یادداشت_چند وقت پیش، کتابی می خواندم که در آن نوشته بود؛ مبارزان بزرگ، آن قدر میجنگند که دیگر بدنشان جایی برای زخم خوردن نداشته باشد. نمیدانم چرا اما این جمله بی اختیار مرا به غمناکترین نبرد تاریخ اسلام، تاریخ بشریت برد. به عرصه نبرد حق و باطل، به رزمگاه کربلا. مبارزان واقعی.... نمیدانم، شاید این تصور من باشد، اما گمان می کنم عرصه بروز مبارزان واقعی، همان رزمگاه کربلاست آنجا که ماه منیر بنی هاشم، دستانش قطع می شود، چشمانش هاله ای از خون می شود، بدنش مُثله می شود اما آرمانش «حسین» است و هر آنچه که «حسین» بر آن ایستاده است.
مبارز واقعی، قهرمان واقعی، «عباس بن علی»، «اسد» ابن «اسد». عباس، قهرمان بی بدیل مردانِ مرد در تمام اعصار تاریخ است. هر که مردانه جان داده برای آرمان الهی، خطوط پررنگ پهلوان منشی حضرت عباس در ردپای او پیداست. عباس، قهرمان است، قله غیرت در اوج احساسی بودنش و مکتب است برای آنان که تشنه معرفتند. اما عباس، رهرو است و مرید بر مرادی که چراغ راه و کشتی نجات است. مرادش «حسین» است، «سیدالشهدا»...
این که حسین(ع) در روزگاری دور، در معرکه ای سخت، تنها و بی یاور می ماند و حجت را تمام می کند وقتی در میان اشقیا فریاد می زند که «هل من ناصر ینصرنی»، در واقع این حجت را بر مردم آن روزگار تمام نمی کند بلکه پژواک صدای سیدالشهدا، دایره در دایره، در دوران ها می پیچد و این سوال از آیندگان است. پرسشی عمیق از نسل فردا بشری است.
پژواک صدای سیدالشهدا دایره در دایره پیچید تا به روزگاری رسید که پرورش یافتگان مکتب عباس و سیدالشهدا، مشتی شدند گره کرده و طوفانی آفریدند از جنس حسین(ع) که یک تنه تمام دنیای کفر را حریف طلبیدند و در مسیر سرخ شهادت قدم نهادند. اصلا مگر می شود کسی آرمانش شهادت باشد و «حسین ثارالله» را نشناسد. آرمان شهادت، خط مشی شیعه است.
من فکر می کنم، پاسداری، امتداد راه سیدالشهداست، آنجا که «منیّت» را رها می کند و دل به جانان می دهد برای خدمت. مطمئنا پاسداری راه سیدالشهداست وگرنه در کدام تاریخ سراغ دارید که یک جوان را به مسلخ ببرند، زنده زنده، شرحه شرحه اش کنند، جگرش را بدرند، به جرم پاسداری.
بی شک پاسداری امتداد راه سیدالشهداست، وقتی زکریاها و الیاس ها و حمیدها و... از خانه و کاشانه و گرمای وجود خانواده دل می برند و روانه رزمگاهی فرسنگها دورتر می شوند تا در مقابل یزیدیان زمان بایستند، پیکرهاشان أربٱ أربا می شود و پس از سال ها، چند تکه از استخوان هایشان به خانه برمی گردد.
پاسداری، مرام مردان مرد است. مرام سیدالشهداست و پاسداران، ادامه دهنده این راهند آنجا که سردار حمید محمدرضایی، ۳۲ سال چشم انتظار برادر شهیدش ماند، وقتی استخوان پوسیده برادر به خانه برگشت، سردار، به رسم پاسداری از حریم عمه سادات، روانه رزمگاه شد و دیگر نیامد...
همین چند وقت پیش بود که شهرمان میهمانانی از جنس آلاله های بهشتی داشت، آرام و رها بر شانه شهر می رفتند و چشمانی بارانی آنها را مشایعت می کردند. مگر اینها که بودند؟؟ آیا غیر از این است که گمنامان خوشنام که پس از سالها فقط مشتی استخوان از آنها برگشته، به ندای سید و سالار شهیدان لبیک گفته اند؟؟ این همان تاثیر ندای «هل من ناصر ینصرنی» سیدالشهداست که قرن ها پیش، بر زمان جاری شد و نسلی از جنس سلمان فارسی، مشتاقانه این ندا را لبیک گفتند.
به راستی که وقتی حسین فریاد زد؛ «آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد؟» سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ماست... سوی شهادت رفتن ... پاسداری، آرمان شیعه است در دفاع از حق...
نگارنده: سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰
یادداشت
یادداشت؛
یادداشت خبرنگار/خاک جانسپرده؛