پدرم خیلی وحشتزده شده بود و باورش نمیشد آنها دختران جوان را در این ولایت، از خانه همراه خود ببرند. گفت: «اجازه نمیدهم دخترم را ببرید. من را ببرید و دخترم را نبرید.» جواب آنها منفی بود. میگفتند که فقط چند تا سؤال داریم و او را رأس ساعت پنج تا شش عصر برمیگردانیم به منزل. پدرم با استدلالآوردن در پی آن بود که آنها را از این کار بازدارد؛ ولی اصرارهایش ثمری نداشت...
گوشت و پوستم با انقلاب عجین شده یک نوجوان ۱۳ ساله بودم که انقلاب را درک کردم برای انقلاب بهای زیادی پرداخته شده و آسان به دست نیامده است که تمام شود،انقلابی هستم و انقلابی خواهم ماند.