دلگویههای مادر شهید عباس پناهی؛
صدای هواپیماها که در آسمان روستا پیچید، صدیقه بانو نفس راحتی کشید؛ پسرش عباس بعد از ماهها خدمت، اتفاقاً همان روز به خانه آمده بود و مادر خیال میکرد حالا که جنگ شروع شده، دیگر فرزندش از خانه دور نمیشود. اما چند ساعت بیشتر طول نکشید که عباس تلویزیون را روشن کرد و خبر شهادت فرماندهان را شنید. مادر گفت: «عباس جان، نرو.» پدر گفت: «به هیچوجه نمیگذارم بروی.» اما عباس تصمیمش را گرفته بود: «هجده ماه است میخورم و میخوابم؛ الان به نیرو احتیاج دارند، باید بروم.» مادر نمیدانست این آخرین گفتوگویشان است؛ چند روز بعد، به استقبال پیکر پسرش رفت.
کد خبر: ۹۷۸۰۲۷۳ تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۶/۱۰