
به گزارش خبرگزاری بسیج از آذربایجان شرقی، صبحی آرام همراه بابا راه گلزار وادی رحمت تبریز را در پیش گرفتیم، محلی که بوی ایمان میدهد و هوای آن آمیخته با یاد و اخلاص شهیدان است.
با دستان کوچکم، دستش را محکم گرفته بودم؛ گرمای انگشتانش پناهگاهی بود میان هیاهوی روزگار، تکیهگاهی برای امروز و فردایم. قدمهای ما آهسته کنار مزار شهدا پیش میرفتند و نگاه هر دوی ما به نامهایی که بر سینه سنگها حک شده بود، گره میخورد؛ نامهایی که بوی خون و عشق میدادند.
بابا نزدیک سنگ مزاری ایستاد، نام شهید را با صدایی آرام و احترامآمیز خواند: «شهید قادر قربانپور» سکوت کوتاهی کرد، انگار در عمق ذهنش چیزی روشن شد.
سپس به مزار شهید دیگری رسیدیم؛ بر روی سنگش نوشته بود: «شهید بهمن جدّی» لبخندی بر لبش نشست و گفت: «ببین پسرم، یکی اسمش قادر است و دیگری فامیلیاش جدّی…، ترکیب این دو میشود، «قادر جدّی» و من هم روزی به جمع آن ها خواهم پیوست.»
آن لحظه حرفهای بابای عزیزم برایم بیشتر شبیه به شوخی بود، امّا انگار خبر و وصیتی ساده از آرزویش بود.
روایت مجتبی جدّی، فرزند شهید
یادداشت
یادداشت؛
یادداشت خبرنگار/خاک جانسپرده؛