قزوین_ شرط شهید شدن، شهید بودن است. اگر امروز بوی شهید از رفتار و اخلاق کسی استشمام شد، شهادت نصیبش می شود. تمام شهدا دارای این مشخصه هستند. این را حاج قاسم عزیزمان گفت. این جمله را بارها شنیدهام. برای من شهدا مصداق واقعی این گفتار هستند. دیروز مصداق عینی این جمله را در کلام یک بانوی صبور شنیدم.
فاطمه جهانبخشی، همسر شهید روحانی، محمدمهدی مهدیسیرت، که با کلامش فضای خاصی به دفتر خبرگزاری بسیج داد.
بانو از روزهای آشنایی با شهید گفت: ۲۶دی ماه ۹۳، آقا محمدمهدی به همراه خانواده به خواستگاری من آمد. فضای مراسم بسیار آرام بود و رفتار شهید با ما بسیار گرم بود انگار که سالهاست همه ما را میشناسد. حالا که به آن روز فکر میکنم با خودم میگویم انگار شهید مطمئن بود که این پیوند قطعی است.
شما همسفر من هستی تا رسیدن به خدا
پنجم اسفند سال ۹۳ همزمان با سالروز ولادت حضرت زینب(س) در فضایی بسیار ساده، در دفتر یکی از اساتید، ما به عقد یکدیگر درامدیم. همه مهمانها به منزل ایشان دعوت شدیم و وقتی رسیدیم، اذان مغرب بود و همه منتظر بودند عروس و داماد به جمعشان بپیوندند. اما مهدی گفت: «اول نماز بخونیم.» به اتاق رفتیم و اولین نماز دونفرهمان را با هم خواندیم. بعد از نماز، به من گفت با گوشیام به تلفن همراهش زنگ بزنم. من هم زنگ زدم، اما نمیدانستم برای چه این کار را میخواهد. وقتی صفحه گوشیاش روشن شد، دیدم اسم من را با عنوان «همسفر» ذخیره کرده است.
با تعجب پرسیدم: «چرا اسم من رو همسفر گذاشتی؟» گفت: «شما همسفر منی تا رسیدن به خدا.»
آن لحظه درست متوجه منظورش نشدم. فکر کردم شاید به این اسم علاقه دارد و برای همین آن را انتخاب کرده است. اما در تمام دوازده سال زندگی مشترکمان، اسم من در گوشیاش همان «همسفر» باقی ماند.
بانو در حالی که آنچه در آن روزها گذشته بود را بیان میکند، بغض سنگینی که در گلو نشسته را آرام فرومیخورد، چند لحظه مکث و دوباره ادامه میدهد؛
مهدی از همان بچگی روحیه خاصی داشت. آنطور که خودش برایم تعریف کرده بود، تا پنجششسالگی خیلی بازیگوش و شیطان بود، بهطوریکه شیطنتهایش در فامیل زبانزد شده بود. اما در کنار همه آن شیطنتهای کودکانه، از همان سنین پایین علاقه عجیبی به طلبگی داشت. تعریف میکرد که چادر مادربزرگش را برمیداشت، برای خودش عمامه درست میکرد و به مادربزرگش میگفت: «من برایت صحبت میکنم، تو هم گوش بده!»

خانهشان روبهروی مسجد بود و بخش زیادی از کودکیاش در مسجد و حیاط آن گذشت. خودش میگفت از دوران نوجوانی همراه چند نفر از دوستانش در مسجد فعالیت میکردند، کتاب میفروختند و بچهها را به مسجد دعوت میکردند. انگار از همان سالها دغدغهاش این بود که بچهها با مسجد مأنوس شوند و راهشان را از مسجد جدا نکنند.
وقتی دیپلم گرفت، تصمیمش را با پدر و مادرش در میان گذاشت. میخواست بهجای دانشگاه وارد حوزه علمیه شود. خانوادهاش در ابتدا مخالفت میکردند؛ چون تنها پسرشان بود و تصور میکردند دانشگاه میتواند آینده و موقعیت اجتماعی بهتری برایش فراهم کند. اما مهدی اصرار داشت که فضای دانشگاه را دوست ندارد و میخواهد طلبه شود. سرانجام با اصرارهای خودش و وساطت امام جماعت مسجد، خانواده رضایت دادند و سال ۱۳۸۹ وارد حوزه علمیه امام صادق(ع) قزوین شد.
بانو، هر از گاهی آرام به گوشهای خیره میشود، انگار خاطرات، یکی یکی برایش تداعی میشود و دوباره ادامه میدهد: از همان ابتدا به فضای طلبگی علاقه زیادی داشت. همحجرهایهایش تعریف میکردند که گاهی تا نزدیک صبح مینشست و کتابهای حدیث میخواند. حتی شبهای امتحان هم بعد از اینکه درسهایش را میخواند، دوباره سراغ کتابهای حدیث میرفت. چندین بار هم بهعنوان طلبه اخلاقی در حوزه علمیه امام صادق(ع) معرفی شده بود. برایش مهم بود که طلبگی فقط به درس خواندن محدود نشود و اخلاق و رفتارش هم با مسیری که انتخاب کرده بود، هماهنگ باشد.
مهدی بعد از حدود شش سال تحصیل در حوزه، تصمیم گرفت ازدواج کند. معیارهایش را به مادرش گفته بود و از او خواسته بود مورد مناسبی برایش پیدا کند. مادرش به مدرسه علمیه فاطمیه قزوین آمد، من آنجا درس میخواندم. معیارهای مهدی را با مدیر مدرسه در میان گذاشت و ایشان واسطه آشنایی ما شدند.
چند وقت پیش داشتم نوشتههای دوران مجردیام را مرور میکردم که به نوشتهای برخوردم. آنجا خطاب به حضرت زهرا(س) نوشته بودم اگر قرار است ازدواج کنم، همسری نصیبم شود که با هم همسفر باشیم و در مسیر رسیدن به خدا حرکت کنیم. وقتی آن نوشته را دوباره خواندم، با خودم گفتم خدا چطور این خواسته را در زندگیام چیده بود که واقعاً همان اتفاق افتاده بود.

بعد از شهادتش، مسجد هنوز نیمهکاره بود. یک روز گروهی از حشد شعبی عراق به آبیک آمدند و یکی از همراهانشان که از خادمان حرم امام حسین(ع) بود، به خانه ما آمد. وقتی خاطرات مهدی را شنید، گفت دوست دارد مسجدی را که او در ساختنش نقش داشته، ببیند.
وقتی به مسجد رسیدند، بقیه برای آوردن فرش و آماده کردن جایی برای نشستن رفتند. اما آن آقا به ورودی مسجد که رسید، کفشهایش را درآورد و جورابهایش را هم بیرون آورد. گفت نمیخواهد با کفش وارد شود، چون این مسجد او را به یاد مسجد مقدس جمکران میاندازد و احساس میکند وارد مسجد امام زمان(عج) شده است. او همانجا اعمال و آدابی را که در مسجد جمکران انجام میداد، بهجا آورد و گفت مهدی نام امام زمان(عج) را چنان با این مسجد گره زده که انسان با ورود به آن، به یاد حضرت میافتد.برای من شنیدن این حرفها خیلی معنا داشت. مهدی تمام تلاشش را کرده بود تا مسجد زنده بماند؛ حتی اگر ساختمانش هنوز کامل نشده بود.
نیمهشبهایی که به جمکران میرفتیم
وقتی در قم زندگی میکردیم، بعضی شبها، مهدی نزدیک ساعت دوازده شب میگفت میخواهد به جمکران برود. گاهی یکی دو ساعت آنجا میماند و برمیگشت. من از چهرهاش میفهمیدم که حال دلش بارانی بوده است.
پدرم به کرونا مبتلا شده بود و حدود یک ماه در بیمارستان بستری بود؛ هوشیاری نداشت و وضعیتش خیلی بد بود. ما هم کاری از دستمان برنمیآمد و واقعاً نگران بودیم. یکی از خاطرات آن شبها هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. آن زمان
در تمام آن یک ماه، مهدی شبها از من میخواست همراهش به جمکران برویم. آنجا روبهروی گنبد مینشستیم و به من میگفت: «هر چیزی میخوای، از امام زمانت بخواه. توی روایت داریم که حتی نمک سفرت رو هم از امام زمان بخواه.»
سه پسری که از او به یادگار ماندهاند
حاصل زندگی مشترک من و مهدی سه پسر است؛ احمدیاسین که یازده سال دارد، محمدناصح پنجساله و محمدسبحان که فقط سه روز پیش از چهلم پدرش به دنیا آمد.

فاطمه بانو به این قسمت صحبت هایش که رسید گریه امانش نداد و گفت: محمدسبحان هیچوقت فرصت نکرد طعم پدر داشتن را تجربه کند. با این حال، من مطمئنم که پدرش در آینده به شکل دیگری همراه او خواهد بود و یاد و راهی که از خودش بهجا گذاشته، میتواند بخشی از جای خالی او را برای فرزند کوچکم پر کند، هرچند میدانم هیچچیز جای حضور پدر را نمیگیرد.
محمدناصح هنوز کودک است، اما به شیوه خودش با نبودن پدر کنار میآید. تقریباً هر روز قاب عکس پدرش را برمیدارد و به برادر کوچکترش نشان میدهد و میگوید: «این بابامونه.» گاهی هم برای اینکه خودش و برادرش را آرام کند، حرفی میزند که من به او یاد ندادهام. زبانش را بچگانهتر میکند و میگوید: «داداشی، این بابامونه که شهید شده. مامان گفته همه اونایی که باباهاشون شهید میشه، آقای خامنهای میشه باباشون. غصه نخوریا؛ بابامون شهید شده، ولی یه بابای دیگه هم داریم؛ آقای خامنهای.»
هر بار این صحنه را میبینم، دلم میگیرد. او قاب عکس پدرش را به برادر کوچکترش نشان میدهد، انگار میخواهد به او بگوید که پدرش چه کسی بوده و چرا دیگر در کنارشان نیست. این کار تقریباً هر روز تکرار میشود، بیآنکه من از او خواسته باشم چنین کاری انجام دهد.
فاطمه بانو در حالیکه با اشتیاق از خوشبختیهایش در زندگی با یک شهید سخن میگوید، میرسد به این نقطه از خوبیها و حسنات همسر شهیدش، که او عاشق نماز بود و برای احیای نماز هر چه از دستش برمیآمد کوتاهی نمیکرد و دغدغه این را داشت که نماز باید به کودکان این سرزمین آموزش داده شود و با بهترین شکل ممکن اقامه شود.
آنقدر همسرم به نماز اهمیت میداد که آخرین لحظه زندگیش در قنوت نماز ظهر سپری شد. آخرین جملهای که بین ما رد و بدل شد، ظهر همان روزی بود که به شهادت رسید. دقیق یادم هست چند باری با من تماس گرفته بود اما گوشی دست محمدناصح بود و تماسها را رد کرده بود. خیلی اتفاقی گوشی را دست گرفتم و متوجه تماسها شدم و بلافاصله با شهید تماس گرفتم، بعد از سلام، پرسید «آبیک وقت اذان شده؟» گفتم بله و پرسیدم که آیا امروز به خانه برمیگردد؟ که آخرین جملهاش در پاسخ به این سوال بود با جمله «انشاا...». که گویا بیست دقیقه بعد از این مکالمه در حالت قنوت به شهادت رسید.

همسر شهید مهدی سیرت ادامه میدهد: وقتی به این سالها فکر میکنم، مهدی را در همه این خاطرات میبینم. در روزی که بعد از عقد، پیش از هر کاری گفت اول نماز بخوانیم، در نامی که برای من انتخاب کرده بود، در قرآنهایی که برای پسرمان پخش میکرد، در مسجد نیمهکارهای که حاضر نبود نماز جماعتش تعطیل بماند، و در نیمهشبهایی که برای دعا به جمکران میرفتیم.
مهدی به من گفته بود که همسفرش هستم، همسفر تا رسیدن به خدا. آن روز شاید نمیدانستم این جمله تا چه اندازه قرار است در زندگیمان معنا پیدا کند. حالا او در کنار ما نیست، اما نامی که برایم انتخاب کرده بود، هنوز در گوشی تلفنش باقی مانده است: «همسفر».
من ماندهام و سه پسرم؛ با خاطرات مردی که میخواست فرزندانش با قرآن بزرگ شوند، بچههای روستا راه مسجد را پیدا کنند و زندگیاش در مسیری بگذرد که خودش از همان ابتدا انتخاب کرده بود، مسیری برای رسیدن به خدا.
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰