۲۷ / تير / ۱۴۰۵ - 18 July 2026
13:34
کد خبر : 9771575
۱۳:۳۲

۱۴۰۵/۰۴/۲۵
روایتی از حضور در آیین بدرقه و وداع؛

 «آخرین دیدار»

گاهی یک سفر، فقط پیمودنِ مسیر نیست؛ عبور از مرزِ ناباوری و پذیرشِ فقدانی است که دل از قبولِ آن سر باز می‌زند. این روایت، شرحِ لحظه‌هایی است که از ثبتِ نام برای حضور در مراسمِ بدرقه آغاز شد و در میانِ اشک، سوگ و امید به پیمانِ دوباره، به اوج رسید.

قزوین_ از لحظه‌ای که نامم را در دفترِ ثبتِ بدرقه نوشتم، گویی قلم، بر صفحه‌ی سرنوشت، خطی از اندوه کشید. از آن دم که برای وداع با او نام بردم تا لحظه‌ای که قدم بر خاک تهران می‌گذاشتم، در میانِ غباری از ناباوری سرگردان بودم؛ گویی عقل من با حقیقتِ رفتنِ او سر جنگ داشت و قلبم، تنها در سکوتی سنگین، به تماشای این فاجعه نشسته بود.

آنگاه که از دفتر بسیج دانشگاه تماس گرفتند و خبرِ قطعی شدنِ حضورم را دادند، جهان در چرخشی تند، بر سر و پایم ایستاد. در آن لحظه، من دیگر خودم نبودم؛ گویی قناری‌ای بودم که در قفسی تنگ از غم، میانِ پرهایِ شکسته گرفتار شده باشد؛ نفسی در سینه داشتم که راه به بیرون نمی‌یافت، چرا که نمی‌دانستم این دیدار، همان آخرین دیدار است.

 در میانه‌ی آن تنگیِ نفس، تنها یک آرزویِ نیمه‌تمام، مانند ستاره‌ای در دلِ شب می‌درخشید: می‌خواستم به آستانِ بیتِ رهبری بروم؛ می‌خواستم ببینم او با آن دستانِ پُر از مهر و پدرانه، آن پرده‌ی سورمه‌ای‌رنگِ بیت را کنار می‌زند و با همان لبخندِ مِهرآمیز، بر تمامِ زخم‌های جهان مرهم می‌گذارد. اما تقدیر، این دیدار را از نوعی دیگر رقم زده بود.

مسیرِ قطار از قزوین تا تهران، گذری نبود از جاده؛ گذری بود از شکافِ میانِ باور و واقعیت. چشم‌هایم به صفحه‌ی گوشی دوخته شده بود، گویی با تماشای تصاویر، می‌خواستم از دوردست‌ها، تکه‌هایِ از هم گسیخته‌یِ مراسم را در هم جامه کنم. وقتی به محل اسکان رسیدیم، دل از تپش‌هایِ اضطراب لبریز بود؛ می‌خواستم با قدم‌هایی شتابان، خود را به مصلی برسانم، اما حیف که مصلی، آن‌گونه که در خیال می‌ساختم، رنگ و بویی نداشت. او در میانِ تپشِ قلبِ مردم بود، اما نه آن‌گونه که من می‌شناختم؛ او در میانِ خلق بود، اما از جنسِ آسمان.

تا اینکه پانزدهم تیرماه فرا رسید؛ روزی که آسمان گویی با زمین هم‌پیاله شده بود تا در سوگِ او بنالد. در میانه‌ی آن جمعیتِ بی‌کران و غبارآلود، من ایستاده بودم، اما گویی پاهایم دیگر بر زمین نبود؛ روحم در میانه‌ی آن همه هیاهو، در جستجوی اثری از او می‌گشت. لحظه‌ای که مداح، با صدایی که از میانِ لایه‌هایِ خاک و اشک برمی‌آمد، آن جمله را بر زبان راند، گویی زمان در همان جا متوقف شد. گفت: «زمانی که مردم برای دیدار با آقا می‌آمدند، شعارِ عشق می‌دادند...»؛ 

و این، همان تیرِ خالصی بود که بر قلبِ ناباوری‌ام نشست. آن کلام، تنها یک جمله نبود؛ بمبِ شعوری بود که تمامِ دیوارهایی را که ماه‌ها با اراده‌ای آهنین برای حبس کردنِ گریه‌هایم ساخته بودم، به لرزه درآورد و فرو ریخت.

 بغضی که از روزِ شهادت، چون تکه‌ای سنگِ سخت در گلویم نشسته بود و راهِ نفس را بسته بود، حالا راهی به سوی رهایی یافت و سیلِ اشک‌هایم، تمامِ تنهاییِ مرا در میان گرفت.

اما در آن میان، در قلبِ آن سیاهیِ مطلق و آن همه سوگِ بی‌پایان، ناگهان چشمم به چیزی افتاد که رنگِ حیات را به صحنه بازمی‌گرداند: 

پرچم‌هایِ سرخی که در دستانِ مردمی از هر رنگ و قشر می‌درخشید، چون شعله‌هایِ آتش در میانِ تاریکی. 

آن سرخِ تند، نه از خونِ جراحت، که از شعله‌یِ بیعت و پیمان بود. آن‌ها آمده بودند تا در میانه‌ی تلخ‌ترین وداع، با فرزندِ رهبر، پیمانی دوباره ببندند؛ تا بگویند اگرچه خورشیدِ اصلی پشتِ ابرهایِ سوگ پنهان شده، اما ما هنوز در انتظارِ سپیده‌دمیم. 

آن پرچم‌ها، مژده‌یِ روزی را می‌دادند که در آن، پرچمِ ولایت و نشانِ ظهور، نه در میانِ اشک، بلکه در میانه‌یِ شکوهِ رجعت، با دستانِ پدر و به دستِ صاحبِ اصلیِ زمان (عج)، بر فرازِ جهان برافراشته خواهد شد...

لیلا‌صفری

انتهای/1013/

 


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید