۲۷ / خرداد / ۱۴۰۵ - 17 June 2026
08:54
کد خبر : 9742208
۰۸:۱۹

۱۴۰۴/۱۱/۰۷
شرح کامل حماسه‌ مظلومیت شهدای مدافع امنیت در چهارراه فلسطین؛

 ۱۰ نفر مدافع، در میان سیل سنگ و خشم، تنها یک پناهگاه یافتند... پشت پمپ‌ بنزین...

موج جمعیت از سمت خیابان دانشگاه(بالا) به سمت پایین سرازیر شد و با جمعیتِ پایین گره خورد. ۱۰ نفر مدافع، در میان سیل سنگ و خشم، تنها یک پناهگاه یافتند... داخل پمپ‌بنزین، پشتِ پمپ‌ها...

قزوین_ ساعت کمی از ظهر گذشته. قرآن را می‌بندم و می‌بوسم و سرجایش می‌گذارم. چند روزی است که ذهنم درگیر نوشتن روایت شهدای پمپ‌بنزین خیابان شهید بابایی است. از کجا بنویسم! از کدام لحظه بنویسم! اصلا از کجا شروع شد؟ انگار کسی تووی سرم این جمله را مدام تکرار می‌کند که از مظلومیت بچه‌ها بنویس. فکر شهادت بچه‌های امنیت، صحبت‌های خانواده‌هاشان، روایت رفقایشان که شاهد ماجرا بوده‌اند، صحبت‌های مردم کوچه و بازار، روایت‌های نصفه و نیمه که نقل مجالس شده.

 

صوت یکی از شاهدان ماجرا در گفتگو با خبرنگار بسیج، به دستم می‌رسد که بخشی از جنایات هولناک آن شب را روایت می‌کند. صوت را روشن می‌کنم و همینطور که او روایت می‌کند، می‌نویسم و گریه می‌کنم.

 

 نفوذ در دلِ آشوب

 

اینها را یکی از شاهدان جنگ تروریستی ۱۸ دی‌ماه در قزوین، در پمپ بنزین شهید بابایی می‌گوید: با یک مینی‌بوس راهی شدیم. تیمی ۱۰ نفره که برخی در نزدیکی پمپ‌بنزینِ چهارراه فلسطین از ماشین پیاده شدند. من به دل جمعیتی رفتم که تا چشم کار می‌کرد، امتداد داشت. جمعیت از دو سوی چهارراه درگیر بودند و شدت عملشان نشان می‌داد که این بار، موضوع از یک اعتراض ساده گذشته و بوی خون و تخریب می‌دهد.

 

پرده اول: تله‌ دوطرفه

 

موج جمعیت از سمت چهار راه فلسطین و خیابان دانشگاه به سمت نیروهای امنیتی در حرکت بود. به سمت بچه‌ها برگشتم تا بگویم تعداد اغتشاشگران زیاد است و بچه‌ها از منطقه خارج شوند. اما پیش از آنکه دستور عقب‌نشینی بچه‌ها اجرا شود، استراتژی قیچی پیاده شد. موجی عظیم از سمت خیابان دانشگاه (بالا) به سمت پایین سرازیر شد و با جمعیتِ پایین گره خورد. ۱۰ نفر مدافع، در میان سیل سنگ و خشم، تنها یک پناهگاه یافتند... داخل پمپ‌بنزین، پشتِ پمپ‌ها...

 

پرده دوم؛ نجابت اسلحه در برابرِ قساوتِ سنگ

 

تیم، عملاً سلاح جنگی برای مقابله نداشت؛ تنها دو قبضه سلاح دودزا (گازسوز) تمام دارایی آن‌ها برای دفاع بود. در این میان، «افشین حق‌شناس»، مردی با حدود دو متر قد و هیبتی نظامی، در محاصره قرار گرفت. او چند تیرِ هوایی از داخل پمپ‌بنزین شلیک کرد، شاید که جمعیت متفرق شوند. سپس با شجاعتی مثال‌زدنی بیرون آمد تا با آن‌ها حرف بزند؛ تنها با یک جمله: «برید... چیه؟ چرا این کار رو می‌کنید؟».

 

اما پاسخِ تروریسمِ آموزش‌دیده، گفتگو نبود. فردی که قدش حتی به شانه‌ی افشین نمی‌رسید، با اطمینان از اینکه افشین «شلیک نخواهد کرد»، به سمت او دوید و او را گرفت... و این آغاز جنایت بود... در لحظه‌ای، صدها نفر بر سر او ریختند.

 

پرده سوم؛ مقتل کربلای قزوین

 

«امید‌نیا» یکی از بچه‌های بسیجی که در صحنه حضور داشت تاب نیاورد. او برای نجاتِ افشین جلو دوید، اما دیواره‌ی جمعیت نفوذناپذیر بود. امیدنیا در راه بازگشت به سمت خروجی پمپ‌بنزین، به دام افتاد. من در چند قدمی آن‌ها بودم و ضجه می‌زدم «نزنید... بسه...نزنید...». اما آن‌ها گوش نمی‌کردند. با هرچه در دست داشتند، سنگ تا بلوک‌های بتنی و سیمانی، بر سر و پیکرِ بچه‌ها می‌کوفتند. صحنه‌ای وحشیانه که در آن، دو مدافع امنیت در مظلومانه‌ترین حالتِ ممکن تکه‌تکه شده و به شهادت رسیدند.

 

 چرا ماشه سلاح شهید افشین حق‌شناس فشرده نشد؟

 

سؤالی تلخ در ذهن‌ها باقی ماند. چرا افشین با آن توان بدنی و اسلحه، از خود دفاع نکرد؟ تحلیلِ نزدیک‌ترین شاهدان این است؛ افشین در محاصره‌ یک دوگانه بود. از یک سو «مسئولیت قانونی و شرعی» استفاده از سلاح و از سوی دیگر این که اگر یک نفر را بزند، جمعیت چند هزار نفری جری‌تر شده و تمام آن ۱۰ نفر مستقر در پمپ‌بنزین را تکه‌تکه کنند. او جان خود را فدا کرد تا شاید جان بقیه رفقایش محفوظ بماند. این همان درس ایثار است که یک عمر بچه‌ شیعه‌ها از حضرت عباس(ع) اموخته‌اند و در مقابل لیدرهای تروریست می‌دانستند چگونه از «نجابت نیروی امنیتی» سواستفاده نمایند...

 

پرده آخر: جراحت برای نجات

 

راوی که شاهد پرپر شدن بچه‌های مدافع امنیت است، با تمام توان به سمت گردان می‌دود تا نیروی کمکی بیاورد. اما در مسیر بازگشت برای نجات باقی‌مانده‌ تیم، در فاصله‌ چند ده متری پمپ‌بنزین، هدف گلوله‌ مستقیم قرار می‌گیرد. تیر، روایتِ او را با خون مهر کرد و او بر زمین افتاد تا سندی زنده بر مظلومیت آن روز باشد.

 

بخدا که لحظه لحظه شهادت شهدای ما، خط به خط آن چیزی است که در عصر عاشورا بر اربابمان گذشت.

اصلا آرزوی شیعه همین است که مثل ارباب بی‌کفنش شهید راه حق شود. نمی‌دانم لحظات آخر بر شهدا چه گذشت اما بی‌شک وقتی راهی میدان شدند، با اربابشان معامله شهادت کردند.

 

این جنایات بیانگر این مهم است که تروریسمِ سازمان‌یافته، چگونه از «سپر انسانی» و «هیجانات کاذب تماشاگران» استفاده می‌کند تا دست نیروهای امنیتی را ببندد. امروز، راوی و همرزمانش بر یک نکته تأکید دارند: باید ریلی برای «اعتراض سالم» گذاشته شود تا مردمِ معترض، ناخواسته جاده‌صاف‌کن تروریست‌ها نشوند. در این صورت است که دیگر هیچ جانیِ آموزش‌دیده‌ای جرأت نمی‌کند در خیابان آفتابی شود و به جایگاه نیروی امنیتی اهانت کرده و پیکر لاله‌های بلندقامتی چون حق‌شناس و امیدنیا را این‌گونه مظلومانه به خون بنشاند.

 

سهیلا عظیمی 

 

انتهای پیام/۱۰۱۰


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید