۱۲ / خرداد / ۱۴۰۵ - 02 June 2026
07:30
کد خبر : 9755897
۰۰:۵۸

۱۴۰۵/۰۲/۰۶
روایتی کوتاه از زندگی شهید رمضان؛

دیر آمد و زود رفت

تبریز-شاید بارها بیت؛ «دیر آمدی ای نگار سرمست/ زودت ندهیم دامن از دست»، را شنیده باشیم، بیتی که بی تشابه به روایت زندگی شهید حسین فیضی با همسرش نباشد، شهیدی که دیر به قرار آشنایی اش رفت و زودتر هم دل برید و راهی شهادت شد.

خبرگزاری بسیج، رقیه غلامی؛ روایت امروز ما روایت زندگی خانم رقیه بابایی با شهید اقتدار رمضان؛ شهید «حسین فیضی» است که در سنگر مبارزه با دشمن آمریکایی صهیونی به فیض شهادت نائل آمد.

خانم بابایی از اندوهی که از چهره اش نمایان است و از اشک هایی که از گوشه چشمانش آرام جاری می شود، نجیب و سر به زیر از رفتن همسرش و از همراه ۱۰ ساله زندگی خود می گوید، بغض امان نمی دهد با نوک انگشتانش قطره های اشک روی گونه هایش را پاک می کند و می گوید: حسین در جنگ ۱۲ روزه مجروح و دچار موج گرفتگی شده بود با این وجود دنبال تشکیل پرونده جانبازی نرفت بلکه از آن زمان دنبال شهادت بود و هر روز این عطش را می شد بیشتر از روز قبل در حرکات و رفتارش دید و هر روز که او به شهادت نزدیک می شد من بی قرارتر و نگران تر می شدم.

وی ادامه می دهد: هر روز حسین بال و پر بیشتری برای شهادت می گرفت و از تعلقات می برید و من وابسته می شدم به طوری که وقتی جنگ رمضان آغاز شد، کارم فقط التماس به خدا بود، می دانستم تنهایی سخت است و بزرگ کردن بچه‌ها آن هم دست تنها سخت تر از آن.

حسین هر چند وقت یکبار می آمد و آن هم برای چند ساعت بعد افطار تا سحر، به خاطر بمباران رختخواب بچه ها را در پذیرایی کنار مبل ها پهن می کردم و حسین هم کمی با فاصله از آن ها می خوابید و من تا سحر روی مبل جلوی آشپزخانه می نشستم و اشک می ریختم، تحمل دوری حسین و بزرگ کردن بچه ها بدون او برایم دردآور بود.

همسر شهید فیضی اضافه می کند: در همه این شب ها به یاد روزی بودم که به حسین بله را گفتم، روزی که هرگز جدی سرقرار آشنایی نرفتم و فقط خواستم قرار انجام و تمام شود. نمی دانستم دوباره این قرار ادامه خواهد یافت و برای همین هیچ سوالی نپرسیدم و مدام منتظر بودم صحبت های حسین تمام شود و با مادرم به خانه برگردم.

بابایی در جواب این سوال که چگونه با شهید آشنا شد، نحوه آشنایی و ازدواجش را چنین تعریف می کند: ازدواج ما سنتی و از طریق معرفی خواهرش بود، من پس از اتمام دوره کارشناسی در دانشگاه با توجه به علاقه ای که به پزشکی داشتم و دوره های امدادگری را هم گذرانده بودم در کلینیکی مشغول فعالیت بودم و خواهر حسین که چندبار آنجا مراجعه داشت مرا دیده و برای حسین معرفی کرده بود.

این همسر شهید که انگار به آن روزهای پر از تب و تاب جریان ازدواجش برمی گردد، با اشتیاقی که در کلامش موج می زند، بیان می کند: خواهر شوهرم چند بار از من شماره خواستند و چون من قصد ازدواج نداشتم امتناع کردم و عاقبت در برابر اصرارشان شماره خانه را دادم به این امید که زنگ زدند عذرخواهی کنیم ولی برخلاف میل باطنی ام مادرم و خواهر حسین قرار آشنایی ما را در پارک گذاشتند.

همسر شهید فیضی ادامه می دهد: قرار را جدی نگرفتم و صرف ادای ادب و احترام به مادرم سر قرار رفتیم، من و مادرم باهم رفته بودیم و حسین هم با خواهرش آمده بود آن هم با تاخیر ۱۵دقیقه ای که به طوری که من به قرار سر موقع حساس بودم و این دیر آمدن خیلی به من برخورد و پس از ۱۵دقیقه هم صحبت درباره معرفی خود و کارش با عجله بلند شد و رفت، بعد متوجه شدم مسابقه فوتبال بوده و برای همین زودتر حرف هایش را زد و رفت، این موضوع هم مزید بر علت شد.

این همسر شهید می افزاید: به این امید که من سوالی نکردم و حرفی نزدم کار تمام می شود به خانه برگشتیم، خواهرش چند روز بعد تماس گرفت تا برای خواستگاری رسمی بیایند و من گفتم قضیه برای من جدی نبود و هیچ سوالی نپرسیدم،در واقع اصلا اهمیتی نمی دادم تا قرار انجام و تمام شود بخصوص که با تاخیر هم آمده بودند بزای همین نوبت بعدی به جای خواستگاری باز قرار در پارک مقرر شد و همین سر نخ شد تا جلسه سوم را به جای خواستگاری به بله برون تبدیل و حرف ها را جدی کنند.

نمی دانم چرا ازدواج برای من چندان اهمیتی نداشت و هر آن می خواستم کار تمام شود ولی در عرض چند روز قرارهای خرید و عقد هم گذاشته شد و در واقع از اولین دیدار در سوم مهر تا عقدمان طولی نکشید.

بابایی به روز عقدش در ۱۶مهر سال ۱۳۹۳ اشاره و بیان می کند: روز عقدمان سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) بود، خانواده ما روز قربان را برای عقد پیشنهاد دادند ولی خواسته خانواده حسین زودتر از قربان بود، من حالا سر عقد با حسین بودم، عقدی که هنوز جدی نگرفته بودم تا به خودم بیایم که واقعا ازدواجم جدی است آن هم با فردی که جز چند جمله سر زندگی و شرایط حرف دیگری نزده شده بود با خودم گفتم به خودت بیا کار تمام می‌شود از همین سر سفره بله را نگو و تمام کن ولی ناگهان در قرائت بار سوم خطبه عقد خواهر شوهرم با اشاره اش به خودم آورد و بله را گفتم.

بابایی می گوید: پس از ازدواج قرارهای ما یا مساجد بود یا مزار شهدا و بیشتر هم حسین مرا جایی در گلزار می برد که حالا در آن قسمت به خاک سپردیم و من تصور نمی کردم آنجا جای خالی وجود دارد و فکر می کردم معبری بین دیگر قبور است ولی دریغ که قرار همیشگی مان سر مزار خودش بوده است تا مرا به رفتن به آنجا عادت دهد.

این همسر شهید با همه حسی که نسبت به همسر شهیدش را می توان در نگاهش دید، ادامه می دهد: یک سال پس از نامزدی ۱۶ مهر سال ۹۴ زندگی مشترک خود را آغاز کردیم، زندگی که هر روز آن نمی دانستم به این روزها و شهادتش ختم می شود، زندگی که در نبودها و ماموریت ها سختی های خود را داشت چراکه حسین نظامی بود و کارش شرایط و حساسیت خودش را داشت با این حال پس از یک سال از زندگی مشترک مان گذشته بود که خداوند پسرم مهدیار را به ما هدیه داد، پسری که حسین تلاش کرد او را نه تنها در امر تحصیل که در فراگیری ورزش و قرآن نیز همراهی کند و نسبت به دخترمان نیز علاقه خاصی داشت.

وی اضافه می کند: حسین مأخوذ به حیا بود و من هم و همین نکته مهمی برای ما از روز آشنایی و پس از سال ها زندگی با او بود، ادب خاصی داشت و به خانواده اش احترام می گذاشت و خواهر بزرگش را که در نبود مادرش برایش فداکاری کرده بود، چون مادرش دوست داشت و به خواهر کوچکش نیز به خاطر اینکه پدر شوهرم هم فوت کرده بود، عشق می ورزید و آن ها هم حسین را چون جان دوست داشتند، با برادرانش هم که جای خود الفت و محبتی دیرینه داشت.

دیر آمد و زود رفت

بابایی که صحبت هایش به اینجا می رسد، مکث می کند و می گوید: از اول جنگ حال عجیبی داشتم و می دانستم حسین کم کم دارد همه خط های اتصال خود را با دیگران قطع می کند تا راحت بال بگیرد و برود و من دلشوره داشتم، حتی روزهای اول جنگ که مجروح شده بود خانه نماند و استراحت نکرد و دوباره شش روز قبل از شهادتش وقتی آمد به قدری سر و رویش سیاه بود که تنها چشم هایش دیده می شد و برای اینکه بچه ها نترسند به شوخی گرفتم و بچه ها را خنداندم اما وقتی رفت حمام و برگشت رفتم دیدم کف حمام پر از خاک سیاه و حتی خرده شیشه است و لباس هایش هم سوراخ سوراخ شده بود.

این همسر شهید به جراحات وارده به شهید فیضی اشاره و اظهار می کند: پاهایش و برخی از نواحی بدنش زخم های ریز ریز نقطه نقطه داشت ولی با این حال باز علیرغم سفارش همکارانش استراحت نکرد و مثل همیشه پیش از رفتن به حمام رفت، فهمیدم که باز غسل شهادت می کند، از آغاز جنگ این کار همیشگی اش بود نمی گفت ولی من می دانستم خودش را برای شهادت آماده می کند.

همسر شهید فیضی به اخلاق های حسنه و نیک همسر خود با دیگران نیز اشاره کرده و می گوید: به حق الناس و ادای حق دیگران خیلی اهمیت می داد و شاید برای همین بود که پیش از شهادتش بیمه ماشین را پرداخت و هر آنچه باید تسویه و پاک شود را کرد و رفت، حتی چون در مجتمع خودمان مدیر ساختمان بود ، ۲۳ اسفند دنبال نیروی خدماتی و شوینده برای تمیز کردن محوطه و راه پله ها بود اما نه نیروی خدماتی پیدا می کرد و نه شوینده و مواد ضدعفونی کننده.

وی ادامه می دهد: به قدری دنبال شوینده از این مغازه به آن مغازه سر زدیم که از وقت افطار گذشت و گفتم؛ «مثلا مهمان خواهرت هستیم و بنده خدا چشم به راه است»، راهی خانه خواهر شوهرم شدیم و عاقبت شوینده را از فروشگاهی در نزدیکی منزل خواهرش پیدا و پس از پرس و جوی فراوان بالاخره فردی را هم برای تمیز کردن یافت و حتی برخلاف سال های قبل که دست به سیاه و سفید نمی زد گفت امسال خانه تکانی می کنم ولی من اصلا حال آن را نداشتم، اتاق و خانه را تمیز کرد و پتوها و روفرشی ها ماند که خودم آن ها را شستم.

این همسر شهید ادامه می دهد: بامداد روز ۲۶ اسفند مانند هر بار آمدن پیش از رفتن به حمام رفت فهمیدم باز غسل شهادت می کند، خداحافظی کرد و رفت، ظهر همان روز زنگ زد که حتما پول نیروی خدماتی را واریز کنم، سه شنبه بود و شب چهارشنبه سوری و ما طبق روال سال های قبل خانه مادرم دعوت بودیم، پدرم همراه خواهرم برایم عیدی آورده بودند، خواهرم بالا آمد و پدرم پایین بود گفتن با آن ها بروم ولی پایم نمی آمد هر لحظه قصد رفتن می کردم ولی دلم نمی خواست برم و حتی به مادرم گفتم اگر سبزی یا چیزی لازم داری بگیرم بیارم ولی دوباره متصرف شدم و برگشتم تقریبا نزدیک ساعت سه بود که گوشی هوشمند حسین زنگ زد و من معمولا اگر شماره شناس بود جواب نمی دادم و اگر ناشناس بود باز می کردم که شاید کسی کار داشته باشد، گوشی چند بار زنگ خورد و عاقبت برداشتم سراغ حسین را گرفتند، گفتم سر کار هستند، دوباره فرد دیگری زنگ زد، دیگر شصتم خبر دار شد که حتما حسین طوری شده است، دوباره تلفن زنگ خورد باز کردم ناشناس بود خواستند گوشی را به برادر حسین بدهم گفتم اینجا نیستند و پدرم اینجا هستند، به پدرم گفتند حسین شهید شده است، از صبح که حلقه ازدواجش را روی میز گذاشته بود هم ناراحت بودم هم نگران، نگو دیگر کلا از این دنیا برید و رفت.

وی به وداع خود با شهید فیضی هم می پردازد و می گوید: به وادی رحمت رفتیم تا با حسین وداع کنیم اما میان آن جمعیت نمی شد آن گونه که باید بنشینم و صحبت کنم و حرف دلم را بزنم، فردای آن روز در سالن نماز گلزار شهدای مارالان چند دقیقه ای رفتم و درد دل کنم باز نشد، به ستون تکیه دادم و گریستم و گفتم این قدر نامرد نبودی که مرا تنها بگذاری و بروی.


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید