قزوین_امروز همه آمده بودند. همه آنان که تصاویر شهادت مظلومانه مدافعان امنیت، قلبشان را جریحهدار کرده بود. هنوز مراسم شروع نشده بود و جمعیت با عجله برای رسیدن به محل تجمع در حرکت بودند. محل تجمع، محل شهادت یکی از شهدای مظلوم مدافع امنیت است... پمپ بنزین خیابان شهید بابایی، محل شهادت شهید افشین حقشناس...
پدری که دست دو نوجوان خود را محکم در دست گرفته بود و مادر خانواده پشت سر آنها در حرکت بود. دختران و پسران جوانی که با جمع دوستانه همچنان که گرم صحبت بودند، به سمت محل تجمع در حرکت بودند. به محل تجمع رسیدیم. شلوغ و مملو از جمعیت. اگر گزافه نگویم انگار که از هر خانه شهر، چند نفر برای شرکت در مراسم تشییع حضور داشتند.
از آن مراسماتی بود که نمیتوانستی ابتدا و انتهای جمعیت را ببینی. از آن مراسماتی که می گویند «فوج فوج جمعیت در حال حرکت بود».
همه در حال صحبت بودند. محور صحبتها شهدایی بودند که قرار بود تا دقایقی دیگر با مشایعت مردم تا خانه ابدی بدرقه شوند. در دست جمعیت، مصحف شریف بود و پرچم سه رنگ و پرافتخار میهن اسلامی. مکالمهها شنیدنی بود؛ «حالم بده از روزی که تصاویر دردناک شهادت شهید حقشناس را دیدم...»، «باید همه کسانی را که در اغتشاش و آشوب شرکت داشتند مجازات کنند و مجازاتشون باید اعدام باشه»، و خانمی که عکس یکی از شهدای مدافع امنیت را در دست گرفته میگوید؛ «وقتی این وحشیها اسلحه دارن، چرا باید نیروی مسلح بدون سلاح باشه؟ باید سلاح بگیرن دستشون و همه این قاتلا را بکشن و از خودشون دفاع کنن» و این گفتگوها بین هر چند نفر ادامه داشت...
اما همهمه این جمعیت با صدای تلاوت قرآن و بعد سرود ملی ایران عزیز آرام شد و همه باهم سرود ملی کشور را زمزمه کردند. و دقایقی بعد میهمانان عزیز وارد میدان شدند. صدای گریه جمعیت برای مظلومیت شهدای عزیز مدافع امنیت... کمیبعد خوشآمدگویی فرمانده میدان به میهمانان شهید و بعد حرکت آرام جمعیت به سمت مزار شهدا.
صدای جمعیت بلند بود، طنین :یا حسین و یا زینب»، فریاد مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر منافق.
جمعیت در حرکت است از محل شهادت شهید حقشناس به سمت گلزار شهدای قزوین. همچنان مشتها گره کرده و فریادها کوبندهتر.. انگار هر چه جلوتر میرویم قدمها با هر شعار محکمتر به زمین مینشیند.. قدمها محکمتر و دلها مصممتر برای تحقق هر شعار...
همه هستند از مردم و زن و کودک و نوجوان، از خانهدار و کارمند، مسوول و غیرمسوول، نظامی و غیرنظامی، دانشآموز و دانشجو...
نمیتوانم جمعیتی را که در خیابانهای شهر و مسیر تشییع حضور دارند توصیف کنم. نظر شهداست که همه را دعوت کردهاند. تا چند روز پیش، این شهدا زنده بودند، نفس میکشیدند، زندگی میکردند، آنها هم همین دردهای روزمره مردم از فشار اقتصادی را ثانیه به ثانیه زندگی می کردند، اما حالا روی شانه شهر آرام در حرکتند.
کمکم به گلزار شهدا نزدیک میشویم. چند برابر جمعیت پشتسر، در گلزار شهدا در انتظار رسیدن پیکرهای مطهر شهدای مدافع امنیت هستند. خانواده معزز شهدا هر یک گوشهای ایستادهاند تا قهرمانان خود را برای بار آخر به آغوش کشند.
صدای جمعیت اوج میگیرد: «برادر شهیدم شهادتت مبارک»، «برادر سپاهی تشکر تشکر»، «برادر بسیجی تشکر تشکر»،«نیروی انتظامی تشکر تشکر». صفوف نماز بر پیکر پاک شهدای مدافع امنیت تشکیل میشود و کمی بعد همسر شهید سرافراز مدافع امنیت شهید مجید حسنپور، برادر شهیدان حسنپور، برادر سردار شهید رضا حسنپور فاتح خیبر، با مردم سخن میگوید؛ خطاب به آنان که همسرش را به بدترین شکل ممکن به شهادت رساندند...
همسر شهید حسنپور از همسر شهیدش و صبرش و گفتار خوشش و مهربانیش میگوید. از روزهایی که شهیدش مدافع حرم بود. از هر بار بدرقه و از زیر قرآن رد شدن همسرش. از اعتقاداتش. از سختیهای زندگیش، از همان دردهایی که خانواده آنها نیز مثل همه مردم با آنها دستوپنجه نرم میکردند، از آخرین خداحافظیش و از کلام آخرش که «شهادت میراث خانواده ماست...»
شهدا به سمت خانه ابدی مشایعت شدند و امشب میهمان ارباب بیکفن هستند... اما ما جا ماندیم از قافله شهدا و فرصتی دیگر به عمر ما داده شد تا خود را بسازیم و خود را تطهیر کند از آلایندههای دنیوی و از هر چه که زنجیر اتصال ما به این دنیای فانی است رها شویم...
جمعیت فرزندان مظلوم و دلاورشان را با اشک به خاک سپردند و از شهدا التماس شفاعت داشتند و حالا در حال بازگشت به سمت خانههاشان هستند و باز همان جملات را تکرار میکنند؛ «قاتلان این شهیدان باید به سزای عملشان برسند...»
والسلام
انتهای پیام/۱۰۱۰
یادداشت
یادداشت؛
یادداشت خبرنگار/خاک جانسپرده؛