۱۲ / خرداد / ۱۴۰۵ - 02 June 2026
20:06
کد خبر : 9739267
۱۱:۰۰

۱۴۰۴/۱۰/۱۴
کلام امیر

خطبه ۱ نهج البلاغه

خطبه ۱ نهج البلاغه شامل یک دوره جهان‌بینی اسلامی است که از صفات کمال و جمال خداوند و دقایق عجیبی در این زمینه شروع می‌شود، سپس به مسئلۀ آفرینش جهان به‌طورکلی و بعد از آن آفرینش آسمان‌‌ها‌ و زمین و آنگاه آفرینش فرشتگان، سپس آفرینش آدم(علیه‌السلام)، داستان سجود فرشتگان، مخالفت ابلیس و هبوط آدم(علیه‌السلام) به زمین می‌پردازد.

در ادامۀ خطبه، امام علی (علیه‌السلام) از بعثت پیامبران و فلسفۀ آن و سرانجام از بعثت پیامبر اکرم (ص) و عظمت قرآن مجید و اهمیت سنت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) سخن می‌گوید و از میان دستور‌های اسلامی و به‌اصطلاح فروع دین، روی مسئلۀ حج به‌عنوان یک فریضه عظیم الهی و فلسفه و اسرار آن انگشت می‌گذارد، به‌طوری که توجه دقیق به محتوای این خطبه می‌تواند یک بینش جامع و کلی نسبت به مهمترین مسائل اسلامی به ما بدهد و بسیاری از مشکلات و پیچیدگی‌‌هایی را که در این مسائل وجود دارد، حل کند. ما این خطبه را به پانزده بخش تقسیم کرد‌ه‌ایم و هر بخشی جداگانه مورد بررسی و تفسیر قرار گرفته است.

خطبه ۱ نهج البلاغه

 

شرح خطبه ۱ نهج البلاغه
بخش اول

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَا یَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ وَ لَا یُحْصِی نَعْمَاءَهُ الْعَادُّونَ وَ لَا یُؤَدِّی حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ الَّذِی لَا یُدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا یَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ الَّذِی لَیْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ وَ لَا نَعْتٌ مَوْجُودٌ وَ لَا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُودٌ فَطَرَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ وَ نَشَرَ الرِّیَاحَ بِرَحْمَتِهِ وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أَرْضِهِ.

ترجمه

ستایش مخصوص خداوندی است که ستایشگران هرگز به مدح و ثنای او نمی‌رسند و حسابگران (زبردست) هرگز نعمت‌‌هایش را شماره نمی‌کنند و تلاشگران هرگز قادر به ادای حق او نیستند. همان خدایی که افکار بلند و ژرف‌اندیش، کنه ذاتش را درک نکند و غواصان هوشمند (دریای علوم و دانش‌‌ها) دسترسی به کمال هستی‌اش پیدا ننمایند، همان کسی که برای صفاتش حدی نیست و توصیفی برای بیان اوصافش وجود ندارد و نه وقت معینی و نه سرآمد مشخصی برای ذات پاک اوست. مخلوقات را با قدرتش آفرید و باد‌ها را با رحمتش به حرکت درآورد و گسترش داد و لرزش و اضطراب زمین را به‌وسیلۀ کوه‌‌ها آرام ساخت.

تفسیر

یک نگاه کوتاه به این فراز از خطبه نشان می‌دهد که امیرمؤمنان علی(علیه‌السلام) دوازده وصف از اوصاف الهی را با انسجام زیبا و نظام جالبی بیان کرده است: در مرحلۀ اول نشان می‌دهد که چگونه بندگان در مقام مدح و ثنا و شکر خداوند در عمل ناتوانند (در این مرحله به سه وصف اشاره شده است). در مرحلۀ دوم این حقیقت را بیان می‌کند که از نظر اندیشه نیز چگونه انسان‌‌ها‌ از درک عظمت و کنه ذات او عاجزند (در این مرحله به دو وصف اشاره شده است).

در مرحلۀ سوم دلیل این مطلب را بازگو می‌کند که ذات پاک او از هر نظر نامحدود و طبعاً نعمت‌‌هایش نیز بی‌پایان است و عجز ما از درک ذاتش یا ادای حقّش درست به همین دلیل است (در این مرحله به چهار وصف اشاره می‌فرماید). سرانجام در مرحلۀ چهارم به جهان آفرینش و مخلوقات او باز می‌گردد، گویی می‌خواهد این حقیقت را بیان کند که ذات پاکش را تن‌ها از این طریق باید شناخت و این حداکثر توان و قدرت ماست (و در این قسمت به سه وصف از اوصاف فعل او اشاره شده است). ‌این‌‌ها گواهی می‌دهد که این معلم بزرگ عالم بشریت تعبیراتی را که در خطبۀ بلند خود انتخاب فرموده، همه حساب‌ شده و روی نظام خاصی بوده است.

با این نگاه اجمالی به تفسیر اوصاف دوازده‌گانۀ بالا باز می‌گردیم: امام(علیه‌السلام) سخن را از حمد و ثنای الهی شروع می‌کند و در برابر آن اظهار عجز کرده، می‌گوید: «ستایش مخصوص خداوندی است که ستایشگران از مدح و ثنای او عاجز و ناتوانند» (الحمد للّه الّذی لا یبلغ مدحته القائلون)؛ چراکه اوصاف «کمال» و «جمال» او از حد بیرون است. آنچه انسان‌‌ها‌ و فرشتگان از حمد و مدح او گویند، به مقدار معرفت و شناخت خودشان از آن ذات بی‌مثال است نه به مقدار کمالات او. هنگامی که شخص پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) که بزرگترین پیامبر الهی است، مطابق حدیث مشهور اظهار عجز از معرفت خالق متعال می‌کند و نغمۀ «ما عرفناک حقّ معرفتک» را سر می‌دهد، دیگران چگونه می‌توانند دعوی معرفت او کنند؟

و هنگامی که انسان از معرفت او عاجز باشد، چگونه می‌تواند حق حمد و ستایش او را به جا آورد؟ بنابراین بالاترین حد «حمد» ما همان است که مولا فرموده؛ یعنی اظهار عجز و ناتوانی در برابر حمد و ثنای او کردن و اعتراف به اینکه هیچ گویند‌ه‌ای توانایی ندارد که بر قلۀ حمد و ثنایش عروج کند. در توصیف دوم می‌فرماید: «و حسابگران (زبردست) هرگز نتوانند نعمت‌هایش را شماره کنند» (و لا یحصی نعمائه العادّون)؛ زیرا نعمت‌های مادی و معنوی، ظاهری و باطنی، فردی و جمعی او از آن برتر و بیشتر است که قابل احصاء باشد.

بدن یک انسان از سلول‌ها و یاخته‌‌های بی‌حد و حصری تشکیل شده (۱۰ میلیون میلیارد به‌طور متوسط!) که هرکدام یک موجود زنده است با ساختمان پیچیده‌اش و هریک نعمتی است از نعمت‌های پروردگار که شمارش آن‌‌ها‌ در ده‌ها هزار سال نیز ممکن نیست. وقتی انسان نتواند تنها این بخش کوچک از نعمت‌های الهی را شماره کند، چگونه می‌تواند آن همه نعمت‌های بیرونی، چه در جنبه‌‌های مادی یا معنوی را شمارش کند؟ اصولاً ما از همه نعمت‌های او آگاه نیستیم که بخواهیم آن‌‌ها‌ را شماره کنیم.

بسیاری از نعمت‌های او سراسر وجود ما را احاطه کرده و چون هرگز از ما سلب نمی‌شود، پی به وجود آن‌‌ها‌ نمی بریم (زیرا وجود نعمت همیشه بعد از فقدان آن شناخته می‌شود). اضافه بر این، هرقدر دامنۀ علم و دانش انسان توسعه می‌یابد، به مواهب جدید و نعمت‌های تاز‌ه‌ای از خداوند دست می‌یابد. بااین‌حال باید قبول کرد، همان گونه که مولا می‌فرماید، حسابگران قادر به احصاء نعمت‌های او نیستند! این جمله می‌تواند به منزلۀ علتی برای جمله قبل باشد؛ زیرا وقتی نتوان نعمت‌های او را احصا کرد، چگونه می‌توان مدح و ستایش و حمد او را به جا آورد؟ گرچه متأسفانه گروهی از بی‌خبران و ستمگران، بسیاری از نعمت‌های او را به‌صورت انحصاری درآورده یا از طریق اسراف و تبذیر بر باد داده‌اند و گروهی از خلق خدا را به زحمت افکنده‌اند؛ ولی ‌این‌‌ها هرگز دلیل بر محدودیت نعمت‌های او نیست.

در سومین توصیف می‌فرماید: «و تلاشگران و کوشش‌کنندگان حق او را ادا نمی‌کنند (هرچند خود را به تعب بیفکنند)» (و لا یؤدّی حقّه المجتهدون) .این جمله درحقیقت نتیجه‌ای است از جملۀ سابق؛ زیرا وقتی نتوان نعمت‌های او را احصا کرد، چگونه می‌توان حق او را ادا نمود؟ و به تعبیر دیگر حق او به‌اندازۀ عظمت ذات اوست و شکر و حمد ما به مقدار توان ناچیز ماست و به همین دلیل این، جوابگوی آن نخواهد بود. نه تنها در مقام عمل از مدح و ثنا و ادای حق او عاجزند که در مقام اندیشه و تفکر نیز از درک ذاتش ناتوانند.

به همین دلیل در ادامه این سخن، ضمن بیان دو وصف دیگر، می‌فرماید: «همان خدایی که افکار بلند و ژرف‌اندیش، کنه ذاتش را درک نکنند و غواصان هوشمند دریای علوم و دانش‌ها، دسترسی به کمال هستیش پیدا ننمایند» (الّذی لا یدرکه بعد الهمم و لا یناله غوص الفطن). تعبیر به «بعد الهمم و غوص الفطن» گویا اشاره به این حقیقت است که اگر افکار بلند در قوس صعودی و اندیشه‌‌های قوی در قوس نزولی حرکت کنند، هیچ‌یک به جایی نمی‌رسند و از درک کنه ذاتش عاجز و ناتوانند. سپس در ادامۀ این سخن، خود امام(علیه‌السلام) به دلیل آن پرداخته که چرا انسان‌‌ها‌ از درک کنه ذاتش عاجز و ناتوانند؟

می‌فرماید: «او کسی است که برای صفاتش حدی نیست و توصیفی برای بیان اوصافش وجود ندارد و نه وقت معینی و نه سرآمد مشخصی برای ذات پاک اوست!» (الّذی لیس لصفته حدّ محدود و لا نعت موجود و لا وقت معدود و لا أجل ممدود). یعنی چگونه ما می‌توانیم به کنه ذاتش برسیم درحالی‌که فکر ما بلکه تمام هستی ما محدود است و جز اشیای محدود را درک نمی‌کند؛ حال آنکه ذات خدا از هر نظر نامحدود و صفات بی‌پایانش از ازل تا ابد را گرفته، نه حدی دارد، نه توصیف قابل درکی و نه آغاز و نه پایانی. نه تنها ذات او که صفات او نیز نامحدود است.

علمش نامحدود است و قدرتش بی‌پایان؛ چراکه همه ‌این‌‌ها عین ذات نامحدود اوست. پس از اشار‌ه‌ای که در جمله‌‌های سابق به صفات جمال و جلال خدا (صفات ثبوتی و سلبی) آمد، به گوشه‌ای از صفات فعل پروردگار اشاره کرده، می‌فرماید: «مخلوقات را با قدرتش آفرید و باد‌ها را با رحمتش به حرکت درآورد و گسترش داد و لرزش و اضطراب زمین را به‌وسیلۀ کوه‌ها برطرف ساخت.» (فطر الخلائق بقدرته و نشر الرّیاح برحمته و وتّد بالصّخور میدان أرضه)

بخش دوم

أَوَّلُ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ وَ کَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِیقُ بِهِ وَ کَمَالُ التَّصْدِیقِ بِهِ تَوْحِیدُهُ وَ کَمَالُ تَوْحِیدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَهِ کُلِّ صِفَهٍ أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَهِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَهِ فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ.

ترجمه

سرآغاز دین، معرفت و شناخت اوست و کمال معرفتش تصدیق به ذات پاک اوست و کمال تصدیق به او همان توحید اوست و کمال توحیدش، اخلاص برای اوست و کمال اخلاص برای او، نفی صفات ممکنات از اوست؛ چراکه هر صفتی (از این صفات) گواهی می‌دهد که غیر از موصوف است و هر موصوفی (از ممکنات) شهادت می‌دهد که غیر از صفت است، پس هرکس خداوند سبحان را (با صفاتی همچون صفات مخلوقات) توصیف کند، او را با امور دیگری قرین ساخته و آن کس که او را با چیز دیگری قرین کند، دوگانگی در ذات او قائل شده و کسی که دوگانگی برای او قائل شود، اجزایی برای او پنداشته و هرکس برای او اجزایی قائل شود، به‌راستی او را نشناخته است و کسی که او را نشناسد، به او اشاره می‌کند و هرکس به او اشاره کند، او را محدود شمرده و هرکس او را محدود بداند، او را به شمارش در آورده است (و در وادی شرک سرگردان شده است)!

تفسیر

توحید ذات و صفات خداوند

این فراز در حقیقت یک دورۀ کامل خداشناسی است. امیرمؤمنان (علیه‌السلام) در این بخش، در عبارات بسیار کوتاه و فشرده و پُرمعنی، به‌گونه‌ای خداوند را معرفی فرموده که از آن بالاتر تصور نمی‌شود و اگر تمام درس‌های توحید و خداشناسی را جمع کنیم، چیزی فراتر از آن نخواهد بود. در این فراز پنج مرحله برای معرفت و شناخت خداوند ذکر فرموده که می‌توان آن‌‌ها‌ را این‌گونه خلاصه کرد:

شناخت اجمالی و ناقص
شناخت تفصیلی
مقام توحید ذات و صفات
مقام اخلاص
مقام نفی تشبیه

در آغاز می‌فرماید: «سرآغاز دین معرفت و شناخت خداست» (أوّل الدّین معرفته) .بدون شک دین در اینجا به‌معنی مجموعۀ عقاید و وظایف الهی و اعمال و اخلاق است و روشن است که سرآغاز این مجموعه و پایۀ اصلی آن «معرفه‌اللّه» می‌باشد؛ بنابراین شناخت خدا هم گام اول است و هم پایۀ اصلی برای تمام اصول و فروع دین که بدون آن، این درخت پربار هرگز به ثمر نمی‌نشیند.

اشتباه بزرگی است که بعضی‌‌ها پنداشته‌اند قبل از معرفت خدا، چیز دیگری نیز وجود دارد و آن مسئلۀ تحقیق دربارۀ دین و وجوب مطالعه و نظر است؛ زیرا وجوب تحقیق از اولین واجبات است ولی شناخت خدا اولین پایۀ دین است یا به تعبیر دیگر تحقیق مقدّمه است و شناخت خداوند نخستین مرحلۀ ذی‌المقدمه.

در مرحلۀ بعد می‌فرماید: «کمال معرفت و شناخت خداوند تصدیق به ذات پاک اوست» (و کمال معرفته التّصدیق به) .در اینکه چه تفاوتی میان تصدیق و معرفت است، تفسیر‌های مختلفی وجود دارد. نخست اینکه منظور از معرفت در اینجا شناخت فطری و مراد از تصدیق شناخت علمی و استدلالی است. یا اینکه منظور از معرفت، معرفت و شناخت اجمالی است و مقصود از تصدیق، معرفت و شناخت تفصیلی است، یا اینکه معرفت، اشاره به علم و آگاهی نسبت به خداوند است؛ ولی تصدیق اشاره به ایمان است؛ زیرا می‌دانیم علم از ایمان جداست. ممکن است انسان به چیزی یقین داشته باشد؛ ولی ایمان قلبی که عبارت است از تسلیم در برابر آن و به رسمیت‌شناختن در درون دل یا به تعبیری دیگر اعتقاد به آن نداشته باشد.

در مرحلۀ سوم می‌فرماید: «کمال تصدیق به ذات پاک او همان توحید اوست» (و کمال التّصدیق به توحیده) . بدون شک هنگامی که انسان خدا را با معرفت تفصیلی یا به تعبیری دیگر با استدلال و بر‌هان شناخت، هنوز به مرحلۀ توحید کامل نرسیده است. توحید کامل آن است که ذات او را از هرگونه شبیه و نظیر و مانند، پاک و منزه بداند.

سپس به مرحلۀ چهارم گام می‌نهد که مرحلۀ اخلاص است و می‌فرماید: «و کمال توحیدش اخلاص برای اوست» (و کمال توحیده الاخلاص له) .اخلاص از مادۀ خلوص به معنای خالص‌کردن و تصفیه‌نمودن و از غیر، پاک‌کردن است. در اینکه منظور از اخلاص در اینجا اخلاص عملی یا قلبی یا اعتقادی است، در میان مفسران نهج‌ البلاغه گفتگوست. تنها مفهومی که مناسب آن است، خالص‌ساختن اعتقاد نسبت به پروردگار است؛ یعنی او را از هر نظر یگانه و یکتا، بی‌نظیر و بی‌شبیه‌دانستن و از اجزای ترکیبی پاک و منزه‌شمردن.

در جملۀ پنجم، خود امام(علیه‌السلام) به این معنی اشاره فرموده و با تعبیر زیبایی آن را توضیح داده است، می‌فرماید: «کمال اخلاص برای او، نفی صفات ممکنات از اوست.» (و کمال الاخلاص له نفی الصّفات عنه)

به تعبیر دیگر، در مرحلۀ قبل، سخن از اخلاص به‌طور اجمال بود و در اینجا که اخلاص به مرحلۀ کمال می‌رسد، جنبه تفصیلی پیدا می‌کند و دقیقاً روشن می‌شود که برای اخلاص در توحید باید هرگونه صفاتی را که مخلوق دارد از او نفی کرد، خواه این صفت، داشتن اجزای ترکیبی باشد یا غیر آن.

چه اینکه می‌دانیم تمام ممکنات حتی عقول و نفوس مجرده نیز در واقع مرکبند (حداقل ترکیبی از وجود و ماهیت) حتی مجردات؛ یعنی موجودات ما فوق ماده نیز از این ترکیب برکنار نیستند و اما موجودات مادی، همه دارای اجزای خارجی می‌باشند؛ ولی ذات پاک خداوند نه اجزای خارجی دارد و نه اجزای عقلی، نه در خارج قابل تجزیه است و نه در فهم و درک ما و کسی که به این حقیقت توجه نکند، توحید خالص را نیافته است.

سپس در ادامۀ این سخن و تکمیل آن، جمله‌هایی بسیار کوتاه و پرمعنی بر آن می‌افزاید و می‌فرماید: «هرکس خداوند سبحان را (با صفاتی همچون صفات مخلوقات) توصیف کند، او را با امور دیگری قرین دانسته و آن کس که او را با چیز دیگری قرین کند، دوگانگی در ذات او قائل شده و کسی که دوگانگی برای او قائل شود، اجزایی برای او پنداشته و هرکس برای او اجزایی قائل شود، به‌راستی او را نشناخته است!» (فمن وصف اللّه سبحانه فقد قرنه و من قرنه فقد ثنّاه و من ثنّاه فقد جزّاه و من جزّاه فقد جهله)

در واقع کلام امام(علیه‌السلام) ناظر به این معنی است که اثبات صفاتی همانند مخلوقات، برای خدا لازمه‌اش ترکیب در وجود مقدس اوست، یعنی همان گونه که انسان ترکیبی از ذات و صفات است، او نیز باید چنین باشد و این معنی با واجب‌الوجودبودن سازگار نیست؛ زیرا هر مرکبی نیاز به اجزای خود دارد و نیازداشتن (فقر) با واجب‌الوجودبودن سازگار نیست.

در ادامۀ این سخن و تکمیل آن می‌فرماید: «کسی که خدا را نشناسد به او اشاره می‌کند و هرکس به سوی او اشاره کند او را محدود شمرده و هرکس او را محدود بداند، او را به شمارش درآورده است و در وادی شرک سرگردان شده است» (و من جهله فقد اشار الیه، و من اشار الیه فقد حدّه، و من حدّه فقد عدّه) .در اینکه منظور از «اشاره به سوی خدا» در اینجا چیست، دو احتمال وجود دارد: نخست اینکه منظور اشارۀ عقلی باشد و دیگر اینکه هم اشارۀ عقلی را شامل بشود و هم اشاره حسی را.

توضیح اینکه هنگامی که انسان خدا را با آن حقیقت نامحدود و بیکران و نامتناهیش نشناسد، در ذهن خود مفهوم محدود خاصی برای وی در نظر می‌گیرد و به تعبیر دیگر با اشارۀ عقلی به او اشاره می‌کند. در این حالت طبعاً او را محدود دانسته؛ چراکه نامحدود و نامتناهی برای انسانی که خود محدود و متناهی است، قابل‌ِدرک و تصور نیست. انسان چیزی را درک می‌کند که به آن احاطه پیدا کند و در فکر محدود او بگنجد و چنین چیزی حتما موجود محدودی است.

بخش سوم

وَ مَنْ قَالَ فِیمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ وَ مَنْ قَالَ عَلَامَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ: کَائِنٌ لَا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لَا عَنْ عَدَمٍ مَعَ کُلِّ شَیْءٍ لَا بِمُقَارَنَهٍ وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ لَا بِمُزَایَلَهٍ فَاعِلٌ لَا بِمَعْنَى الْحَرَکَاتِ وَ الْآلَهِ بَصِیرٌ إِذْ لَا مَنْظُورَ إِلَیْهِ مِنْ خَلْقِهِ مُتَوَحِّدٌ إِذْ لَا سَکَنَ یَسْتَأْنِسُ بِهِ وَ لَا یَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ.

ترجمه

«و هرکس بگوید خدا در چیست؟ او را در ضمن چیزی پنداشته و هرکس بپرسد بر روی چه قرار دارد؟ جایی را از او خالی دانسته. همواره بوده است و از چیزی به وجود نیامده. وجودی است که سابقۀ عدم برای او نیست. با همه چیز همراه است؛ اما نه اینکه قرین آن باشد و با همه چیز مغایر است؛ اما نه اینکه از آن بیگانه و جدا باشد. او انجام دهندۀ (هر کاری) است؛ اما نه به آن معنی که حرکات و ابزاری داشته باشد. بیناست حتی در آن زمان که موجود قابل رؤیتی از خلقش وجود نداشته است. یگانه و تنهاست؛ زیرا کسی نیست که با او انس گیرد و از فقدانش ناراحت و متوحش شود.»

تفسیر 

هیچ‌چیز همانند او نیست!

امام(علیه‌السلام) در این بخش از خطبه، انگشت روی نقاط بسیار حساس و دقیق و ظریفی از مباحث توحیدی گذاشته و در عباراتی کوتاه و پُرمعنی پنج نکته را بیان می‌فرماید:

نخست نامحدودبودن ذات پاکش از نظر مکان یا به تعبیری دیگر برتر از مکان‌بودنش را بیان می‌کند، می‌فرماید: «کسانی که سؤال کنند و بگویند خدا در چیست، او را در ضمن موجودات پنداشته‌اند» (و من قال فیم؟ فقد ضمّنه)؛ زیرا واژۀ «فی» (و معادل فارسی آن «در») در جایی به‌کار می‌رود که موجودی ظرف وجود دیگری شود و بر آن احاطه داشته باشد؛ مانند بودن انسان در خانه، یا گل در باغ و یا حتی گلاب در لابه‌لای ذرات گلبرگ‌ها و نتیجۀ آن محدودبودن ذات اوست و همان گونه که در بالا نیز اشاره شد، تمام دلایل توحید نشان می‌دهد که ذات او نامحدود از هر جهت است.

در بخش دیگری به نامحدودبودن او از نظر افق زمان اشاره می‌کند و ازلیت او را شرح می‌دهد، می‌گوید: «او وجودی است که همواره بوده و از چیزی به وجود نیامده است» (کائن لا عن حدث) .«و موجودی است که هرگز سابقه عدم ندارد» (موجود لا عن عدم) .به این ترتیب با همۀ مخلوقات متفاوت است؛ زیرا آن‌‌ها‌ همه، سابقۀ حدوث و عدم دارند. تنها وجودی که دارای این سابقه نیست، ذات پاک اوست و اصولاً به‌کاربردن واژه‌‌های «کائن» و «موجود» بدون آنکه مفهومش از صفات مخلوقات و سابقۀ عدم پیراسته شود، امکان‌پذیر نیست.

در جملۀ بعد اشارۀ بسیار لطیفی به چگونگی رابطۀ مخلوقات با خالق و ممکنات با واجب‌الوجود کرده، می‌فرماید: «او با همه چیز است، اما نه اینکه قرین آن‌‌ها‌ باشد و غیر همه چیز است؛ اما نه اینکه از آن‌‌ها‌ بیگانه و جدا باشد» (مع کلّ شیء لا بمقارنه و غیر کلّ شیء لا بمزایله) .بسیاری از مردم و حتی بسیاری از فلاسفه و دانشمندان رابطۀ خداوند را با موجودات، رابطۀ دو وجود مستقل با یکدیگر پنداشته‌اند که یکی، مخلوق دیگری است. مثل اینکه شعلۀ عظیمی وجود داشته باشد و شمع کوچکی را با آن روشن کنیم؛ درحالی‌که حقیقت چیز دیگری است.

تفاوت مخلوق و خالق تفاوت یک وجود ضعیف و قوی نیست؛ بلکه تفاوت، تفاوت یک وجود مستقل در تمام جهات و یک وجود وابسته است. تمام عالم هستی به او وابسته است و لحظه به لحظه، نور وجود را از او می‌گیرد. خداوند از عالم هستی جدا نیست و درعینِ‌حال عین موجودات نیز نمی‌باشد (آن چنان که قائلین به وحدت وجود و موجود از صوفیه پنداشته‌اند) و توحید واقعی منوط به درک این حقیقت است.

در جملۀ بعد به یکی دیگر از صفات ذات پاک او اشاره کرده، می‌فرماید: «او فاعل و انجام دهندۀ (کار‌ها) است ولی نه به‌معنای استفاده از حرکات و آلات» (فاعل لا بمعنی الحرکات و الآله) .ازآنجاکه خداوند نه جسم دارد و نه حد و حدودی برای قدرت اوست، فاعلیتش هرگز به‌معنای انجام حرکتی نیست و نیز به‌خاطر قدرت نامحدودش نیاز به ابزار و آلاتی ندارد.

در جملۀ بعد می‌افزاید: «او بینا بود، در آن زمان که حتی موجود قابل رؤیتی از خلقش وجود نداشت» (بصیر اذ لا منظور الیه من خلقه) .درست است که «بصیر» به معنای بینا، از ماده «بصر»به‌معنای چشم گرفته شده است؛ ولی در مورد خداوند هرگز به‌معنای حقیقی به‌کار نمی رود یا به تعبیر دیگر مجازی است بالاتر از حقیقت. بصیربودن خداوند به‌معنای آگاهی او از تمام اشیایی است که قابل رؤیت است و حتی قبل از آنکه اشیای قابل رؤیت آفریده شوند، بصیر بود.

در آخرین جمله از فراز موردِبحث، اشاره به وحدانیت ذات پاک او در برابر داشتن انیس و مونس می‌کند و می‌فرماید: «او تنها است زیرا کسی وجود ندارد تا با او انس گیرد و از فقدانش متوحش و ناراحت گردد» (متوحّد اذ لا سکن یستأنس به و لا یستوحش لفقده.) توضیح اینکه انسان‌‌ها‌ و همچنین موجودات زنده دیگر، به حکم اینکه قدرتشان برای جلب منافع و دفع ضرر‌ها و زیان‌‌ها‌ محدود است، ناچارند از همنوعان خود و احیاناً از غیر همنوع، کمک بگیرند تا در برابر خطراتی که آن‌‌ها‌ را تهدید می‌کند، احساس امنیت کنند.

اینجاست که تنهایی برای انسان وحشتناک است و بودن افراد دیگر در کنارش آرامبخش، مخصوصاً به هنگام هجوم خطرات و آفات و بلا‌ها و بیماری‌ها و گاه این انسان کوته‌فکر خدا را با خود قیاس می‌کند و تعجب می‌کند چگونه قبل از آفرینش مخلوقات تنها بود، چگونه انیس و مونسی ندارد و چگونه در عین تنهایی احساس آرامش می‌کند؟!

بخش چهارم

أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشَاءً وَ ابْتَدَأَهُ ابْتِدَاءً بِلَا رَوِیَّهٍ أَجَالَهَا وَ لَا تَجْرِبَهٍ اسْتَفَادَهَا وَ لَا حَرَکَهٍ أَحْدَثَهَا وَ لَا هَمَامَهِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فِیهَا أَحَالَ الْأَشْیَاءَ لِأَوْقَاتِهَا وَ [لَاءَمَ] لَأَمَ بَیْنَ مُخْتَلِفَاتِهَا وَ غَرَّزَ غَرَائِزَهَا وَ أَلْزَمَهَا أَشْبَاحَهَا عَالِماً بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا مُحِیطاً بِحُدُودِهَا وَ انْتِهَائِهَا عَارِفاً بِقَرَائِنِهَا وَ أَحْنَائِهَا.

ترجمه

آفرینش را بدون نیاز به اندیشه و فکر و استفاده از تجربه و بی‌آنکه حرکتی ایجاد کند و دربارۀ تصمیمی بیندیشد، ایجاد کرد و آغاز نمود. خلقت هر موجودی را به وقت خاصش موکول کرد، موجودات گوناگون را با یکدیگر التیام داد و به هرکدام طبیعتی مخصوص و غریز‌ه‌ای ویژه بخشید و صفات ویژۀ آن‌‌ها‌ را همراهشان ساخت و پیش از آنکه آن‌‌ها‌ را بیافریند، از همۀ آن‌‌ها‌ آگاه بود و به حدود و پایان آن‌‌ها‌ احاطه داشت و از جمیع لوازم و تمام جوانب آن‌‌ها‌ با خبر بود.

تفسیر 

آغاز سخن دربارۀ آفرینش جهان!

در آغاز می‌فرماید: «آفرینش را بدون نیاز به اندیشه و فکر و استفاده از تجربه و بی‌آنکه حرکتی ایجاد کند و دربارۀ تصمیمی بیندیشد، ایجاد کرد و آغاز نمود.» (أنشأ الخلق إنشاء و ابتدأه ابتداء بلا رویّه أجال‌ها و لا تجربه استفاد‌ها و لا حرکه أحدث‌ها و لا همامه نفس اضطرب فیها)

در اینجا امام(علیه‌السلام) آفرینش الهی را از کار‌های مخلوقات به‌کلی جدا می‌شمرد؛ چراکه مثلاً انسان هنگامی که می‌خواهد کاری را انجام دهد، اگر مسبوق به سابقه‌ای نباشد، دربارۀ آن می‌اندیشد و با ابتکار خود به سراغ آن می‌رود و اگر مسبوق به سابقه‌ای باشد، از تجارب دیگران یا از تجارب خودش بهره‌گیری می‌کند و گاه در درون ذهن او حرکت گسترد‌ه‌ای در اندیشه‌‌ها پیدا می‌شود، روی مقدمات مسأله می‌اندیشد و از آن به سراغ نتیجه‌‌ها می‌رود و گاه در تردید و تزلزل باقی می‌ماند و سرانجام یک طرف را انتخاب کرده به پیش می‌رود.

سپس به چگونگی آفرینش موجودات و تدبیر الهی در پیدایش اشیا طبق برنامۀ منظم و دقیق و نظم و ترتیب حساب‌شده اشاره کرده، می‌فرماید: «خداوند آفرینش هر موجودی را به وقت خاصش موکول کرد (چراکه آفرینش او تدریجی و روی برنامۀ زمان‌بندی‌شده بود تا عظمت تدبیر و قدرت بی‌نظیر خویش را آشکارتر سازد)» (احال الاشیاء لاوقاتها) . بعد از مسئلۀ زمان‌بندی‌بودن آفرینش موجودات، به نظام خاص داخلی و ترکیبی آن‌‌ها‌ اشاره کرده و می‌فرماید: «موجودات گوناگون را با یکدیگر التیام داد و در میان اشیای متضاد، آشتی برقرار کرد» (و لام بین مختلفات‌ها)

این از عجایب عالم آفرینش است که خداوند اشیا و موجودات مختلف را آن‌چنان به هم پیوسته و التیام داده که گویی همه یک چیزند. سرد و گرم، تاریک و نورانی، مرگ و زندگی و آب و آتش را به هم التیام داده است. در شجر اخضر (درخت سبز) نار و آتش آفریده و وجود انسان و حیوان و گیاه را ترکیبی از مواد کاملاً مختلف، با طبایع گوناگون خلق کرده است و حتی میان روح و جسم که از دو عالم مختلفند، یکی مجرد و نورانی و فوق‌العاده لطیف و دیگری مادی و ظلمانی و تاریک و خشن، پیوند عمیقی برقرار ساخت.

سپس می‌افزاید: «خداوند غرایز و طبایع آن‌‌ها‌ را در آن‌‌ها‌ قرار داد و به هرکدام طبیعتی مخصوص به خود و غریز‌ه‌ای ویژۀ آن بخشید» (و غرّز غرائز‌ها). این درحقیقت یکی از حکمت‌های بالغۀ الهی است که آنچه را از هر موجودی انتظار می‌رود، به‌صورت طبیعی و خودجوش در آن آفریده تا بدون نیاز به محرک دیگر در آن مسیر به راه افتد و از درون ذاتش برای برنامۀ ویژه‌اش هدایت شود که اگر این انگیزه‌‌های درون ذاتی، در موجودات نبود، آثار اشیا دوام نداشت و نابسامانی و بی‌نظمی بر آن‌‌ها‌ حاکم می‌شد.

در آخرین جمله از فراز موردِبحث می‌فرماید: «صفات ویژۀ آن‌‌ها‌ را همراهشان ساخت» (و الزمها أشباحها). مفسران نهج‌ البلاغه دو تفسیر متفاوت برای این جمله بیان کرده‌اند. بعضی گفته‌اند که منظور وجود تشخصات ویژه برای هر موجودی است؛ یعنی خداوند به هر موجودی ویژگی‌هایی داد و بعد از آنکه در علم خداوند جنبۀ کلیت داشتند، در خارج به‌صورت جزئیات و اشخاص درآمدند.

بخش پنجم

ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ فَتْقَ الْأَجْوَاءِ وَ شَقَّ الْأَرْجَاءِ وَ سَکَائِکَ الْهَوَاءِ.

ترجمه

سپس خداوند سبحان طبقات جو را از هم گشود و اطراف آن را باز کرد و فضا‌های خالی ایجاد نمود!

تفسیر 

چگونگی آغاز آفرینش جهان!

در نخستین جمله از عبارت موردِبحث، به سراغ آغاز آفرینش می‌رود و با اشاره به خلقت فضا می‌فرماید: «سپس خداوند سبحان طبقات جو را از هم گشود و فضا را ایجاد کرد» (ثمّ انشأ سبحانه فتق الاجواء). «و اطراف آن را از هم باز نمود» (و شقّ الارجاء). «و نیز طبقات فضا و هوا را به وجود آورد» (و سکائک الهواء). در قسمت اول، اشاره به گشودن فضا و در قسمت دوم، ایجاد اطراف و جوانب آن و در قسمت سوم، اشاره به طبقات آن شده است. تمام این جمله‌‌ها نشان می‌دهد که نخستین آفرینش در جهان ماده، آفرینش فضای جهان بوده است.

فضایی که استعداد پذیرش کرات آسمانی و منظومه‌‌ها و کهکشان‌‌ها‌ را داشته باشد. درست همانند صفحۀ کاغذ وسیعی که نقاش چیره‌دست، قبلاً برای کشیدن نقش آماده می‌کند. از اینجا روشن می‌شود، کلمۀ «ثمّ» در اینجا به‌معنی ترتیب تکوینی نیست؛ بلکه ترتیب و تأخیر بیانی است؛ زیرا در جمله‌‌های قبل اشاره به آفرینش انواع موجودات و کائنات شده است و به‌یقین آفرینش فضا و سپس کرات آسمانی و زمین بعد از آن نمی‌تواند باشد.

بخش ششم

فَأَجْرَى فِیهَا مَاءً مُتَلَاطِماً تَیَّارُهُ مُتَرَاکِماً زَخَّارُهُ حَمَلَهُ عَلَى مَتْنِ الرِّیحِ الْعَاصِفَهِ وَ الزَّعْزَعِ الْقَاصِفَهِ فَأَمَرَهَا بِرَدِّهِ وَ سَلَّطَهَا عَلَى شَدِّهِ وَ قَرَنَهَا إِلَى حَدِّهِ الْهَوَاءُ مِنْ تَحْتِهَا فَتِیقٌ وَ الْمَاءُ مِنْ فَوْقِهَا دَفِیقٌ.

ترجمه

سپس خداوند در آن (فضای عظیم) آبی جاری ساخت که امواج متلاطم و متراکم داشت و آن را بر پشت تندبادی شدید و طوفانی کوبنده و شکننده سوار کرد. سپس باد را به بازگرداندن آن امواج فرمان داد و بر نگهداری‌اش مسلط ساخت و تا حدی که لازم بود، آن دو را باهم مقرون ساخت، فضای خالی در زیر آن گشوده شده بود و آب در بالای آن در حرکت سریع قرار داشت.

تفسیر 

نخستین مخلوق، آب بود.

آنچه از کلمات مولا امیرمؤمنان علی(علیه‌السلام) در این بخش از کلماتش و بخش آینده در توضیح چگونگی پیدایش جهان استفاده می‌شود، این است که خداوند در آغاز، آبیا به تعبیر دیگر مایعی همانند آب آفرید و آن را بر پشت تندبادی سوار کرد، این تندباد مأمور بود آن مایع را کاملاً حفظ کند و از پراکندگی آن جلوگیری نماید و در حدود و مرز‌هایش متوقف سازد. سپس تندباد دیگری برانگیخت که کارش ایجاد امواج در آن مایع عظیم و گسترده بود و آن تندباد، امواج عظیم آب را عظیم‌تر ساخت و آن را مرتباً در هم کوبید، سپس موج‌ها آن‌چنان اوج گرفتند که پشت‌ِسرهم به فضا پرتاب شدند و از آن آسمان‌‌ها‌ی هفتگانه به وجود آمد.

بخش هفتم

ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ رِیحاً اعْتَقَمَ مَهَبَّهَا وَ أَدَامَ مُرَبَّهَا وَ أَعْصَفَ مَجْرَاهَا وَ أَبْعَدَ مَنْشَأَهَا فَأَمَرَهَا بِتَصْفِیقِ الْمَاءِ الزَّخَّارِ وَ إِثَارَهِ مَوْجِ الْبِحَارِ فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ السِّقَاءِ وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَهَا بِالْفَضَاءِ تَرُدُّ أَوَّلَهُ [عَلَى] إِلَى آخِرِهِ وَ سَاجِیَهُ [عَلَى] إِلَى مَائِرِهِ حَتَّى عَبَّ عُبَابُهُ وَ رَمَى بِالزَّبَدِ رُکَامُهُ فَرَفَعَهُ فِی هَوَاءٍ مُنْفَتِقٍ وَ جَوٍّ مُنْفَهِقٍ فَسَوَّى مِنْهُ سَبْعَ سَمَوَاتٍ جَعَلَ سُفْلَاهُنَّ مَوْجاً مَکْفُوفاً وَ عُلْیَاهُنَّ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ سَمْکاً مَرْفُوعاً بِغَیْرِ عَمَدٍ یَدْعَمُهَا وَ لَا دِسَارٍ [یَنْتَظِمُهَا] یَنْظِمُهَا ثُمَّ زَیَّنَهَا بِزِینَهِ الْکَوَاکِبِ وَ ضِیَاءِ الثَّوَاقِبِ وَ أَجْرَى فِیهَا سِراجاً مُسْتَطِیراً وَ قَمَراً مُنِیراً فِی فَلَکٍ دَائِرٍ وَ سَقْفٍ سَائِرٍ وَ رَقِیمٍ مَائِرٍ.

ترجمه

سپس خداوند پاک و منزه طوفانی برانگیخت که کار آن متلاطم‌ساختن آب و درهم‌کوبیدن امواج بود. طوفان به شدت می‌وزید و از نقطه‌ای دور سرچشمه می‌گرفت. پس به آن فرمان داد که آب‌های متراکم را بر هم زند و امواج دریا‌ها را به هر سو بفرستد! درنتیجه، همچون مشک سقایی آن‌‌ها‌ را به هم زد و با همان شدت که در فضا می‌وزید، به آن امواج حمله‌ور شد. آغازش را بر آخرش فرومی‌ریخت و قسمت‌های ساکن آن را به امواج متحرک پیوند می‌داد.

تا آب‌ها روی هم انباشته شد و همچون قلۀ کوه بالا آمد و امواج کف‌هایی را بیرون فرستاد و در هوای باز و جوی وسیع پراکنده ساخت و از آن هفت آسمان را پدید آورد. آسمان پایین را همچون موج مهارشد‌ه‌ای قرار داد و آسمان برترین را همچون سقفی محفوظ و بلند؛ بی‌آنکه ستونی برای نگاهداری آن باشد و نه میخ‌‌هایی که آن را ببندد. سپس آسمان پایین را به‌وسیلۀ کواکب و نور ستارگان درخشنده زینت بخشید و چراغی روشنی‌بخش و ماهی نورافشان در آن به جریان انداخت، در مداری متحرک و سقفی گردان و صفحه‌ای جنبنده.

تفسیر

مولا در این بخش از کلامش، به چند مرحله اشاره می‌فرماید: نخست اینکه می‌گوید: «خداوند سبحان باد و طوفان دیگری ایجاد فرمود (که دارای چهار ویژگی بود که آن را از باد و طوفان‌‌ها‌ی معمولی کرۀ زمین ما جدا می‌کند) بادی نازا بود» (ثمّ انشأ سبحانه ریحا اعتقم مهبّها). نه ابری بود که به هم پیوندش دهد و باران ببارد و نه گلی که آن را بارور سازد. «بادی که همراه و ملازم آب بود و از آن جدا نمی‌شد» (و ادام مربّها).

برخلاف باد‌های معمولی که دائمی نیست گاه می‌وزد و گاه آرام می‌گیرد. «بادی که جریانش بسیار قوی و پُرقدرت بود (با باد و طوفان‌‌ها‌ی معمولی بسیار تفاوت داشت)» (و اعصف مجریها). «بادی که از نقطه‌‌های دوردست سرچشمه می‌گرفت (نه همچون باد‌های معمولی که غالباً سرچشمه‌هایی نزدیک به خود دارد)» (و ابعد منشا‌ها). 

در مرحلۀ دوم اشاره به مأموریت این باد می‌کند، می‌فرماید: «به او فرمان داد که آن آب عمیق و انباشته را پیوسته بر هم بکوبد» (فامر‌ها بتصفیق الماء الزّخار). «و امواج آن اقیانوس‌‌ها را به هر سو به حرکت درآورد» (و آثاره موج البحار) .«این تندباد عظیم، آن آب را همچون مشک سقایان به هم زد» (فمخضته مخض السّقاء). «و آن را به‌شدت به‌سوی فضا بالا برد» (و عصفت به عصف‌ها بالفضاء).

«این تندباد قسمت‌های نخست این آب را بر آخرش می‌ریخت و بخش‌‌های ساکن را به‌سوی قسمت‌های متحرک می‌برد» (تردّ أوّله الی آخره و ساجیه الی مائره). در مرحلۀ سوم می‌فرماید: «آب‌ها بر روی هم متراکم شدند و بالا آمدند» (حتّی عبّ عبابه). «و قسمت‌های متراکم آب، کف‌هایی از خود به بیرون پرتاب کردند» (و رمی بالزّبد رکامه). سرانجام در مرحلۀ چهارم: «خداوند این کف‌ها را در فضای وسیع بالا و جو گشاده و گسترده، بالا برد» (فرفعه فی هواء منفتق و جوّ منفهق). «و از آن آسمان‌‌ها‌ی هفتگانه را آفرید و منظم ساخت» (فسوّی منه سبع سماوات).

این در حالی بود که قسمت‌های پایین آن را همچون موج مهار شد‌ه‌ای قرار داد و قسمت‌های بالا را همانند سقفی محفوظ و بلند، ساخت» (جعل سفلاهنّ موجا مکفوفا و علیاهنّ سقفا محفوظا و سمکا مرفوعا). «درحالی‌که هیچ ستونی که آن را نگاه دارد، نبود و نه میخ و طنابی که آن را به نظم و بند کشد» (بغیر عمد یدعمها و لا دسار ینظمها).

سرانجام پنجمین و آخرین مرحله فرا رسید: «خداوند آسمان‌‌ها‌ را به زینت کواکب و نور ستارگان درخشنده بیاراست» (ثمّ زیّن‌ها بزینه الکواکب و ضیاء الثّواقب). «و در آن چراغی روشن و نورافشان (خورشید تابان) و ماهی روشنگر در مداری متحرک و سقفی گردان و صفحه‌ای جنبنده به حرکت درآورد» (و اجری فیها سراجا مستطیرا و قمرا منیرا فی فلک دائر و سقف سائر و رقیم مائر).

بخش هشتم

ثُمَّ فَتَقَ مَا بَیْنَ السَّمَوَاتِ الْعُلَا فَمَلَأَهُنَّ أَطْوَاراً مِنْ مَلَائِکَتِهِ مِنْهُمْ سُجُودٌ لَا یَرْکَعُونَ وَ رُکُوعٌ لَا یَنْتَصِبُونَ وَ صَافُّونَ لَا یَتَزَایَلُونَ وَ مُسَبِّحُونَ لا یَسْأَمُونَ لَا یَغْشَاهُمْ نَوْمُ الْعُیُونِ وَ لَا سَهْوُ الْعُقُولِ وَ لَا فَتْرَهُ الْأَبْدَانِ وَ لَا غَفْلَهُ النِّسْیَانِ وَ مِنْهُمْ أُمَنَاءُ عَلَى وَحْیِهِ وَ أَلْسِنَهٌ إِلَى رُسُلِهِ وَ مُخْتَلِفُونَ بِقَضَائِهِ وَ أَمْرِهِ وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَهُ لِعِبَادِهِ وَ السَّدَنَهُ لِأَبْوَابِ جِنَانِهِ وَ مِنْهُمُ الثَّابِتَهُ فِی الْأَرَضِینَ السُّفْلَى أَقْدَامُهُمْ وَ الْمَارِقَهُ مِنَ السَّمَاءِ الْعُلْیَا أَعْنَاقُهُمْ وَ الْخَارِجَهُ مِنَ الْأَقْطَارِ أَرْکَانُهُمْ وَ الْمُنَاسِبَهُ لِقَوَائِمِ الْعَرْشِ أَکْتَافُهُمْ نَاکِسَهٌ دُونَهُ أَبْصَارُهُمْ مُتَلَفِّعُونَ تَحْتَهُ بِأَجْنِحَتِهِمْ مَضْرُوبَهٌ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ الْعِزَّهِ وَ أَسْتَارُ الْقُدْرَهِ لَا یَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْوِیرِ وَ لَا یُجْرُونَ عَلَیْهِ صِفَاتِ الْمَصْنُوعِینَ وَ لَا یَحُدُّونَهُ بِالْأَمَاکِنِ وَ لَا یُشِیرُونَ إِلَیْهِ بِالنَّظَائِرِ.

ترجمه

سپس آسمان‌‌ها‌ی بلند را از هم گشود و آن‌‌ها‌ را مملو از فرشتگان مختلف ساخت. گروهی از آنان همیشه در سجودند و رکوع ندارند و گروهی در رکوعند و قیام نمی‌کنند و گروهی در صفوفی که هرگز از هم جدا نمی‌شود، قرار دارند و همواره تسبیح می‌گویند و خسته نمی‌شوند. هیچگاه خواب چشمان آن‌‌ها‌ را فرو نمی‌گیرد و عقلشان گرفتار سهو و خطا نمی‌شود. بدن آن‌‌ها‌ به سستی نمی‌گراید و غفلت نسیان بر آنان عارض نمی‌شود. گروهی از آنان امنای وحی او و زبان او به‌سوی پیامبرانند و پیوسته برای رساندن حکم و فرمانش در رفت‌وآمدند و جمعی دیگر حافظان بندگان اویند و دربانان بهشتش.

بعضی از آن‌‌ها‌ پا‌هایشان در طبقات پایین زمین ثابت و گردن‌هایشان از آسمان بالا، گذشته و ارکان وجودشان از اقطار جهان بیرون رفته و شانه‌‌های آن‌‌ها‌ برای حفظ پایه‌‌های عرش خدا آماده است و در برابر عرش او چشم‌های خود را پایین افکنده، در زیر آن بال‌های خود را به خود پیچیده‌اند. در میان آن‌‌ها‌ و کسانی که در مراتب پایین‌تر قرار دارند، حجاب‌های عزت و پرده‌‌های قدرت فاصله افکنده است. (آن‌‌ها‌ چنان در معرفت الهی پیش رفته‌اند که) هرگز پروردگار خود را در وهم و ذهن خود تصویر نمی‌کنند و صفات مخلوقان را برای او قائل نمی‌شوند. هرگز او را در مکانی محدود نمی‌سازند و با نظایر و امثال به او اشاره نمی‌کنند.

تفسیر 

در عالم فرشتگان

این بخش مربوط به معرفی فرشتگان در ابعاد مختلف است که می‌فرماید: «سپس خداوند میان آسمان‌‌ها‌ی بلند را از هم گشود.» (ثمّ فتق ما بین السّموات العلا)

از این تعبیر به‌خوبی استفاده می‌شود که در میان آسمان‌‌ها‌ فاصله‌‌هایی وجود دارد که در آغاز به هم پیوسته بودند و سپس از هم باز شدند و این درست برخلاف چیزی است که هیأت «بطلمیوس» می‌گفت که آسمان‌‌ها‌ همچون طبقات پوست پیاز روی هم قرار گرفته‌اند و هیچ فاصله‌ای در میان آن‌‌ها‌ نیست.

سپس امام(علیه‌السلام) می‌افزاید: «خداوند این فاصله‌‌ها را مملو از انواع فرشتگان ساخت.» (فملأهنّ اطوارا من ملائکته)

در جملۀ دیگری از همان خطبه می‌خوانیم: «و لیس فی اطباق السّماء موضع ا‌هاب الاّ و علیه ملک ساجد او ساع حافد، در تمام آسمان‌‌ها‌ به‌اندازۀ جای پوست چهارپایی نتوان یافت؛ جز اینکه فرشته‌ای بر آن به سجده افتاده یا تلاشگری سریع، مشغول کار است.» آنگاه به میان اقسام و اصناف یا به تعبیر دیگر اطوار فرشتگان پرداخته، آن‌‌ها‌ را به چهار گروه تقسیم می‌فرماید: نخست به فرشتگانی که کارشان عبادت است، اشاره می‌کند و آن‌‌ها‌ را نیز به چند گروه تقسیم می‌کند: «گروهی که پیوسته در حال سجده‌اند و رکوع نمی‌کنند.» (منهم سجود لا یرکعون)

«و گروهی که همواره در رکوعند و قیام نمی‌کنند.» (و رکوع لا ینتصبون)

«و گروهی که پیوسته در حال قیامند و هرگز از این حالت جدا نمی‌شوند» (صافّون لا یتزایلون). بعضی «صافّون» را در اینجا به‌معنی «صف‌کشیده برای عبادت» گرفته‌اند و برخی به معنی بال و پر‌ها در آسمان گشوده (به قرینۀ تعبیری که در قرآن در مورد پرندگان آمده است که می‌فرماید: «أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ فَوْقَهُمْ صافّاتٍ، آیا آن‌‌ها‌ پرندگان را در بالای سر خود ندیدند که بال‌های خود را گشوده‌اند.» «و گروه دیگری که پیوسته در حال تسبیح خدا هستند و هرگز خسته نمی‌شوند.» (و مسبّحون لا یسأمون)

ظاهر این جمله این است که آن‌‌ها‌ گروه دیگری غیر از سه گروهی هستند که در سجود و رکوع و قیامند. سپس به اوصاف این مجموعه از فرشتگان پرداخته، می‌فرماید: «نه خواب چشمان، آن‌‌ها‌ را می‌پوشاند و نه عقل آن‌‌ها‌ گرفتار سهو و خطا می‌شود، نه بدن آن‌‌ها‌ سستی می‌گیرد و نه غفلت نسیان بر آنان عارض می‌گردد.» (لا یغشاهم نوم العیون و لا سهو العقول و لا فتره الابدان و لا غفله النّسیان)

به‌عکس انسان‌‌ها‌ که اگر برنامه عبادتی را تکرار کنند، به‌طور تدریجی گرفتار این حالات می‌شوند. کم‌کم خواب چشمانشان را فرا می‌گیرد، بدن سست می‌شود و سهو و نسیان عارض می‌گردد؛ ولی ملائکۀ عبادت‌کننده هرگز گرفتار این حالات نمی‌شوند.

سپس به بیان مجموعۀ دوم از فرشتگان پرداخته، می‌فرماید: «گروهی از آنان امنای وحی خدا و زبان گویای او به‌سوی پیامبران و پیوسته برای رساندن حکم و فرمانش در آمدوشد هستند.» (و منهم امناء علی وحیه و السنه الی رسله و مختلفون بقضائه و امره)

در واقع آن‌‌ها‌ واسطه میان پروردگار و پیامبران و ترجمان وحی او هستند. از این تعبیر استفاده می‌شود که تنها جبرئیل علیه‌السلام نیست که سفیر وحی خداست. او درحقیقت رئیس سفرای الهی است. سپس به مجموعۀ سوم از فرشتگان اشاره کرده، می‌فرماید: «گروهی از آنان حافظان بندگان اویند و دربانان بهشت‌های او.» (و منهم الحفظه لعباده و السّدنه لابواب جنانه)

«حفظه» جمع «حافظ» به‌معنای نگاهبان است. نگاهبانان بر بندگان که مراقب اعمال آن‌‌ها‌ هستند و آن‌‌ها‌ را ثبت و ضبط می‌کنند که در آیۀ چهار سورۀ طارق به آن اشاره شده است: «إِنْ کُلُّ نَفْسٍ لَمّا عَلَیْ‌ها حافِظٌ، هرکسی نگاهبانی بر او گمارده شده» و نیز در آیه ۱۰ و ۱۱ سورۀ انفطار می‌خوانیم: «وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحافِظِینَ کِراماً کاتِبِینَ، بر شما حافظانی گمارده شده، نگاهبانانی بزرگوار که پیوسته اعمال شما را می‌نویسند.» «سدنه» جمع «سادن» به‌معنی دربان و «جنان» (بر وزن کتاب) جمع «جنّت» به‌معنای بهشت است و از این تعبیر استفاده می‌شود که خداوند بهشت‌های متعددی دارد و بعضی از شارحان نهج‌ البلاغه عدد آن را هشت می‌دانند که در قرآن مجید به نام‌های جنّه‌النّعیم، جنّه‌الفردوس، جنّه‌الخلد، جنّه‌المأوی، جنّه‌عدن، دارالسّلام، دارالقرار و جنّه عرضها السّموات و الارض آمده است.

سپس به مجموعۀ چهارم از فرشتگان بزرگ که حاملان عرش الهی هستند اشاره کرده، می‌فرماید: «گروهی از آنان (آن‌قدر عظیم و بزرگند که) پا‌هایشان در طبقات پایین زمین، ثابت و گردن‌هایشان از آسمان بالا، گذشته است و ارکان وجود و پیکرشان از کرانه‌‌های جهان بیرون رفته و شانه‌‌های آن‌‌ها‌ برای حفظ پایه‌‌های عرش خدا آماده و متناسب است» (و منهم الثّابته فی الارضین السّفلی اقدامهم و المارقه من السّماء العلیا اعناقهم و الخارجه من الاقطار ارکانهم و المناسبه لقوائم العرش اکتافهم).

آنگاه به بیان اوصافی از آن‌‌ها‌ پرداخته، می‌افزاید: «چشم‌های آن‌‌ها‌ در برابر عرش او فروافتاده و در زیر آن بال‌های خود را به خود پیچیده و میان آن‌‌ها‌ و کسانی که در مراتب پایین‌ترند، حجاب‌های عزت و پرده‌‌های قدرت زده شده است» (ناکسه دونه ابصارهم متلفّعون تحته باجنحتهم مضروبه بینهم و بین من دونهم حجب العزّه و استار القدره). سپس به توصیف بیشتری پرداخته، می‌فرماید: «سطح معرفت و شناخت آن‌‌ها‌ به‌قدری بالاست که) هرگز پروردگار خود را با نیروی وهم به تصویر نمی‌کشند و صفات مخلوقات را بر او جاری نمی‌سازند. هرگز او را در مکانی محدود نمی‌کنند و با نظایر و امثال به او اشاره نمی‌نمایند» (لا یتوهّمون ربّهم بالتّصویر و لا یجرون علیه صفات المصنوعین و لا یحدّونه بالاماکن و لا یشیرون الیه بالنّظائر).

بخش نهم

ثُمَّ جَمَعَ سُبْحَانَهُ مِنْ حَزْنِ الْأَرْضِ وَ سَهْلِهَا وَ عَذْبِهَا وَ سَبَخِهَا تُرْبَهً سَنَّهَا بِالْمَاءِ حَتَّى خَلَصَتْ وَ لَاطَهَا بِالْبِلَّهِ حَتَّى لَزَبَتْ فَجَبَلَ مِنْهَا صُورَهً ذَاتَ أَحْنَاءٍ وَ وُصُولٍ وَ أَعْضَاءٍ وَ فُصُولٍ أَجْمَدَهَا حَتَّى اسْتَمْسَکَتْ وَ أَصْلَدَهَا حَتَّى صَلْصَلَتْ لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ وَ أَمَدٍ [أَجَلٍ] مَعْلُومٍ ثُمَّ نَفَخَ فِیهَا مِنْ رُوحِهِ [فَتَمَثَّلَتْ] فَمَثُلَتْ إِنْسَاناً ذَا أَذْهَانٍ یُجِیلُهَا وَ فِکَرٍ یَتَصَرَّفُ بِهَا وَ جَوَارِحَ یَخْتَدِمُهَا وَ أَدَوَاتٍ یُقَلِّبُهَا وَ مَعْرِفَهٍ یَفْرُقُ بِهَا بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ وَ الْأَذْوَاقِ وَ الْمَشَامِّ وَ الْأَلْوَانِ وَ الْأَجْنَاسِ مَعْجُوناً بِطِینَهِ الْأَلْوَانِ الْمُخْتَلِفَهِ وَ الْأَشْبَاهِ الْمُؤْتَلِفَهِ وَ الْأَضْدَادِ الْمُتَعَادِیَهِ وَ الْأَخْلَاطِ الْمُتَبَایِنَهِ مِنَ الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ وَ الْبَلَّهِ وَ الْجُمُودِ.

ترجمه

سپس خداوند سبحان، مقداری خاک از قسمت‌های سخت و نرم زمین و بخش‌های شیرین و شوره‌زار گرد آورد و آب بر آن افزود و آن را با رطوبت آمیخت تا به‌صورت موجودی چسبناک درآمد و از آن صورتی آفرید که دارای خمیدگی‌ها و پیوند‌ها و اعضا و مفاصل بود. سپس آن را سفت و جامد کرد تا خود را نگه دارد و صاف و محکم و خشک ساخت و این حال تا وقت معین و سرانجام معلومی ادامه یافت.

سپس از روح خود در او دمید و به‌صورت انسانی درآمد دارای نیرو‌های عقلانی که او را در جهات مختلف به حرکت وامی‌دارد و فکری که به‌وسیلۀ آن (در موجودات مختلف) تصرف می‌نماید و اعضایی که آن‌‌ها‌ را به خدمت می‌گیرد و ابزاری که برای انجام مقاصدش آن‌‌ها‌ را زیرورو می‌کند و شناختی که به‌وسیلۀ آن حق را از باطل جدا می‌سازد و طعم‌های مختلف و بو‌های گوناگون و رنگ‌ها و اجناس مختلف را از یکدیگر باز می‌شناسد؛ این در حالی است که او را معجونی از رنگ‌های مختلف و ترکیبی از اشیای همسان و نیرو‌های متضاد و اخلاط مختلف از حرارت و برودت و رطوبت و خشکی قرار داد.

تفسیر 

آغاز آفرینش آدم(علیه‌السلام)

در این فراز امام(علیه‌السلام) دربارۀ انسان به پنج مرحلۀ مختلف که سراسر زندگی او را دربرمی‌گیرد، اشاره فرموده است:

آفرینش آدم از نظر جسم و روح(یعنی در دو مرحله).
سجده فرشتگان بر آدم و سرکشی و تمرد ابلیس.
اسکان آدم در بهشت و سپس بیان ترک اولایی که از آدم سر زد و آن گاه پشیمان شد و توبه کرد و سرانجام از بهشت رانده شد و به زمین هبوط کرد.
فرزندان آدم فزونی یافتند و جوامع بشری تشکیل شد و خداوند پیامبرانش(علیهم‌السلام) را با کتب آسمانی برای هدایت انسان‌‌ها‌ و نظم جوامع بشری و رساندن آن‌‌ها‌ به کمالات معنوی و روحانی ارسال فرمود.
بازهم جوامع بشری کامل‌تر و کامل‌تر شد تا به مرحلۀ شایستگی برای پذیرش دین نهایی رسید و در اینجا خداوند محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) رسول برگزیده‌اش را با قرآن مجید برای هدایت و نجات انسان‌‌ها‌ و ارائۀ کامل‌ترین برنامۀ سعادت مبعوث فرمود و در همین جا توضیحات بسیار عمیق و ارزند‌ه‌ای دربارۀ معرفی قرآن بیان می‌فرماید.
بخش دهم

وَ اسْتَأْدَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ الْمَلَائِکَهَ وَدِیعَتَهُ لَدَیْهِمْ وَ عَهْدَ وَصِیَّتِهِ إِلَیْهِمْ فِی الْإِذْعَانِ بِالسُّجُودِ لَهُ وَ الْخُنُوعِ لِتَکْرِمَتِهِ فَقَالَ سُبْحَانَهُ [لَهُمْ] اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ- [وَ قَبِیلَهُ اعْتَرَتْهُمُ] اعْتَرَتْهُ الْحَمِیَّهُ وَ غَلَبَتْ [عَلَیْهِمُ] عَلَیْهِ الشِّقْوَهُ وَ [تَعَزَّزُوا] تَعَزَّزَ بِخِلْقَهِ النَّارِ وَ [اسْتَوْهَنُوا] اسْتَوْهَنَ خَلْقَ الصَّلْصَالِ فَأَعْطَاهُ اللَّهُ النَّظِرَهَ اسْتِحْقَاقاً لِلسُّخْطَهِ وَ اسْتِتْمَاماً لِلْبَلِیَّهِ وَ إِنْجَازاً لِلْعِدَهِ فَقَالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ إِلى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ.

ترجمه

خداوند سبحان از فرشتگان خواست تا ودیعه‌ای را که نزد آن‌‌ها‌ بود، ادا کنند و پیمانی را که با او دربارۀ سجود برای آدم و خضوع برای بزرگداشت او بسته بودند، عمل نمایند و فرمود: «برای آدم سجده کنید.» همه سجده کردند جز ابلیس که خشم و غضب و کبر و نخوت او را فرا گرفت و شقاوت و بدبختی بر وی غلبه کرد، به آفرینش خود افتخار نمود و خلقت آدم را از گل خشکیده سبک شمرد. خداوند خواستۀ او را پذیرفت؛ چراکه مستحق غضب الهی بود و می‌خواست امتحان را بر بندگان تمام کند و وعد‌ه‌ای را که به او داده بود، تحقق بخشد. فرمود: «تو از مهلت‌داده‌شدگانی (نه تا روز قیامت بلکه) تا روز و وقت معینی.»

تفسیر

آغاز انحراف ابلیس

نخست می‌فرماید: «خداوند سبحان از فرشتگان خواست تا ودیعه‌ای را که نزد آن‌‌ها‌ بود، ادا کنند و پیمانی را که با او دربارۀ سجود برای آدم و خضوع برای بزرگداشت او بسته بودند، عمل نمایند و فرمود: «برای آدم سجده کنید! همه سجده کردند جز ابلیس!» (و أستادی اللّه سبحانه الملائکه ودیعته لدیهم و عهد وصیّته الیهم فی الاذعان بالسّجود له و الخنوع لتکرمته فقال سبحانه اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ).

از این تعبیر به‌خوبی استفاده می‌شود که خداوند قبلاً از فرشتگان پیمان گرفته بود که وقتی آدم آفریده و کامل شد، برای او سجده کنند و این همان چیزی است که در قرآن مجید، سوره ص، به آن اشاره شده است: «إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَهِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ، (به یادآور) هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: من بشری را از گل می‌آفرینم، هنگامی که او را منظم ساختم و از روح خود در آن دمیدم برای او به سجده بیفتید.»

فرشتگان این معنی را به خاطر داشتند تا آدم آفریده شد و به‌صورت انسان کاملی درآمد، اینجا بود که انجام آن تعهد، از فرشتگان خواسته شد و فرمود: «برای آدم سجده کنید! همه سجده کردند جز ابلیس، اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ.» به‌گفتۀ بعضی از شارحان نهج‌ البلاغه این امر شاید به‌خاطر آن بوده که اگر بدون مقدمه چنین دستوری به فرشتگان داده می‌شد، تعجب می‌کردند و شاید در اطاعت این فرمان سست می‌شدند؛ ولی خداوند از قبل آن‌‌ها‌ را برای این امر آماده کرد تا نشان دهد اوامر مهم باید با مقدمه‌چینی‌های لازم صورت گیرد، سپس انگیزۀ مخالفت ابلیس را چنین بیان می‌فرماید: «خشم و غضب و کبر و نخوت او را فرا گرفت و شقاوت و بدبختی بر وی غلبه کرد، به آفرینش خود از آتش افتخار نمود و خلقت آدم را از گل خشکیده سبک شمرد» (اعترته الحمیّه و غلبت علیه الشّقوه و تعزّز بخلقه النّار و استوهن خلق الصّلصال).

به‌هرحال ابلیس با این گناه بزرگ و خطای عظیم به‌کلی سقوط کرد و از جوار قرب پروردگار بیرون رانده شد و به‌خاطر عظمت گناهش منفورترین و مطرودترین خلق خدا گشت؛ اما این طرد و لعنت الهی مایۀ بیداری او نشد و همچنان بر مرکب غرور و نخوت سوار بود و همان گونه که سیرۀ افراد مغرور و متعصب و لجوج است، به یک کار غیرمنطقی دیگر دست زد و آن این بود که کمر به گمراه‌ساختن آدم و فرزندان او بست و برای اینکه خشم و حسد خود را بیشتر فرو نشاند، بار گناه خود را سنگین‌تر ساخت و از خدا تقاضا کرد که او را تا دامنۀ قیامت زنده نگاهدارد و چنان‌که قرآن می‌گوید: «قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ.»

خداوند نیز خواستۀ او را به‌خاطر سه چیز پذیرفت: «نخست اینکه او مستحق غضب الهی بود. دیگر اینکه می‌خواست امتحان را بر بندگان تمام کند و دیگر اینکه وعد‌ه‌ای که به او داده بود، تحقق بخشد» (فاعطاه اللّه النّظره استحقاقا للسّخطه و استتماما للبلیّه و انجازا للعده)؛ ولی نه آن‌چنان که او خواسته بود؛ بلکه تا زمان و وقت معینی و لذا فرمود: «تو از مهلت‌داده‌شدگانی تا روز و وقت معینی» (مِنَ الْمُنْظَرِینَ إِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ). در اینکه منظور از «یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» چیست، در میان مفسران قرآن و نهج‌ البلاغه گفت‌وگوست.

بعضی گفته‌اند منظور پایان جهان و برچیده‌شدن دوران تکلیف است (در این صورت تنها با مقداری از درخواست ابلیس موافقت شده؛ زیرا او درخواست حیات تا روز قیامت داشت ولی تا پایان دنیا موافقت شد). احتمال دیگر اینکه منظور زمان معینی است که پایان عمر ابلیس است و تنها خدا می‌داند و جز او از آن آگاه نیست؛ چراکه اگر آن زمان را آشکار می‌ساخت، ابلیس تشویق به گناه و سرکشی بیشتر می‌شد.

در حدیثی نیز آمده است که منظور از «یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» زمان قیام حضرت مهدی(عج) است که به عمر ابلیس پایان داده می‌شود؛ البته این سبب نخواهد شد که عوامل گناه به‌کلی از جهان ریشه‌کن شود و مسئلۀ اطاعت و آزمایش الهی منتفی می‌گردد؛ چراکه عامل اصلی که هوای نفس است، به قوت خود باقی است؛ حتی عامل انحراف شیطان نیز هوای نفس اوست.

بخش یازدهم

ثُمَّ أَسْکَنَ سُبْحَانَهُ آدَمَ دَاراً أَرْغَدَ فِیهَا [عِیشَتَهُ] عَیْشَهُ وَ آمَنَ فِیهَا مَحَلَّتَهُ وَ حَذَّرَهُ إِبْلِیسَ وَ عَدَاوَتَهُ فَاغْتَرَّهُ عَدُوُّهُ نَفَاسَهً عَلَیْهِ بِدَارِ الْمُقَامِ وَ مُرَافَقَهِ الْأَبْرَارِ فَبَاعَ الْیَقِینَ بِشَکِّهِ وَ الْعَزِیمَهَ بِوَهْنِهِ وَ اسْتَبْدَلَ بِالْجَذَلِ وَجَلًا وَ [بِالاعْتِزَازِ] بِالاغْتِرَارِ نَدَماً ثُمَّ بَسَطَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لَهُ فِی تَوْبَتِهِ وَ لَقَّاهُ کَلِمَهَ رَحْمَتِهِ وَ وَعَدَهُ الْمَرَدَّ إِلَى جَنَّتِهِ وَ أَهْبَطَهُ إِلَى دَارِ الْبَلِیَّهِ وَ تَنَاسُلِ الذُّرِّیَّهِ.

ترجمه

سپس خداوند سبحان آدم را در خانه‌ا‌ی سکنی بخشید که زندگیش را در آن پرنعمت و گوارا کرده بود و جایگاه او را امن و امان ساخته بود و او را از ابلیس و عداوت و دشمنی‌اش برحذر داشت،؛ ولی (سرانجام) دشمنش او را فریب داد؛ چراکه بر او حسادت می‌ورزید و از اینکه او در سرای پایدار و همنشین با نیکان است، سخت ناراحت بود. آدم یقین خود را به شک و تردید او فروخت و تصمیم راسخ را با گفتۀ سست او مبادله کرد و به‌خاطر همین موضوع شادی خود را به ترس و وحشت مبدل ساخت و فریب شیطانی برای او پشیمانی به بار آورد، سپس خداوند سبحان دامن توبه را برای او گسترد و کلمات رحمتش را به او القا نمود و وعدۀ بازگشت به بهشتش را به او داد و او را به سرای آزمایش (دنیا) و جایگاه توالد و تناسل فرو فرستاد.

تفسیر

سرانجام عبرت‌انگیز آدم

نخست می‌فرماید: «سپس خداوند سبحان، آدم را در خانه‌ا‌ی سکنی بخشید که زندگی‌اش را در آن پرنعمت و گوارا کرده بود» (ثمّ اسکن سبحانه آدم دارا ارغد فیها عیشه). «و جایگاه او را امن و امان قرار داده بود» (و آمن فیها محلّته) .و به این ترتیب، دو رکن اصلی زندگی که امنیت و وفور نعمت است، در آن جمع بود. تعبیر امام(علیه‌السلام) در این عبارت در واقع اشاره به آیۀ ۳۵ سوره بقره است که می‌فرماید: «وَ قُلْنا یا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّهَ وَ کُلا مِنْها رَغَداً حَیْثُ شِئْتُما، به آدم گفتیم تو و همسرت در بهشت ساکن شوید و از نعمت‌های آن از هرجا می‌خواهید پاک و گوارا بخورید.» درعین‌حال به او هشدار داد «و او را از ابلیس و عداوت و دشمنی‌اش بر حذر داشت» (و حذّره ابلیس و عداوته).

به این ترتیب، هم راه سعادت را به او نشان داد و هم چاه بدبختی و شقاوت را و بر او حجت را از هر نظر تمام کرد. این تعبیر اشاره به چیزی است که در آیۀ ۱۱۷ سوره طه آمده است که می‌فرماید: «فَقُلْنا یا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّهِ فَتَشْقی، گفتیم ‌ای آدم! این (ابلیس) دشمن تو و همسر توست. مبادا شما را از بهشت بیرون کند که به زحمت و رنج خواهی افتاد» و برای اتمام حجت بیشتر حتی درختی را که می‌بایست به آن نزدیک نشود، به او نشان داد و راه را برای استفاده از دیگر درختان بهشتی در برابر آن‌‌ها‌ باز گذاشت.

اما این رهرو تازه‌کار که از مکاید و نیرنگ‌های شیطان آگاهی کافی نداشت، سرانجام در دام شیطان گرفتار شد و چنان که امام در ادامۀ این سخن می‌فرماید: «دشمن او را فریب داد؛ چراکه بر او حسادت می‌ورزید که در سرای پایدار و همنشین نیکان (فرشتگان) است.» (فاغترّه عدوّه نفاسه علیه بدار المقام و مرافقه الابرار)

سپس به نکتۀ اصلی اشتباه آدم اشاره می‌فرماید و می‌گوید: «آدم یقین خود را به شک و تردید فروخت» (فباع الیقین بشکّه) «و عزم راسخی را که می‌بایست در برابر وسوسه‌‌های شیطانی به‌کار گیرد، به‌گفتۀ سست او فروخت» (و العزیمه بوهنه). این تعبیر نیز اشاره به آیۀ دیگری از قرآن است که می‌فرماید: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً، از آدم پیمان گرفته بودیم (که فریب شیطان را نخورد) اما او فراموش کرد و عزم استواری برای او نیافتیم.»

بخش دوازدهم

وَ اصْطَفَى سُبْحَانَهُ مِنْ وَلَدِهِ أَنْبِیَاءَ أَخَذَ عَلَى الْوَحْیِ مِیثَاقَهُمْ وَ عَلَى تَبْلِیغِ الرِّسَالَهِ أَمَانَتَهُمْ لَمَّا بَدَّلَ أَکْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَ اللَّهِ إِلَیْهِمْ فَجَهِلُوا حَقَّهُ وَ اتَّخَذُوا الْأَنْدَادَ مَعَهُ وَ اجْتَالَتْهُمُ الشَّیَاطِینُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبَادَتِهِ فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ یُذَکِّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَّبْلِیغِ وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ وَ یُرُوهُمْ آیَاتِ الْمَقْدِرَهِ مِنْ سَقْفٍ فَوْقَهُمْ مَرْفُوعٍ وَ مِهَادٍ تَحْتَهُمْ مَوْضُوعٍ وَ مَعَایِشَ تُحْیِیهِمْ وَ آجَالٍ تُفْنِیهِمْ وَ أَوْصَابٍ تُهْرِمُهُمْ وَ أَحْدَاثٍ [تَتَتَابَعُ] تَتَابَعُ عَلَیْهِمْ وَ لَمْ یُخْلِ اللَّهُ سُبْحَانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِیٍّ مُرْسَلٍ أَوْ کِتَابٍ مُنْزَلٍ أَوْ حُجَّهٍ لَازِمَهٍ أَوْ مَحَجَّهٍ قَائِمَهٍ رُسُلٌ لَا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّهُ عَدَدِهِمْ وَ لَا کَثْرَهُ الْمُکَذِّبِینَ لَهُمْ مِنْ سَابِقٍ سُمِّیَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ أَوْ غَابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ عَلَى ذَلِکَ نَسَلَتِ الْقُرُونُ و مَضَتِ الدُّهُورُ وَ سَلَفَتِ الْآبَاءُ وَ خَلَفَتِ الْأَبْنَاءُ.

ترجمه

خداوند سبحان از فرزندان آدم پیامبرانی برگزید و از آن‌‌ها‌ پیمان گرفت که وحی الهی را به‌خوبی حفظ کنند و امانت رسالت را به مردم ابلاغ نمایند. این در زمانی بود که اکثر مردم پیمانی را که خداوند از آن‌‌ها‌ گرفته بود، دگرگون ساختند و همتا و شریکانی برای او قرار دادند و شیاطین آن‌‌ها‌ را از معرفت خداوند بازداشتند و از عبادت او جدا کردند؛ به این دلیل خداوند پیامبرانش را در میان آن‌‌ها‌ مبعوث کرد و رسولان خود را پی‌درپی به‌سوی آنان فرستاد تا پیمان فطرت را از آن‌‌ها‌ مطالبه کنند و نعمت‌های فراموش‌شدۀ الهی را به آنان یادآوری نمایند و با ابلاغ دستورات او حجت را بر آن‌‌ها‌ تمام کنند و گنج‌های پنهانی عقل‌ها را برای آن‌‌ها‌ آشکار سازند و آیات قدرت خدا را به آن‌‌ها‌ نشان دهند؛ از جمله سقف برافراشتۀ آسمان که بر فراز آن‌‌ها‌ست و گاهوارۀ زمین که در زیر پای آن‌‌ها‌ نهاده شده و وسایل زندگی که حیات به آن‌‌ها‌ می‌بخشد و سرآمد‌های عمر که آنان را فانی می‌سازد و مشکلات و رنج‌هایی که آنان را پیر می‌کند و حوادثی که پی‌درپی بر آنان وارد می‌شود و خداوند سبحان هیچ‌گاه جامعۀ بشری را از پیامبر مرسل یا کتاب آسمانی یا دلیلی قاطع یا راهی روشن خالی نگذارده است.

پیامبرانی که کمی نفراتشان و فزونی دشمنان و تکذیب کنندگانشان آن‌‌ها‌ را از انجام وظایف باز نمی‌داشت. پیامبرانی که بعضی به ظهور پیامبری آینده بشارت می‌دادند و بعضی از طریق پیامبر پیشین شناخته شده بودند و به این ترتیب قرن‌ها گذشت و روزگاران سپری شد، پدران رفتند و فرزندان جانشین آنان شدند.

تفسیر

بعثت پیامبران و مسئولیت بزرگ آنان

در این بخش از کلام مولا، سخن از بعثت انبیا به میان آمده است. در واقع مرحله‌ای است بعد از مرحلۀ آفرینش آدم و گام‌نهادن او بر روی زمین و در این بخش، نخست اشاره به علت بعثت انبیا می‌فرماید و سپس ماهیت و محتوای دعوت آن‌‌ها‌ را روشن می‌سازد و در مرحلۀ سوم چگونگی تعلیمات آن‌‌ها‌ را روشن می‌کند و در نهایت، سخن از ویژگی‌های انبیا و مقاومت آن‌‌ها‌ در برابر مشکلات و ارتباط آنان با یکدیگر در طول زمان به میان می‌آورد. در مرحلۀ اول می‌فرماید: «خداوند سبحان از فرزندان آدم(علیه‌السلام) پیامبرانی برگزید و از آن‌‌ها‌ پیمان گرفت که وحی الهی را به‌خوبی حفظ کنند و از آنان خواست که امانت رسالت را به مردم ابلاغ نمایند.» (و اصطفی سبحانه من ولده انبیاء اخذ علی الوحی میثاقهم و علی تبلیغ الرّساله امانتهم)

به این ترتیب آن‌‌ها‌ از همان آغاز وحی، به خداوند پیمان سپردند که وحی الهی را به‌خوبی پاسداری کنند و این امانت بزرگ را با نهایت دقت به بندگان خدا برسانند. سپس به دلیل اصلی بعثت انبیا اشاره کرده، می‌فرماید: «این در زمانی بود که اکثر مردم پیمانی را که خدا از آن‌‌ها‌ گرفته بود دگرگون ساختند، حق او را نشناختند و همتا و شریکانی برای او قرار دادند و شیاطین آن‌‌ها‌ را از معرفت خداوند بازداشتند و به هر سو می‌کشیدند و آن‌‌ها‌ را از عبادت و اطاعتش جدا کردند.» (لَمّا بدّل اکثر خلقه عهد اللّه الیهم فجهلوا حقّه و اتّخذوا الانداد معه و اجتالتهم الشّیاطین عن معرفته و اقتطعتهم عن عبادته)

درحقیقت عدم شناخت آن‌‌ها‌ نسبت به خدا سبب شد که در درۀ هولناک شرک سقوط کنند و شیاطین اطراف آن‌‌ها‌ را بگیرند و از عبادت و اطاعت خدا را باز دارند. در اینکه منظور از این عده و پیمان الهی چیست، بسیاری از شارحان نهج‌ البلاغه آن را اشاره به پیمان عالم ذر با تمام گفتگو‌هایی که در اطراف آن است، می‌دانند؛ ولی ممکن است آن را اشاره به پیمان فطرت بدانیم که در جمله‌‌های بعد از کلام مولا نیز سخن از آن به میان آمده است.

سپس به فلسفۀ بعثت انبیا اشاره فرموده، می‌گوید: «پس خداوند پیامبرانش را در میان انسان‌‌ها‌ مبعوث کرد و رسولان خود را پی‌درپی به‌سوی آنان فرستاد تا پیمان فطرت را از آنان مطالبه کنند و نعمت‌های فراموش‌شدۀ الهی را به آنان یادآوری نمایند و با ابلاغ دستور‌های خدا، حجت را بر آن‌‌ها‌ تمام نمایند و گنج‌های پنهانی عقل‌ها را برای آنان آشکار سازند.» (فبعث فیهم رسله و واتر الیهم! انبیائه لیستادوهم میثاق فطرته و یذکّروهم منسیّ نعمته و یحتجّوا علیهم بالتّبلیغ و یثیروا لهم دفائن العقول)

در اینجا امام(علیه‌السلام) به چهار هدف عمده دربارۀ بعثت انبیا اشاره فرموده است: نخست مطالبۀ پیمان فطرت. گفتیم خداوند معارف توحیدی را در سرشت انسان قرار داده و هر انسانی اگر با این فطرت دست‌نخورده پرورش یابد و آموزش‌های نادرست او را منحرف نسازد و پدران و مادران مشرک روح او را آلوده نکنند، به‌طور طبیعی و فطری یگانه‌پرست خواهد بود و در سایۀ این فطرت توحیدی به نیکی‌ها و حق و عدالت پایبند خواهد بود. پیامبران می‌آیند تا انسان‌‌ها‌ی منحرف‌شده را به فطرت توحیدی بازگردانند.

دوم اینکه نعمت‌های فراموش‌شدۀ الهی را به یاد او آورند؛ چراکه در وجود انسان نعمت‌های مادی و معنوی بسیار است که اگر از آن به‌خوبی بهره‌گیری کند، می‌تواند کاخ سعادت خود را بر پایۀ آن‌‌ها‌ بنا نماید؛ ولی فراموش‌شدن این نعمت‌ها سبب ازدست‌رفتن آن‌‌ها‌ می‌شود، درست همانند باغبانی که نه از آب‌های موجود باغ برای آبیاری استفاده می‌کند و نه از میوه‌‌های درختانش به‌موقع می‌چیند. هرگاه کسی بیاید و این نعمت‌های فراموش‌شده را به خاطر او بیاورد، بزرگ‌ترین خدمت را به او کرده است و انبیا چنین بوده‌اند.

سوم اینکه از طریق استدلالات عقلی (علاوه بر مسائل فطری) بر آن‌‌ها‌ اتمام حجت کنند و تعلیمات آسمانی و فرمان‌‌ها‌ی الهی را به او برسانند. چهارم اینکه گنجینه‌‌های دانش که در درون عقل‌ها نهفته است، برای او آشکار سازند؛ چراکه دست قدرت پروردگار گنجینه‌‌های بسیار عظیم و گرانبها در درون عقل آدمی نهاده که اگر کشف و آشکار شوند، جهشی عظیم در علوم و دانش‌ها و معارف حاصل می‌شود؛ ولی غفلت و تعلیمات غلط و گنا‌هان و آلودگی‌های اخلاقی پرده‌هایی بر آن می‌افکند و آن را مستور می‌سازد. پ

یامبران این حجاب‌ها را برمی‌گیرند و آن گنجینه‌‌ها را آشکار می‌کنند. سپس به پنجمین هدف پرداخته و نشان‌دادن آیات الهی را از سوی پیامبران در عالم آفرینش به انسان یادآور می‌شود، می‌فرماید: «(و هدف این بود که) آیات قدرت خدا را به آنان نشان دهند» (و یروهم آیات المقدره) و بعد به شرح این آیات پرداخته، می‌فرماید ازجمله «سقف برافراشتۀ آسمان که بر فراز آن‌‌ها‌ قرار گرفته و این گاهواره زمین که در زیر پای آن‌‌ها‌ نهاده و آن وسایل زندگی که حیات را به آن‌‌ها‌ می‌بخشد و آن اجل‌ها و سرآمد‌های عمر که آن‌‌ها‌ را فانی می‌سازد و آن مشکلات و رنج‌هایی که آنان را پیر می‌کند و حوادثی که پی‌درپی بر آنان وارد می‌گردد» (من سقف فوقهم مرفوع و مهاد تحتهم موضوع و معایش تحییهم و آجال تفنیهم و اوصاب تهرمهم و احداث تتابع علیهم).

به‌دنبال آن، تأکید می‌کند: «هیچ‌گاه خداوند سبحان جامعۀ انسانی را از پیامبر مرسل یا کتاب آسمانی یا دلیلی قاطع یا راهی روشن خالی نگذارده است» (و لم یخل اللّه سبحانه خلقه من نبیّ مرسل او کتاب منزل او حجّه لازمه او محجّه قائمه) .در واقع در این عبارت به چهار موضوع اشاره شده است که همواره یکی از آن‌‌ها‌ یا قسمتی از آن‌‌ها‌ در میان خلق خدا وجود دارد و از این طریق بر آن‌‌ها‌ اتمام حجت می‌شود. نخست پیامبران الهی است، خواه دارای کتاب آسمانی باشند یا نه؛ زیرا وجود پیامبر درهرحال مایۀ هدایت و بیداری و اسباب اتمام حجت است.

دوم، کتب آسمانی است که در امت‌ها وجود دارد؛ هرچند پیامبرانی که آن را آورده‌اند، چشم از جهان فرو بسته باشند. سوم، اوصیا و امامان معصوم است که از آن تعبیر به «حجّه لازمه» شده است. چهارم، سنت پیامبران و اوصیا و امامان که از آن تعبیر به «محجه قائمه» شده است؛ زیرا محجّه را در لغت به‌معنی طریقۀ واضح و مستقیم معنی کرده‌اند، خواه ظاهری باشد یا معنوی، راهی که انسان را به مقصود می‌رساند. سپس به ویژگی‌های این پیامبران پرداخته، می‌فرماید: «پیامبرانی که کمی نفراتشان و فزونی دشمنان و تکذیب‌کنندگانشان آن‌‌ها‌ را از انجام وظایف بازنمی‌داشت» (رسل لا تقصّر بهم قلّه عددهم و لا کثره المکذّبین لهم).

آری، مردان با شهامتی بودند که گاه یک تنه در برابر هزاران هزار دشمن می‌ایستادند، در دریای آتش فرومی‌رفتند و به فرمان خدا و تأییدات الهی سالم بیرون می‌آمدند، بتخانه‌‌ها را در هم می‌کوبیدند و در برابر فریاد خشم‌آلود بت‌پرستان با دلایلی کوبنده می‌ایستادند و آن‌‌ها‌ را شرمسار می‌کردند. به دریا فرومی‌رفتند و از سوی دیگر بیرون می‌آمدند و گاه در مقابل گروه عظیم دشمنان لجوج که با شمشیر‌های برهنه آن‌‌ها‌ را محاصره کرده بودند، قرار می‌گرفتند؛ ولی خم به ابرو نمی‌آوردند.

در ادامۀ معرفی پیامبران، چنین می‌فرماید: «پیامبرانی که بعضی به ظهور پیامبران آینده بشارت داده شده بودند یا به‌وسیلۀ پیامبران پیشین شناخته شدند» (من سابق سمّی له من بعده او غابر عرّفه من قبله). در این عبارت یکی از روش‌های مهم شناسایی انبیا را مشخص فرموده است و آن اینکه انبیای پیشین انبیای بعد را معرفی می‌کردند و انبیا بعد به‌وسیلۀ پیامبران پیشین شناخته می‌شدند.

بخش سیزدهم

إِلَى أَنْ بَعَثَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُحَمَّداً [صلی الله علیه وآله] رَسُولَ اللَّهِ لِإِنْجَازِ عِدَتِهِ وَ إِتْمَامِ نُبُوَّتِهِ مَأْخُوذاً عَلَى النَّبِیِّینَ مِیثَاقُهُ مَشْهُورَهً سِمَاتُهُ کَرِیماً مِیلَادُهُ وَ أَهْلُ الْأَرْضِ یَوْمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَهٌ وَ أَهْوَاءٌ مُنْتَشِرَهٌ وَ طَرَائِقُ مُتَشَتِّتَهٌ بَیْنَ مُشَبِّهٍ لِلَّهِ بِخَلْقِهِ أَوْ مُلْحِدٍ فِی اسْمِهِ أَوْ مُشِیرٍ إِلَى غَیْرِهِ فَهَدَاهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلَالَهِ وَ أَنْقَذَهُمْ بِمَکَانِهِ مِنَ الْجَهَالَهِ ثُمَّ اخْتَارَ سُبْحَانَهُ لِمُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله لِقَاءَهُ وَ رَضِیَ لَهُ مَا عِنْدَهُ وَ أَکْرَمَهُ عَنْ دَارِ الدُّنْیَا وَ رَغِبَ بِهِ عَنْ مَقَامِ الْبَلْوَى فَقَبَضَهُ إِلَیْهِ کَرِیماً. وَ خَلَّفَ فِیکُمْ مَا خَلَّفَتِ الْأَنْبِیَاءُ فِی أُمَمِهَا إِذْ لَمْ یَتْرُکُوهُمْ هَمَلًا بِغَیْرِ طَرِیقٍ وَاضِحٍ وَ لَا عَلَمٍ قَائِمٍ.

ترجمه

(این وضع همچنان ادامه داشت) تا اینکه خداوند سبحان محمد رسول‌اللّه(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را برای وفای به عهد خویش و کامل‌کردن نبوتش مبعوث کرد. این در حالی بود که از همۀ پیامبران پیمان دربارۀ او گرفته شده بود (که به او ایمان بیاورند و بشارت ظهورش را به پیروان خویش بدهند) و درحالی‌که نشانه‌هایش مشهود و میلادش ارزنده بود و در آن روز مردم زمین دارای مذاهب پراکنده و افکار ضد و نقیض و راه‌ها و عقاید پراکنده بودند: گروهی خدا را به مخلوقاتش تشبیه می‌کردند و گروهی نام او را بر بت‌ها می‌نهادند و بعضی به غیر او اشاره و دعوت می‌نمودند؛ اما خداوند آن‌‌ها‌ را به‌وسیلۀ آن حضرت از گمراهی ر‌هایی بخشید و با وجود پُربرکتش، آنان را از جهالت نجات داد.

سپس خداوند سبحان لقای خویش را برای محمد انتخاب کرد و آنچه را نزد خود داشت، برای او پسندید و او را با رحلت و انتقال از دار دنیا به سرای آخرت گرامی داشت و از گرفتاری در چنگال مشکلات نجات بخشید. آری در نهایت احترام او را قبض روح کرد. درود خدا بر او و آلش باد! او هم آنچه را انبیای پیشین برای امت خود به یادگار گذارده بودند، در میان شما به جای نهاد؛ چراکه آن‌‌ها‌ هرگز امت خود را بی‌سرپرست و بی‌آنکه راهی روشن در پیش پایشان بنهند و پرچمی برافراشته نزد آنان بگذارند، ر‌ها نمی‌کردند.

تفسیر

طلوع آفتاب اسلام

در این بخش از خطبه، امام(علیه‌السلام) اشاره به چهار نکته می‌فرماید: نخست، مسئلۀ بعثت پیامبر اسلام و بخشی از ویژگی‌ها و فضایل آن حضرت و نشانه‌‌های نبوت او. دوم، وضع دنیا در زمان قیام آن حضرت از نظر انحرافات دینی و اعتقادی و نجات آن‌‌ها‌ از این ظلمات متراکم به‌وسیلۀ نور محمدی(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم). سوم، رحلت پیامبر از دار دنیا. چهارم، میراثی که از آن حضرت باقی مانده؛ یعنی قرآن مجید. در قسمت اول می‌فرماید: «این وضع همچنان ادامه یافت تا اینکه خداوند سبحان محمد رسول‌اللّه(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) را برای وفای به عهد خود و کامل‌کردن نبوتش برانگیخت و مبعوث کرد.» (الی ان بعث اللّه سبحانه محمّدا رسول اللّه صلی‌الله‌علیه‌وآله و سلّم لانجاز عدته و اتمام نبوّته)

سپس اشاره به بخشی از فضایل آن حضرت کرده، می‌فرماید: «این درحالی بود که از همۀ پیامبران پیمان دربارۀ او گرفته شده بود (که به او ایمان بیاورند و بشارت ظهورش را به پیروان خویش بدهند).» (ماخوذا علی النبیّین میثاقه)

«درحالی‌که نشانه‌‌هایش مشهور و میلادش پسندیده بود.» (مشهوره سماته کریما میلاده) این تعبیر ممکن است اشاره به کرامت و عظمت پدر و مادر و اجداد او باشد یا برکاتی که هنگام تولد او برای جهانیان فراهم گشت؛ چه اینکه مطابق نقل تواریخ، هم‌زمان با تولد آن حضرت بت‌ها در خانه کعبه فروریختند، آتشکدۀ فارس خاموش شد، دریاچۀ ساوه که مورد پرستش گروهی بود، خشکید و قسمتی از قصر شا‌هان جبار در هم شکست و فروریخت و همۀ ‌این‌‌ها بیانگر آغاز عصر جدیدی در مسیر توحید و مبارزه با شرک بود.

سپس می‌افزاید: «در آن روز مردم زمین دارای مذاهب پراکنده و افکار و خواسته‌‌های ضد و نقیض و راه‌ها و عقاید پراکنده بودند» (و اهل الارض یومئذ ملل متفرّقه و اهواء منتشره و طرائق متشتّته)

«گروهی خدا را به مخلوقاتش تشبیه می‌کردند و گروهی نام او را بر بت‌ها می‌نهادند یا به غیر او اشاره و دعوت می‌کردند.» (بین مشبّه للّه بخلقه او ملحد فی اسمه او مشیر الی غیره)

«ملحد» از مادۀ «لحد» بر وزن مهد به‌معنای حفر‌ه‌ای است که در یک طرف قرار گرفته است و به همین جهت به حفر‌ه‌ای که در یک جانب قرار گرفته است، لحد می‌گویند. سپس به هر کاری که از حد وسط منحرف به‌سوی افراط و تفریط شده، الحاد گفته می‌شود و شرک و بت‌پرستی را نیز به همین جهت الحاد می‌گویند و منظور از جملۀ بالا «ملحد فی اسمه» همان است که در بالا اشاره شد که نام خدا را بر بت‌ها می‌نهادند؛ مثلاً به یکی از بت‌ها اللات و به دیگری العزّی و به سومی منات می‌گفتند که به‌ترتیب از اللّه و العزیز و المنّان مشتق شده است یا اینکه منظور آن است که صفاتی برای خدا همچون صفات مخلوقات قائل می‌شدند و اسم او را دقیقاً بر مسمی تطبیق نمی‌کردند.

سپس می‌افزاید: «پس خداوند آن‌‌ها‌ را به‌وسیلۀ آن حضرت از گمراهی ر‌هایی بخشید و با وجود پربرکت او، آنان را از جهالت نجات داد» (فهداهم به من الضّلاله و انقذهم بمکانه من الج‌هاله) . بعد به فراز دیگری از این بحث پرداخته، می‌فرماید: «سپس خداوند سبحان لقای خویش را برای محمد انتخاب کرد و آنچه را نزد خود داشت، برای او پسندید و او را با رحلت و انتقال از دار دنیا به سرای آخرت گرامی داشت و از گرفتاری در چنگال مشکلات نجات بخشید» (ثمّ اختار سبحانه لمحمّد صلّی اللّه علیه و سلّم لقائه و رضی له ما عنده و اکرمه عن دار الدّنیا و رغب به عن مقام البلوی).

«آری در نهایت احترام او را قبض روح کرد. درود خدا بر او و آلش باد.» (فقبضه الیه کریما صلی‌الله‌علیه‌وآله)

«او هم آنچه را انبیای پیشین برای امت خود به یادگار گذارده بودند، در میان شما به جای نهاد.» (و خلّف فیکم ما خلّفت الانبیاء فی امم‌ها)

«زیرا آن‌‌ها‌ هرگز امت خود را بی‌سرپرست و بی‌آنکه راه روشنی در پیش پایشان بنهند و پرچمی برافراشته نزد آن‌‌ها‌ بگذارند، ر‌ها نمی‌کردند!» (اذ لم یترکوهم هملا بغیر طریق واضح و لا علم قائم).

بخش چهاردهم

کِتَابَ رَبِّکُمْ فِیکُمْ مُبَیِّناً حَلَالَهُ وَ حَرَامَهُ وَ فَرَائِضَهُ وَ فَضَائِلَهُ وَ نَاسِخَهُ وَ مَنْسُوخَهُ وَ رُخَصَهُ وَ عَزَائِمَهُ وَ خَاصَّهُ وَ عَامَّهُ وَ عِبَرَهُ وَ أَمْثَالَهُ وَ مُرْسَلَهُ وَ مَحْدُودَهُ وَ مُحْکَمَهُ وَ مُتَشَابِهَهُ مُفَسِّراً [جُمَلَهُ] مُجْمَلَهُ وَ مُبَیِّناً غَوَامِضَهُ بَیْنَ مَأْخُوذٍ مِیثَاقُ عِلْمِهِ وَ مُوَسَّعٍ عَلَى الْعِبَادِ فِی جَهْلِهِ وَ بَیْنَ مُثْبَتٍ فِی الْکِتَابِ فَرْضُهُ وَ مَعْلُومٍ فِی السُّنَّهِ نَسْخُهُ وَ وَاجِبٍ فِی السُّنَّهِ أَخْذُهُ وَ مُرَخَّصٍ فِی الْکِتَابِ تَرْکُهُ وَ بَیْنَ وَاجِبٍ [لِوَقْتِهِ] بِوَقْتِهِ وَ زَائِلٍ فِی مُسْتَقْبَلِهِ وَ مُبَایَنٌ بَیْنَ مَحَارِمِهِ مِنْ کَبِیرٍ أَوْعَدَ عَلَیْهِ نِیرَانَهُ أَوْ صَغِیرٍ أَرْصَدَ لَهُ غُفْرَانَهُ وَ بَیْنَ مَقْبُولٍ فِی أَدْنَاهُ [وَ] مُوَسَّعٍ فِی أَقْصَاهُ.

ترجمه

او (پیامبر اسلام) کتاب پروردگار شما را در میانتان به یادگار گذاشت؛ درحالی‌که حلال و حرام خدا و واجبات و مستحباتش را بیان کرده بود و همچنین ناسخ و منسوخ آن و مباح و ممنوع آن را روشن نمود. خاص و عام آن را توضیح داد و پند‌ها و مثل‌هایش را روشن ساخت و مطلق و مقید آن را بیان کرد و محکم و متشابه آن را معین فرمود و مجمل آن را تفسیر و غوامض و پیچیدگی‌هایش را (با سخنان مبارکش) تبیین نمود. این در حالی بود که معرفت و فراگیری بخشی (مهم) از آن (بر همه واجب بود و) پیمانش از همه گرفته شده بود و بخش دیگری، ناآگاهی از آن برای بندگان مجاز بود (مانند حروف مقطّعه قرآن که به صورت اسرارآمیزی ذکر شده است) و در حالی بود که قسمتی از آن در این کتاب الهی (برای مدت محدودی) واجب شده و نسخ آن در سنت پیامبر معلوم گشته بود و نیز احکامی بود که در سنت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) عمل به آن واجب بود.

ولی در کتاب خدا ترک آن اجازه داده شده بود و احکامی که در بعضی از اوقات واجب ولی در زمان بعد زایل شده بود. این‌‌ها همه در حالی است که انواع محرمات آن از هم جدا شده، از گنا‌هان کبیر‌ه‌ای که خداوند وعدۀ آتش خود را بر آن داده تا گنا‌هان کوچکی که غفران و آمرزش خویش را برای آن مهیا ساخته است و نیز احکامی که انجام کمش مقبول و مراتب بیشترش مجاز و مردم از جهت آن در وسعت بودند (آری خداوند چنین کتابی را با این جامعیت و وسعت و دقت بر پیامبرش نازل کرد و او بعد از رحلتش آن را در میان امت به یادگار گذارد).

تفسیر 

ویژگی‌های قرآن

نخست می‌فرماید: «او کتاب پروردگارتان (قرآن) را در میان شما به یادگار گذاشت» (کتاب ربّکم فیکم). سپس به چهار نکته دربارۀ جامعیت قرآن و ویژگی‌های آن اشاره می‌فرماید:

«حلال و حرام الهی و واجبات و مستحباتش را روشن و آشکار کرده بود» (مبیّنا حلاله و حرامه و فرائضه و فضائله) .در این جمله اشاره به احکام پنجگانه معروف شده است: فرایض اشاره به واجبات، فضایل اشاره به مستحبات، حرام اشاره به محرمات و حلال، مباحات و مکرو‌هات را شامل می‌شود.
«ناسخ و منسوخ آن را نیز بیان کرده است» (و ناسخه و منسوخه) .منظور از ناسخ و منسوخ، احکام جدیدی است که نازل می‌شود و احکام قدیم را از بین می‌برد و این تنها در عصر رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) واقع شد که در‌های وحی باز بود و دگرگونی در احکام امکان داشت. پار‌ه‌ای از احکام گرچه در ظاهر به‌صورت حکم مطلق بود؛ ولی در باطن، مقید و مخصوص وقت معینی بود و پس از پایان آن وقت، حکم نیز پایان یافت و حکم جدید که به آن ناسخ گفته می‌شود، نازل گشت؛ مانند دستوری که به مسلمانان دربارۀ دادن صدقه قبل از نجوا و گفتگو‌های در گوشی با پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) داده شده بود: «یا أَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ناجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَهً، ‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هنگامی که می‌خواهید با پیامبر نجوا کنید پیش از نجوا، صدقه‌ای در راه خدا بدهید.»
«مباح و ممنوع آن را نیز روشن ساختیم.» (و رخصه و عزائمه) این تعبیر ممکن است اشاره به همان باشد که در علم اصول و فقه امروز معروف است که هرگاه واجب یا حرامی برداشته شد، گاه تبدیل به اباحه می‌شود «وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا، هنگامی که از احرام بیرون آمدید، صید کنید.» مسلم است که صیدکردن پس از خروج از احرام واجب نیست؛ بلکه مباح است و گاه تبدیل به حکم ضد آن مانند: «وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاهِ، هنگامی که مسافرت کردید، گناهی بر شما نیست که نماز را کوتاه کنید.»
«و خاص و عام آن را توضیح داده است.» (و خاصّه و عامّه) «خاص» احکامی است که همۀ مسلمین را شامل نمی شود؛ مانند حکم حج که مخصوص افراد مستطیع است «وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً» و «عام» مانند دستور نماز است که همه را شامل می‌گردد: «وَ أَقِیمُوا الصَّلاهَ.»
«و پندها و مثل‌هایش را تبیین کرده است» (و عبره و امثاله) .«عبر»از مادۀ «عبرت»از ریشۀ «عبور» گرفته شده؛ به همین دلیل هنگامی که انسان حادثه‌ای را می‌بیند و از آن عبور کرده و مصداق‌های دیگری را در نظر می‌گیرد، به آن عبرت گفته می‌شود و قرآن مجید پر است از تواریخ انبیا و اقوام پیشین که به‌عنوان درس عبرت بیان شده و جای‌جای آن‌ها آموزنده و پُرمعنی است. «امثال» می‌تواند اشاره به مثل‌هایی باشد که در قرآن مجید آمده و آن نیز فراوان است؛ مانند: «أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ ،آیا ندیدی چگونه خداوند مثالی برای سخن پاک گفته است و آن را تشبیه به درخت پاک و پاکیزه‌ای می‌کند (که پُربار و پُرثمر است؟)» و می‌تواند اشاره به افراد و اشخاصی بوده باشد.
«و مطلق و مقید آن را روشن ساخته است.» (و مرسله و محدوده) «مطلق» احکامی است که بدون قید و شرط بیان شده؛ مانند: «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ، خداوند خرید و فروش را حلال کرده.» و «مقید» حکمی است که با قید و شرطی بیان شده؛ مانند: «تِجارَهً عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ، تجارتی که از روی رضایت شما بوده باشد.»
و نیز «محکم و متشابه آن را معین فرموده.» (و محکمه و متشابهه) «محکم» اشاره به آیاتی است که دلالت آن کاملاً روشن است؛ مانند: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ، بگو اوست خدای یکتا.» و متشابه، آیاتی است که در ابتدای نظر نوعی ابهام و پیچیدگی دارد؛ هرچند به کمک آیات دیگر قرآن تبیین می‌شود؛ مانند: «إِلی رَبِّها ناظِرَهٌ، چشم‌ها در آن روز به پروردگارش می‌نگرد» که در پرتو آیاتی که می‌گویند خداوند مکان و جهت و جسم ندارد و دیده نمی‌شود، ابهام ظاهری آن برطرف می‌گردد؛ مانند: «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ، چشم‌ها او را درک نمی‌کند و او چشم‌ها را ادراک می‌نماید.»
ویژگی دیگر اینکه «مجملات قرآن با بیان رسول‌اللّه تفسیر شده و غوامض آن با سخنانش تبیین گشته است» (مفسّرا مجمله و مبیّنا غوامضه) .«مجمل» مانند آیاتی است که دستور به نماز می‌دهد و رکعات و ارکان آن را تفسیر نمی‌کند؛ اما پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) آن‌‌ها‌ را شرح می‌دهد و «غوامض» مانند حروف مقطعه قرآن است که در احادیث اسلامی تبیین شده است.
این در حالی است که «پار‌ه‌ای از حقایق قرآن، پیمان معرفتش از همه گرفته شده و هیچ‌کس در جهل به آن معذور نیست و بعضی دیگر، بندگان موظف به آگاهی از آن نیستند.» (بین مأخوذ میثاق علمه و موسّع علی العباد فی جهله) اولی مانند آیات توحید و صفات خداست که همۀ مؤمنان باید از آن باخبر باشند و دومی مانند کنه ذات پروردگار است که هیچ‌کس را به آن راهی نیست و نیز مانند اصل معاد و رستاخیز است که همه باید بدان معتقد باشند و از آن باخبر؛ درحالی‌که آگاهی بر جزییات مربوط به بهشت و دوزخ ضرورتی ندارد.
در حالی است که «قسمتی از احکام آن برای زمان محدودی الزام شده و نسخ آن در سنت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) معلوم گشته است.» (و بین مثبت فی الکتاب فرضه و معلوم فی السّنّه نسخه) مانند مجازات زنای محصنه که در قرآن به‌عنوان حبس ابد ذکر شده است (سوره نساء، آیۀ ۱۵) و می‌دانیم که بعداً با احادیثی که دربارۀ رجم وارد شده، این حکم نسخ شده است.
«احکامی که در سنت، عمل به آن واجب است؛ ولی در قرآن مجید، ترک آن اجازه داده شده» و به این ترتیب، سنت با آیات، نسخ شده است (و واجب فی السّنّه اخذه و مرخص فی الکتاب ترکه) .مانند حکم روزه که در آغاز تشریع، چنان بود که مسلمانان تنها می‌توانستند در آغاز شب، افطار کنند و هرگاه می‌خوابیدند و بعد بیدار می‌شدند، مفطرات روزه برای آن‌‌ها‌ جایز نبود؛ ولی این سنت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بعداً به‌وسیلۀ آیۀ شریفۀ «وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ، بخورید و بنوشید تا زمانی که خط سفید صبح از خط تاریک شب مشخص شود» نسخ شده است.
«و احکامی که در بعضی از اوقات واجب است؛ ولی وجوبش در زمان بعد از میان رفته است.» (و بین واجب بوقته و زائل فی مستقبله) این تعبیر در واقع اشاره به واجبات موقت و غیرموقت است. واجبات موقت مانند روزۀ ماه مبارک رمضان که در این ماه واجب می‌شود و بعد از بین می‌رود، به‌خلاف تکالیف دائمی؛ مانند امر به معروف و نهی از منکر و اقامۀ حق و عدل که همیشه واجب و لازم است.
‌این‌‌ها همه در حالی است که «انواع محرمات در آن از هم جدا شده و هریک جداگانه تبیین گردیده است، از گنا‌هان کبیره که خداوند وعدۀ عذاب خود را بر آن داده گرفته تا صغیر‌ه‌ای که غفران و آمرزش خویش را برای آن مهیا ساخته است» (و مباین بین محارمه من کبیر اوعد علیه نیرانه او صغیر ارصد له غفرانه).
«برخی انجام کمش موردِقبول و مقدار بیشترش مجاز و خوب است» (و بین مقبول فی ادناه، موسّع فی اقصاه) .این تعبیر اشاره به اعمال و برنامه‌هایی است که مقدار کمش موردِتأکید واقع شده است؛ ولی مردم در انجام هرچه بیشتر آن آزادند. بعضی از مفسران نهج‌ البلاغه، مثال آن را تلاوت قرآن گفته‌اند که به حکم «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ، تلاوت کنید آنچه از قرآن برای شما میسر است» خواندن مقداری از آن موردِتأکید است و خواندن بیش از آن به اختیار مردم گذارده شده است که هرکس بتواند بیشتر بخواند (آیات آخر سوره مزمّل به خوبی به این معنی اشاره می‌کند).
بخش پانزدهم

وَ فَرَضَ عَلَیْکُمْ حَجَّ بَیْتِهِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلَهُ قِبْلَهً لِلْأَنَامِ یَرِدُونَهُ وُرُودَ الْأَنْعَامِ وَ [یَوْلَهُونَ] یَأْلَهُونَ إِلَیْهِ [وَلَهَ] وُلُوهَ الْحَمَامِ وَ جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ عَلَامَهً لِتَوَاضُعِهِمْ لِعَظَمَتِهِ وَ إِذْعَانِهِمْ لِعِزَّتِهِ وَ اخْتَارَ مِنْ خَلْقِهِ سُمَّاعاً أَجَابُوا إِلَیْهِ دَعْوَتَهُ وَ صَدَّقُوا کَلِمَتَهُ وَ وَقَفُوا مَوَاقِفَ أَنْبِیَائِهِ وَ تَشَبَّهُوا بِمَلَائِکَتِهِ الْمُطِیفِینَ بِعَرْشِهِ یُحْرِزُونَ الْأَرْبَاحَ فِی مَتْجَرِ عِبَادَتِهِ وَ یَتَبَادَرُونَ عِنْدَهُ مَوْعِدَ مَغْفِرَتِهِ جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى لِلْإِسْلَامِ عَلَماً وَ لِلْعَائِذِینَ حَرَماً [وَ] فَرَضَ حَقَّهُ وَ أَوْجَبَ حَجَّهُ وَ کَتَبَ [عَلَیْهِ] عَلَیْکُمْ وِفَادَتَهُ فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِین.

ترجمه

(خداوند) حج بیت‌اللّه‌الحرام (خانۀ گرامی و محترمش) را بر شما واجب کرده است. همان خانه‌ا‌ی که آن را قبلۀ مردم قرار داده است که همچون تشنه‌کامانی که به آبگاه می‌روند، به‌سوی آن می‌آیند و همچون کبوتران به آن پناه می‌جویند. خداوند حج را علامت فروتنی در برابر عظمتش قرار داده و نشانه‌ا‌ی از اعتراف به عزتش و از میان خلق خود شنوندگانی را برگزیده که دعوت او را اجابت کرده و سخنانش را تصدیق نموده‌اند و در جایگاه پیامبران الهی وقوف کرده و به فرشتگانی که بر گرد عرش الهی می‌گردند، شبیه می‌شوند.

سود‌های فراوانی در این تجارت خانۀ عبادت الهی به دست آورده و به‌سوی میعادگاه آمرزش و مغفرتش می‌شتابند. خداوند متعال این خانه را پرچم (یا علامتی) برای اسلام قرار داده و حرم امنی برای پناه‌جویان. ادای حق آن را واجب شمرده و حج آن را لازم کرده و بر همۀ شما زیارت خانه‌اش را به‌طور دسته‌جمعی مقرر داشته و فرموده است: «برای خدا بر همۀ مردم است که آهنگ خانه او کنند، آن‌‌ها‌ که توانایی رفتن به‌سوی آن را دارند و هرکس کفر ورزد (و حج را ترک کند، به خود زیان رسانده). خداوند از همۀ جهانیان بی‌نیاز است.»

تفسیر

آخرین بخش خطبه، بیان عظمت فریضۀ حج

در آغاز، امام(علیه‌السلام) سخن از مسئلۀ وجوب حج می‌گوید و با تعبیرات بسیار لطیف و زیبا، مسلمین جهان را به انجام این فریضۀ بزرگ الهی تشویق می‌نماید، می‌فرماید: «خداوند حج بیت‌اللّه‌الحرام (خانۀ گرامی و محترمش) را بر شما واجب کرده است» (و فرض علیکم حجّ بیته الحرام) .سپس در توصیفی برای خانۀ کعبه می‌فرماید: «همان خانه‌ا‌ی که خداوند آن را قبلۀ همۀ مردم قرار داده است» (الّذی جعله قبله للانام). در هر شبانه‌روز، چندین بار رو به‌سوی آن می‌کنند و مرکز دایرۀ صفوف جماعت آن، رمز وحدت همۀ مسلمین جهان است.

آنگاه در توصیف دیگری از این خانه بزرگ و مراسم واقعی حج که عاشقان بی‌قرار الهی را به‌سوی خود دعوت می‌کند، می‌فرماید: «آن‌‌ها‌ همچون تشنه‌کامانی که به آبگاه می‌روند، به‌سوی آن می‌آیند و همچون کبوتران به آن پناه می‌جویند» (یردونه ورود الانعام و یألهون الیه ولوه الحمام). به‌راستی آن‌‌ها‌ که معنای حج را درک می‌کنند، همین گونه به سراغ خانۀ خدا می‌آیند، قلب و روح خود را با آن شستشو می‌دهند و از معنویت و روحانیت حج با تمام وجود بهره می‌گیرند و از شر شیاطین و هوای نفس و بلای گناه به آن پناه می‌جویند. عاشقانه زمزمۀ لبیک سر می‌دهند و مشتاقانه سعی صفا و مروه می‌کنند و پروانه‌وار به گرد شمع کعبه می‌گردند.

سپس به یکی از فلسفه‌‌های حج پرداخته، می‌فرماید: «خداوند سبحان حج را علامت فروتنی در برابر عظمتش قرار داده و نشانه‌ا‌ی از اعتراف به عزتش» (و جعله سبحانه علامه لتواضعهم لعظمته و اذعانهم لعزّته)؛ زیرا مناسک و مراسم حج مشتمل بر اعمال و رفتار بسیار متواضعا‌نه‌ا‌ی است که در برابر حق انجام می‌شود و هیچ عبادتی در میان عبادات تا این حد، نشانه‌‌های تواضع در آن نمایان نیست. احرام‌بستن و از تمام لباس و زر و زیور‌ها به دو قطعه پارچۀ ندوخته قناعت‌نمودن و طواف خانه خدا و سعی صفا و مروه و وقوف در بیابان عرفات و مشعر و منی و رمی جمرات و تراشیدن سر، همه اعمالی است متواضعانه که در برابر عظمت پروردگار انجام می‌گیرد و به‌راستی غرور و تکبر و نخوت هر انسانی را در هم می‌شکند.

سپس به این حقیقت اشاره می‌کند که قرارگرفتن در صفوف حاجیان و زائران بیت‌اللّه افتخار بزرگی است که خداوند به گروهی از بندگانش بخشیده، می‌فرماید: «و از میان خلق خدا شنوندگانی را برگزیده که دعوت او را به‌سویش اجابت کرده و سخنش را تصدیق نموده‌اند» (و اختار من خلقه سمّاعا اجابوا الیه دعوته و صدّقوا کلمته). در احادیث اسلامی آمده است که ابراهیم و اسماعیل بعد از آنکه مأموریت خدا را در بنای خانۀ خدا انجام دادند، خداوند به ابراهیم دستور داد که مردم را با صدای رسا به حج دعوت کند.

او عرضه داشت: «صدای من به جایی نمی رسد.» خداوند فرمود: «بر تو صدازدن و بر من رساندن.» ابراهیم بر فراز مقام که در آن روز به خانۀ کعبه چسبیده بود، قرار گرفت. مقام مرتفع شد تا آنجا که از کوه‌ها برتر گشت. ابراهیم انگشت در گوش خود گذاشت و با صدای بلند درحالی‌که رو به شرق و غرب کرده بود، گفت: «ایّها النّاس کتب علیکم الحجّ الی البیت العتیق فاجیبوا ربّکم، ‌ای مردم حج خانۀ خدا بر شما مقرر شده است. دعوت خدا را اجابت کنید» و تمام کسانی که در پشت دریا‌های هفتگانه و در میان مشرق و مغرب تا انتهای زمین بودند؛ بلکه کسانی که در پشت پدران و رحم مادران قرار داشتند، صدای او را شنیدند «و لبّیک اللّهمّ لبّیک» گفتند.

بار دیگر به فلسفۀ حج و آثار سازنده آن بازمی‌گردد و می‌فرماید: «آن‌‌ها‌ (حجاج بیت‌اللّه) در جایگاه پیامبران الهی وقوف کرده و به فرشتگانی که به گرد عرش الهی می‌گردند، شبیه می‌شوند» (و وقفوا مواقف انبیائه و تشبّهوا بملائکته المطیفین بعرشه) .تعبیر به «مواقف انبیا» به‌خاطر آن است که پیامبران زیادی بعد از ابراهیم و حتی طبق روایاتی قبل از ابراهیم به زیارت این خانه توحید شتافتند و تعبیر به تشبه به فرشتگان به‌خاطر آن است که خانه‌ا‌ی درست بر فراز خانۀ کعبه در آسمان‌‌ها‌ قرار دارد که فرشتگان بر گرد آن طواف می‌کنند.

در ادامۀ اسرار و آثار حج می‌افزاید: «آن‌‌ها‌ سود‌های فراوانی در این تجارتخانۀ عبادت الهی به دست می‌آورند و به‌سوی میعادگاه آمرزش و مغفرتش می‌شتابند» (یحرزون الارباح فی متجر عبادته و یتبادرون عنده موعد مغفرته). تعبیر به «یحرزون، انبار می‌کنند»، «ارباح، سود‌ها» و «متجر، تجارتخانه» تعبیرات لطیفی است که این برنامۀ مهم معنوی را با برنامۀ محسوس و ملموس مادی که برای همگان قابل‌ِدرک است، تشبیه می‌کند و راستی چه تجارتی برتر و بالاتر از عملی که اگر صحیح انجام شود، انسان از تمام گنا‌هانش پاک می‌شود! درست مانند روزی که از مادر متولد شده است؛ آن‌گونه که در احادیث اسلامی آمده است.

سپس می‌افزاید: «خداوند متعال این خانه را پرچمی (یا علامتی) برای اسلام قرار داده و حرم امنی برای پناه‌جویان» (جعله سبحانه و تعالی للاسلام علما و للعائذین حرما) .به‌راستی خانۀ کعبه پرچم بزرگ اسلام است که همیشه در اهتزاز می‌باشد. پرچمی است که مسلمین گرد آن جمع می‌شوند و استقلال و عظمت و عزت خود را در مراسم آن می‌جویند و هر سال روح تاز‌ه‌ای با مشاهدۀ آن در کالبد مسلمین جهان دمیده می‌شود و خون تاز‌ه‌ای در عروقشان به جریان می‌افتد.

سپس بعد از ذکر این همه فضایل و اسرار به مسئلۀ واجب‌بودن زیارت خانۀ خدا اشاره کرده، می‌فرماید: «خداوند ادای حق آن را واجب شمرده و حج آن را لازم کرده و بر همۀ شما زیارت آن را به‌طور دسته جمعی مقرر داشته و فرموده است: «و برای خدا بر همۀ مردم است که آهنگ خانۀ (او) کنند، آن‌‌ها‌ که توانایی رفتن به‌سوی آن را دارند و هرکس کفر ورزد (و حج را ترک کند، به خود زیان رسانده). خداوند از همۀ جهانیان بی‌نیاز است» (فرض حقّه و اوجب حجّه و کتب علیکم وفادته فقال سبحانه: «وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ»).

منبع: کتاب پیام امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام، جلد ۱، اثر آیت‌الله مکارم شیرازی و همکاران


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید