قلبم زنده می‌شود.

روزی که خبر شهادت حضرت آقا را شنیدم، باورش برایم بسیار سخت بود، انگار تکه‌ای از وجودم از تنم جدا شد، بغضی که سال‌ها در سینه‌ام نداشتم، آن روز شکست، حسرت‌های زیادی در دلم ماند؛ حسرت یک دیدار دیگر، حسرت چند دقیقه گفت‌وگو، حسرت اینکه فقط یک بار به ایشان بگویم: «آقا! برای عاقبت‌بخیری من دعا کنید.»

اما حالا احساس می‌کنم فاصله‌ای میان ما نیست، امروز راحت‌تر می توانم با ایشان درددل کنم، هر وقت دلم می‌گیرد، با او حرف بزنم، از او می‌خواهم در پیشگاه خداوند شفیع من باشد؛ از خدا بخواهد از خطاها و کوتاهی‌هایم بگذرد، من را در شغل و رسالتم که عکاسی و خبرنگاری است کمک کند و عاقبت مرا ختم به خیر کند.

امید دارم روزی، در سرای باقی، شانه‌به‌شانه رهبرم وارد بهشت شوم؛ همان مردی که یک نگاهش، آرامشی به من بخشید که هیچ واژه‌ای توان توصیفش را ندارد.

این روزها که مراسم تشییع پیکر مطهر ایشان در تهران، قم و مشهد برگزار شد، دلم می‌خواست هر طور شده خودم را به یکی از این شهرها برسانم و در آخرین بدرقه رهبرم حضور داشته باشم، اما مسئولیت کاری اجازه نداد، باید در خبرگزاری می‌ماندم، اخبار را پوشش می‌دادم و وظیفه‌ام را انجام می‌دادم.

هرچند جسمم آنجا نبود، اما دلم در میان آن جمعیت عزادار قدم می‌زد و اشک می‌ریخت،
یک حسرت دیگر هم همیشه در دلم خواهد ماند؛ من که سال‌ها با دوربین زندگی کرده‌ام، همیشه آرزو داشتم روزی به عنوان عکاس، یکی از دیدارهای رهبر انقلاب را پوشش بدهم و از نزدیک از ایشان عکاسی کنم ولی این توفیق نصیبم نشد و این حسرت تا همیشه با من خواهد ماند.

اما امیدوارم خداوند این لطف را در آینده نصیبم کند که در خدمت رهبر جدید انقلاب، امام سید مجتبی خامنه‌ای عزیز باشم و بتوانم با دوربینم لحظه‌هایی از دیدارهای ایشان را ثبت کنم؛ توفیقی که اگر روزی قسمت شود، آن را نعمتی بزرگ از جانب خداوند خواهم دانست.

و کلام آخرم را با چند سلام پایان میدهم
سلام بر آن نگاه آرام، سلام بر آن لبخند پدرانه و سلام بر مردی که حتی پس از رفتنش، هنوز هم هر بار به یادش می‌افتم، همان آرامش لحظه دیدار دوباره در قلبم جاری می‌شود.


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید