
قزوین_ ساعت کمی از ۱۶ گذشته و تیم خبرگزاری بسیج، برای تهیه گزارش عازم محل برگزاری رونمایی کتاب هنرآفرینان مینودری میشویم. آدرس محل برگزاری، منزل مادری است که روی همه مادران شهر را سفید کرد. وارد کوچه میشویم، از سرکوچه تا مقابل درب منزل، عکس شهدای جنگ تحمیلی در سایزهای بزرگ و کوچک، مسیر را نشانت میدهد.
چهل روز گذشته و به تعداد روزهایی که به شب رسیدهاند؛ خاطرات به عنوان تنها داشته، اذن مرور پیدا کردهاند. قدمها اگر در حسرت دیدار، متوقف شدهاند، دست خاطرات اما بلند است که از میان گذشته یادی بیرون بکشد و حسرتی شعلهور کند. به رسم یادگار، به قد روایتی، مینویسم.
خانه شلوغ است، میهمانان زیادی از مسوولان شهر تا بانوان همسایه و فامیل و میهمانانی از شهر قم منتظر هستند تا خاتون، کلامی بگوید. پس از گپ و گفت کوتاه و مداحی یکی از برادران حاضر در جمع، صدای مهربان و آرام مادر، سکوت را میشکند... من از همه شما ممنونم که تشریف آوردید. شما میهمانان فرزندانم هستید... افتخار میکنم که مادر شهید هستم. فرزندانم روی مرا سفید کردند...
کمی بعد گفتگویم را با مادر شهدای قزوین شروع میکنم. نگاهش سرشار از مهر است اما فقط یک مادر میتواند بفهمد پشت تمام قدرت ایستادگی یک مادر، دنیایی از دلتنگی پنهان است. میگویم؛ مادر میدانم که درد فراق فرزندان، تمام قلبت را مچاله کرده، برایمان از روزهایی بگو که در کنار عزیزان سفر کردهات بودی.
خاتون، با همان لبخند پرمعنا، با همان طمأنینه و متانت کلام آغاز میکند؛ بنام خدا. خدا را شاکرم که افتخار خادمی هشت شهید را به من داد و من بی آنکه بدانم، مادر شهدایی بودم که سربلندم کردند.
دخترم فاطمه خانم، علاقه بسیار زیادی به رهبر شهید داشت. بسیار ولایتپذیر بود و به همان اندازه علاقه زیادی به رهبران محور مقاومت داشت. خوب یادم هست وقتی خبر شهادت سیدحسن نصرالله منتشر شد، اضطراب و ناراحتی فاطمه به اندازهای بود که پنج روز کامل در اتاق همین خانه بستری شد.
چند روزی بود که محمدعلی به دنیا آمده بود و من برای مراقبت از مادر و فرزند، کنارشان بودم. محمدعلی در طول مدتی که من آنجا بودم بسیار آرام بود. سر و صدای گاه و بیگاه بمباران تهران، بلند بود. با عروسم تماس گرفتم تا جویای احوالشان باشم. منظرسادات حال خوشی نداشت و احساسم این بود که بعضی در گلو دارد. پرسیدم اتفاقی افتاده، گفت چیزی نیست... و همین جمله بیشتر نگرانم کرد.
پاسی از شب بود که دوباره تماس گرفتم و همین جمله عروسم مرا نگرانتر کرد. همراه فاطمه و نوزاد تازهواردش به خانه پسرم رفتیم آنجا متوجه شدم که همسایه طبقه پایین پسرم شهید شده، اما نگرانی و اضطراب عروسم، گویای خبری بسیار سنگینتر بود. به خانه برگشتیم و با تلفن یکی از دوستان، تلویزیون را روشن کردم. خبر زیرنویس تلویزیون را خواندیم. نمیتوانستیم باور کنیم و آن لحظه برای دخترم فاطمه با شرایطی که داشت بسیار سخت و نفسگیر بود. حال خوشی نداشت و مدتی بدون کلام و بیحرکت به دیوار خیره شده بود.
به هر زحمتی بود کمی آب برایش آوردم تا بلکه آرام شود. اشک امانش نمیداد. غروب فردا اصرار بسیاری داشت که باید در خیابان حضور یابد. با حال ناخوش روحی و جسمانی، راهی خیابان شدیم. و این حضور خیابانی ادامه داشت... من و فاطمه و محمدحسن هفت ساله و محمدعلی چند روزه، همپای مردم منتقم شهر در خیابان، غم خود فریاد میزدیم. تا روز بیست و یکم کنارشان بودم. از فاطمه خواستم که به قزوین بیاییم تا در آرامش بیشتری به آنها رسیدگی کنم.
اما حرف فاطمه یک کلام بود. به قزوین نمیآییم. خط قرمز ما رهبر عزیزمان بود که شهید شد. حالا دیگر دشمن بیاید ما را بکشد. از هیچ چیزی ترسی نداریم. از من اصرار و از او نیامدن....
خاتون در حالیکه آن روزها را بیان میکرد، گاهگاهی مکثی میکرد... خوب میشد دلتنگی را از چشمان مهربان مادرانهاش خواند. مخصوصا آنجا که از محمدعلی، نوزاد نورسیده خانواده میگفت.
و من در تمام ثانیههایی که مادر از لحظههای آخر دیدارش با جگر گوشههایش میگفت، صبر استوار او را تحسین میکردم. مگر چقدر یک آدم، با خودش، صبر در مصائب را تمرین کرده باشد که در روز حادثه این گونه استوار و مقتدر بایستد و با لبخندی سرشار از آرامش، به میهمانانش خوشآمد بگوید. قطعا این صبر استوار نشأت گرفته از مکتبی است که باید سالها با آن زندگی کرده باشی.
خاتون ادامه میدهد؛ به خانه برگشتم. با بچهها در تماس بودم. هم با فاطمه خانم و هم با پسرم آقا مهدی و همسرش. شب آخر وقت باز با آنها تماس گرفتم و باهم صحبت کردیم. حالشان خوب بود. خیالم راحت شد از اینکه فاطمه و فرزندانش به خانه پسرم رفتهاند. فاطمه خانم میگفت؛ مامان، محمدعلی خیلی بیتاب است و مدام گریه میکند. برایم عجیب بود چون محمدعلی در طول تمام روزهایی که آنجا بودم بسیار آرام و بیصدا بود.
و بعد بغضی انگار گلویش را فشار میدهد... چشمانش کمی بارانی میشود اما خود را حفظ میکند و دوباره با همان صدای رسا ادامه میدهد؛ انگار این فرشته کوچولو دلش خبر داشت قرار است چه اتفاقی بیفتد و بیتابی میکرد.
آن شب اولین شبی بود که من بدون هیچ دلهرهای از سلامت بچهها خوابم برد. ساعت ۹ صبح یکی از دوستانم با من تماس گرفت. بعد از احوالپرسی، جویای حال فرزندانم شد و من که از همه جا بیخبر بودم از آخرین تماسم در شب قبل گفتم و به او اطمینان دادم که حالشان خوب است. بعد متوجه شدم که پسرانم هر دو، به تهران رفتهاند اما هنوز نمیدانستم برای چه. دقایقی بعد برادرم به منزل ما آمد و کمی بعد خبر شهادت فرزندانم را از زبان برادرم شنیدم.
سکوت کل خانه را گرفته و انگار کسی نفس نمیکشد. همه کسانی که در کنار ما در این گفتگو حضور داشتند بیکلامی، همه چشم دوخته بودند به مادر... شاید منتظر بودند که خاتون به این قسمت روایت که رسید بغضش را با چشمان بارانی، بلند گریه کند. اما مادر خیلی قویتر از چند دقیقه قبل، با لبخندی آرام میگوید؛ خیلی خوشحالم که فرزندانم در مسیر حق و ولایت شهید شدند. این آرزویشان بود که فدایی رهبرشان شوند اما حالا در مسیر حق طلبی در کسوت فداییان انقلاب جان خود را تقدیم خاک و میهن کردند.
من هرگز اجازه نمیدهم که بخواهم صبرم را با صبر زینبی یکی بدانم. اما بسیار خوشحالم که فرزندانم در مکتب سیدالشهدا(س) رشد کردند و با مرگ شهادت، سربلندم کردند.
همه آنچه خاتون در دقایق پیش گفته را با خودم مرور میکنم. دخترش، فرزندانش، پسرش، خانوادهاش، خاطراتش، و صبرش، صبرش... با خودم میگویم؛ من فدای تو و صبرت و دل ابری مادرانهات... سربلندمان کردی بانو.. یکبار دیگر «مادر» بودن در مکتب زینبی را برای همه دنیا معنا کردی...
دکتر مهدی رستمی، منظر السادات زرآبادی، نوجوان علی رستمی، نوجوان فاطمه رستمی، کودک زینب رستمی، فاطمه (حنانه) رستمی، کودک محمد حسن کیالها و نوزاد بیستودو روزه محمد علی کیالها، هشت مسافر شهید از خانواده رستمی بودند که در حمله تروریستی آمریکا و رژیم صهیونیستی به منزل مسکونی در تهران به شهادت رسیدند.
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰