به گزارش خبرگزاری بسیج اصفهان؛
مسلم خیزاب برای خواستگاری که رفت، از پرواز حرف زد؛ از بالی که از سپاه گرفته بود و بال دیگری که برای همراهی در زندگی میخواست.
به همسر آیندهاش گفت: «من یک بال را از سپاه گرفتم و منتظر یک بال دیگرم برای پرواز.»
شاید آن روز، هیچکدام نمیدانستند این جمله روزی در خاطرات زندگیشان چه معنایی پیدا میکند. زندگی مشترکشان آغاز شد؛ روزهایی که میان مسئولیتهای مسلم، رفتوآمدهای کاری و لحظههای خانوادگی میگذشت. بعد، محمدمهدی به دنیا آمد و خانه با صدای کودک جان تازهای گرفت.
مسلم در کنار همه مأموریتهایش، رسم کوچکی برای همسرش داشت. هر بار از سفر یا مأموریتی برمیگشت، سنگی رنگارنگ برای او میآورد؛ یادگاری سادهای که شاید برای دیگران ارزشی نداشت اما برای آن دو معنای خودش را داشت. میخواست نشان دهد در تمام روزهایی که دور از خانه بوده، یاد همسرش را با خود داشته است.
سنگها یکییکی به خانه میرسیدند و کنار هم میماندند؛ نشانههایی کوچک از سفرهایی که پایانشان بازگشت بود. مسلم میرفت و برمیگشت، و خانه دوباره صدای قدمهایش را میشنید.
اما همیشه قرار نبود سفرها به همین شکل تمام شوند.
خانهای که با یاد او ماند
مسلم دهم دیماه ۱۳۵۹ در اصفهان به دنیا آمد. پس از پایان دبیرستان به سپاه پاسداران پیوست و در دانشگاه امام حسین (ع) ادامه تحصیل داد. سالها بعد، فرمانده گردان یازها(س) لشکر ۱۴ امام حسین(ع) شد؛ مسئولیتی که بخش مهمی از زندگیاش را به مأموریت و دوری از خانواده گره میزد.
بااینحال، در زندگی شخصیاش نشانههایی از توجه به خانه و خانواده دیده میشد. برای همسرش یادداشت مینوشت و مطالب و خاطرات مربوط به کارش را ثبت میکرد. از روزهایش چیزی به جا میگذاشت؛ گاهی نوشتهای و گاهی سنگ کوچکی که از سفری دور آورده بود.
شبهای خانه هم رسم خودش را داشت. مسلم هر شب حدود صد آیه از قرآن میخواند و گفته بود میخواهد نور قرآن در خانه بماند، حتی وقتی خودش حضور ندارد.
این جمله، بعدها در کنار وسایل باقیمانده از او معنای دیگری پیدا کرد. لباس رزم، تسبیح، نوشتهها و وسایل شخصیاش در خانه ماندند؛ چیزهایی که پیش از شهادتش بخشی از زندگی روزمره بودند و پس از آن، یادآور صاحبشان شدند.
محمدمهدی هم بزرگتر میشد؛ پسری که پدرش برای آینده او آرزوهایی داشت و میخواست حتی در نبود خودش، راه درست را بشناسد.
مسلم برای خانوادهاش فقط از روزهای پیش رو حرف نزده بود. گاهی برای روزهایی هم مینوشت که شاید خودش دیگر در آنها حضور نداشته باشد.
وصیتنامهای برای روزهای نبودن
مسلم برای مأموریتهایش وصیتنامه مینوشت. در نوشتههایش، هم از باورها و آرزوهایش گفته بود و هم از مسئولیتهایی که در برابر خانواده احساس میکرد
.
همسرش را امینترین و مهربانترین فرد نزد خود دانسته بود و خواسته بود تصمیمهای مربوط به زندگی و مراسم پس از او با نظر همسرش انجام شود. از خانوادهاش خواسته بود نماز و دعا و قرآن را رها نکنند، به یتیمان و نیازمندان کمک کنند و به خانواده شهدا سر بزنند.
برای محمدمهدی هم چند سطر نوشته بود؛ خطاب به پسری که دوستش داشت و نمیخواست حتی در نبود پدر، از راهی که به آن باورداشت دور شود.
«فرزند نازنینم بدان که شما را بسیار دوست میداشتم و مرا بهخاطر همه کمبودهای حضوری و مادی حلال کن.»
این چند کلمه، از پدری میگفت که میدانست شاید نتواند همیشه کنار فرزندش باشد. برای همین، حرفهایش را پیش از رفتن نوشته بود؛ تا اگر روزی حضورش به خاطره تبدیل شد، صدایش از میان نوشتهها به پسرش برسد.
در میان سفارشهای مربوط به همسر، فرزند، خانواده و دوستانش، خواستهای دیگر هم داشت؛ جملهای که میخواست روی سنگ مزارش حک شود.
مسلم نوشته بود: «تشنه نابودی صهیونیستها بوده و هستم و بهترین روزم، روز نابودی صهیونیستهاست.»
جمله را نوشته بود و وصیتنامه را به جا گذاشته بود. حالا نوبت آخرین سفر بود.
سفری که بازگشت نداشت
مهرماه ۱۳۹۴، مسلم خیزاب برای انجام مأموریت مستشاری و دفاع از حرم حضرت زینب (س) راهی سوریه شد. او فرمانده گردان یازها (س) لشکر ۱۴ امام حسین (ع) بود و این بار نیز مانند مأموریتهای پیشین، خانه را ترک کرد.
اما بیستم مهرماه، همزمان با روز نخست محرم، در سوریه به شهادت رسید.
دیگر بازگشتی در کار نبود؛ نه قدمهایی که دوباره در خانه شنیده شوند و نه سنگ کوچکی که از راه برسد و کنار یادگاریهای قبلی قرار بگیرد.
این بار، خبر شهادت به خانه آمد.
محمدمهدی باید بزرگ میشد، بیآنکه پدر در کنار او باشد و همسر مسلم باید با زندگیای ادامه میداد که بسیاری از نشانههایش هنوز در خانه حضور داشتند.
لباسها و نوشتهها باقیمانده بودند اما صاحبشان دیگر از راه نمیرسید.
سنگهایی که مسلم از سفرها آورده بود، حالا معنایی تازه داشتند. هرکدام به روزی تعلق داشتند که او رفته بود و دوباره برگشته بود؛ روزهایی که دوری، هرقدر طولانی، سرانجام تمام میشد. آخرین سفر اما با هیچ یادگاری تازهای به خانه پیوند نخورد.
وقتی همسرش راه او را ادامه داد
سالها از شهادت مسلم گذشت اما زندگی خانوادهاش در همان روز متوقف نماند.
همسرش بعدها از سالهای زندگی مشترکشان سخن گفت؛ از پیوندی که با شهادت پایانیافته نمیدید و سالهای پس از آن را نیز بخشی از زندگی مشترکشان میدانست.
او و خانواده، فعالیتهای فرهنگی، اجتماعی و خیریه را دنبال کردند؛ از کمک به نیازمندان و تسهیل ازدواج جوانان تا مشاوره خانواده و برگزاری برنامههای آموزشی. راهی برایآنکه آنچه مسلم به آن باورداشت، در خاطره و یادبود محدود نماند و در زندگی دیگران هم ادامه پیدا کند.
در این سالها، محمدمهدی نیز با یاد پدرش بزرگ شد؛ پدری که پیش از رفتن، برای او نوشته بود و از او خواسته بود کمبودهای نبودنش را ببخشد.
شاید هیچ نوشتهای نتواند جای حضور یک پدر را برای فرزندش پر کند؛ همانطور که هیچ یادگاری نمیتواند جای کسی را بگیرد که روزی آن را با دستهای خودش به خانه آورده است. اما نوشتهها میمانند، وسایل در خانه میمانند و خاطرهها در زندگی بازماندگان راه خود را پیدا میکنند.
جملهای که روی سنگ ماند
در گلستان شهدای اصفهان، نام مسلم خیزاب کنار نام دیگر شهدا قرار گرفته است.
روی سنگ مزارش همان جملهای حک شده که پیش از آخرین سفر خواسته بود؛ جملهای که حالا هرکس بر مزارش میایستد، میتواند بخواند.
اما زندگی او فقط در همان چند کلمه خلاصه نمیشود. برای شناختنش باید به روزهای پیش از آخرین سفر برگشت؛ به جملهای که هنگام خواستگاری گفت، به صد آیهای که شبها میخواند، به نامهای که برای پسرش نوشت و به سنگهای کوچکی که از سفرها برای همسرش میآورد.
آن سنگها زمانی نشانه بازگشت بودند. مسلم میرفت، چیزی از مسیر با خود میآورد و دوباره به خانه میرسید. حالا سالهاست که از آن سفر آخر گذشته و خانه، بدون بازگشت او، به زندگی ادامه داده است.
روی سنگ مزارش، جملهای مانده که خودش انتخاب کرده بود؛ و در خانه، یادگارهایی ماندهاند از روزهایی که هنوز میشد چشمبهراه بازگشتش بود.
یکی از آنها سنگ کوچکی است که روزی از راهی دور به خانه رسید؛ یادگاری از مردی که حتی در سفر، به فکر کسی بود که در انتظارش مانده بود.